PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : وصیت نامه حضرت امیر (ع)به امام حسن (ع) با معنی لغات و شرح و تفسیر



سيد مرتضي حسيني بيدگلي
08-15-2011, 09:57
ضمن عرض تبریک به ناسبت میلاد حضرت امام حسن مجتبی (ع)و تسلیت به ایام ضربت خوردن و شهات حضرت امیر (ع) متن وصیت نامه به همراه شرح و تفسیر و معنی لغات را که از سایت


http://imamalinet.net/per/nahj-al/index.htm

گرفته و در آن تغییراتی اعمال شده است به حضور خوانندگان عزیز تقدیم می گردد

از جمله وصيتهاى على ( ع ) كه به ( فرزندش ) حسن بن على ( ع ) پس از بازگشت از صفّين در محل حاضرين نوشت .
مى‏گويم : جعفر بن بابويه رحمة اللّه روايت كرده است ، كه اين وصيّت را به پسرش محمد بن حنفيّه رضى اللّه عنه نوشت ، و آن از شيواترين و رساترين سخن و بيش از هر كلامى بر دقايق و لطايف حكمت عملى مشتمل است و كاملترين عبارتى است كه به راه خدا دعوت مى‏كند ، و حاضرين نام محلى در شام است ، در اين چند بخش است :


بخش اوّل گفتار امام ( ع )
مِنَ اَلْوَالِدِ اَلْفَانِ اَلْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ اَلْمُدْبِرِ اَلْعُمُرِ اَلْمُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْرِ اَلذَّامِّ لِلدُّنْيَا اَلسَّاكِنِ مَسَاكِنَ اَلْمَوْتَى وَ اَلظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً إِلَى اَلْمَوْلُودِ اَلْمُؤَمِّلِ مَا لاَ يُدْرِكُ اَلسَّالِكِ سَبِيلَ مَنْ قَدْ هَلَكَ غَرَضِ اَلْأَسْقَامِ وَ رَهِينَةِ اَلْأَيَّامِ وَ رَمِيَّةِ اَلْمَصَائِبِ وَ عَبْدِ اَلدُّنْيَا وَ تَاجِرِ اَلْغُرُورِ وَ غَرِيمِ اَلْمَنَايَا وَ أَسِيرِ اَلْمَوْتِ وَ حَلِيفِ اَلْهُمُومِ وَ قَرِينِ اَلْأَحْزَانِ وَ نُصُبِ اَلْآفَاتِ وَ صَرِيعِ اَلشَّهَوَاتِ وَ خَلِيفَةِ اَلْأَمْوَاتِ
رهينة : گروگان رمية : هدف ، تاء براى نقل اسم از وصفيت به اسم صرف است . حليف : هم قسم نصب : چيزى كه به جايى نصب شود ( نشانه ) .
« از پدرى در آستانه مرگ ، به ناهموارى زمان معترف ، پشت كرده به عمر ، تسليم روزگار ، بدبين به دنيا ، ساكن خانه‏هاى مردگان و آن كه فردا از آن خانه‏ها كوچ مى‏كند ، به فرزندش كه آرزومند چيزى است كه نمى‏رسد ، رونده راه نابود شدگان ، هدف بيماريها و گروگان روزگار و محل آماج مصيبتها و غمها و بنده دنيا و سوداگر غرور و بدهكار نابوديها ، گرفتار مرگ و هم قسم رنجها و همدم غمها و نشان ( تير ) آفتها و زمين خورده خواهشهاى نفسانى و جانشينان مردگان » . در اين بخش كه به منزله عنوان وصيّت است ، آن بزرگوار براى خود ،
هفت ويژگى و براى فرزندش چهارده تا در زمينه دل نبستن بر دنيا بيان فرموده و ويژگيهاى فرزندشرا دو چندان آورده است ، زيرا هدف ، وصيّت و نصيحت اوست :
اوّل : من الفان ، اين لفظ به صورت مجاز از باب تسميه شئ به اسم نتيجه آن ، به كار رفته است اسم منقوص الفانى را به جهت رعايت قرينه كلمه دوّم للزّمان با حذف ياى الفان وقف كرده است . و اين عمل جايز است .
دوّم : المقرّ للزّمان : يعنى بر اثر زور و جبر ، اقرار به ناتوانى خود در دست دگرگونيهاى آن دارد ، گويى روزگار را دشمنى پر قدرت فرض كرده است كه هماوردان به قدرت او اعتراف مى‏كنند .
سوّم : « المدبر العمر » از آن جهت كه عمر آن بزرگوار قريب به شصت سال بود .
چهارم : المستسلم للدّهر كه اين عبارت شيواتر از المقرّ للزّمان است .
پنجم : « الذّام للدّنيا » چه پيوسته آن حضرت از دنيا بيزار بوده و با بيان زشتيهايش از آن دورى مى‏جسته است .
ششم : السّاكن مساكن الموتى معنى اين عبارت ترغيب به دورى از اعتماد و دلبستگى به دنيا و ماندن در آنست به وسيله يادآورى اين مطلب كه دنيا
منزل مردگان است . زيرا هر كس در محلّ سكونت اموات قرار دارد ، دچار سرنوشت آنان خواهد شد ، و در جهت ايجاد نفرت [ از دنيا ] نظير آيه مباركه وَ سَكَنْتُم فى مَساكِنِ الّذينَ ظَلَموا اَنفُسَهُم است . [ سوره ابراهيم ( 14 ) آيه ( 45 ) . يعنى : شما در جاى كسانى منزل گرفته‏ايد كه به خود ستم روا داشتند . [ استعاره است براى اين كه او هدف تيرهاى شدايد است . ]
هفتم : الظّاعن عنها غدا اين عبارت يادآور جدايى و غدا كنايه از زمان جدايى و لفظ الظّاعن استعاره براى همان جدايى است . امّا درباره فرزند :
اوّل : المؤمّل ما لا يدرك ، در اين جمله به دورى جستن از طول آرزو امر شده ، زيرا آن باعث فراموش كردن آخرت است ، و دليل دورى جستن از دنيا و آرزو داشتن چيزى است كه به او نمى‏رسد . بديهى است كه انسان تا وقتى كه در اين دنياست ، به خواسته‏هاى خود آرزومند است ، همان طورى كه پيامبر ( ص ) فرموده است : فرزند آدم پير مى‏شود ولى دو خصلت در او شدّت مى‏يابد :
آزمندى و آرزو داشتن ، و بى‏ترديد عمر به سر مى‏آيد بى‏آنكه اينها برآورده شوند .
دوّم : السالك سبيل من قد هلك ، راه كسانى كه هلاك شده‏اند همان مسافرت از دنياست به سمت آخرت و طىّ منازل عمر . و اين كه راه را به كسانى كه هلاك شده‏اند ، نسبت داده است براى يادآورى مرگ است .
سوّم : غرض الاسقام از آن رو لفظ « الغرض » را استعاره براى فرزندش آورده كه او به منزله نشانه‏اى مورد اصابت تيرهاى بيماريهاست .
چهارم : رهينة الايّام لفظ الرّهينه را استعاره براى فرزند خود آورده است به اعتبار اين كه وجود او وابسته به اوقات و داخل در حكم آن‏ست چنانكه گروگان در اختيار گرودار است .
پنجم : و رميّة المصائب اين عبارت نيز مثل عبارت غرض الأسقام
ششم : و عبد الدّنيا لفظ عبد مستعار است ، زيرا كه طالب دنيا در حقيقت مطيع دنيا و كارگزار اوست ، همچنان كه بنده ، فرمانبردار و كارگر مولاى خويش است .
هفتم : و تاجر الغرور يعنى تجارت او براى دنيا ، فريب و غفلت از كسب و كار حقيقى و جاودانه است . و كلمه تاجر استعاره از انسان است ، به دليل صرف مال و فعاليّت خود در راه شرّ دنيا به گمان اينكه آنها همه خواستهاى مفيدند .
هشتم : و غريم المنايا لفظ غريم كنايه از انسان است به اعتبار اينكه هر فرد بشر همچون مسافرى است و اجل در پى او بمانند طلبكارى در پى بدهكار خود است . نهم : لفظ اسير را استعاره آورده است به لحاظ تسليم بودن او به مرگ و خلاصى نداشتن از آن .
دهم : و حليف الهموم : همدم غمهاست .
يازدهم : و قرين الاحزان ، الفاظ حليف و قرين را استعاره آورده است به اعتبار انفكاك ناپذيرى او از غم و اندوهها همان طورى كه دو هم‏پيمان از يكديگر جدا نمى‏شوند .
دوازدهم : و نصب الافات ، مثل و رميّة المصائب ، است . يعنى در معرض آفتهاست .
سيزدهم : و صريع الشهوات ، كلمه صريع استعاره آورده شده است به جهت مغلوب و مقهور بودن او در دست هواى نفس همچون قتيل به معناى مقتول .
چهاردهم : و خليفة الاموات ، در اين عبارت با يادآورى مرگ ايجاد نفرت از دنيا مى‏فرمايد ، زيرا كه جانشين مردگان در معرض پيوستن به آنهاست ،
نظير سخن بعضى از حكما كه گفته‏اند : براستى كه ما بين او و آدم جز پدرى مرده وجود ندارد ، نسبت اصولى با مرگ دارد .


بخش دوم
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ فِيمَا تَبَيَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ اَلدُّنْيَا عَنِّي وَ جُمُوحِ اَلدَّهْرِ عَلَيَّ وَ إِقْبَالِ اَلْآخِرَةِ إِلَيَّ مَا يَزَعُنِي عَنْ ذِكْرِ مَنْ سِوَايَ وَ اَلاِهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِي غَيْرَ أَنِّي حَيْثُ تَفَرَّدَ بِي دُونَ هُمُومِ اَلنَّاسِ هَمُّ نَفْسِي فَصَدَفَنِي رَأْيِي وَ صَرَفَنِي عَنْ هَوَايَ وَ صَرَّحَ لِي مَحْضُ أَمْرِي فَأَفْضَى بِي إِلَى جِدٍّ لاَ يَكُونُ فِيهِ لَعِبٌ وَ صِدْقٍ لاَ يَشُوبُهُ كَذِبٌ وَ وَجَدْتُكَ بَعْضِي بَلْ وَجَدْتُكَ كُلِّي حَتَّى كَأَنَّ شَيْئاً لَوْ أَصَابَكَ أَصَابَنِي وَ كَأَنَّ اَلْمَوْتَ لَوْ أَتَاكَ أَتَانِي فَعَنَانِي مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِينِي مِنْ أَمْرِ نَفْسِي فَكَتَبْتُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِيتُ لَكَ أَوْ فَنِيتُ جمح الفرس : وقتى كه اسب بر صاحبش غلبه كند و او قادر بر رام كردنش نباشد .
يزغنى : باز مى‏دارد مرا محض : خالص . افضى : پايان يافت . شوب : آميختگى و درهم شدن .
« امّا بعد ، در آنچه از پشت كردن دنيا از من ، و سركشى روزگار بر من ، و رو آوردن آخرت به من ، آشكار شد مرا از ياد جز خودم و اهميت دادن بدانچه در پشت سر من است باز مى‏دارد ، ولى چون غم خودم نه غم ديگران به خودم منحصر شد ، پس انديشه‏ام با من همسو شد و مرا از آرزو و خواهش نفسم بازداشت و حقيقت كار مرا بر من آشكار ساخته ، و مرا به كوششى كه بازيچه نيست و راستيى كه آميخته به دروغ نيست واداشت . [ با اين همه ] تو را پاره‏اى از تن خود يافتم ، بلكه تمام وجود خود احساس كردم ، بطورى كه اگر مصيبتى به تو رو آورد مثل اين است كه به من رو آورده است ، و اگر مرگ گريبان تو را بگيرد گويا گريبان مرا گرفته است ، و من غم كار تو را همچون غم كار خود مى‏خورم .
پس اين نامه را براى تو نوشتم در حالى كه بدان پشت گرمم . چه من زنده بمانم و چه بميرم ( اگر به آن عمل نمايى خاطرم آسوده است ) » . امام ( ع ) بين كلمات : اقبال و ادبار ، آخرة و دنيا ، صنعت تقابل به كار برده است . ما قبلا به معناى پشت كردن به دنيا و رو آوردن به آخرت در شرح عبارت : الا و انّ الدنيا قد ادبرت اشاره كرديم .
لفظ جموح را استعاره براى روزگار آورده است ، به لحاظ ناتوانى شخص از غلبه‏اش بر دگرگونيها و تغييرات آن ، كه چون اسب سركش از اختيارش بيرون است .
« ما » ى اوّلى به معنى الّذى و احتمال دارد ماى مصدرى باشد ، بنابر معناى اوّل من براى تبيين ، و بنابر معناى دوّم ، من براى ابتداى غايت خواهد بود .
« ما » ى دوم به معناى الّذى و در محلّ رفع است ، چون مبتداست و « فيما تبيّنت » خبر ما ، و مستظهرا حال مى‏باشد . محور جدايى بر طبق آنچه حضرت بيان مى‏كند اين است كه امام ( ع ) در معرض جدايى از فرزندش مى‏باشد و آن لحظات ، هنگام توجّه به حال خود و حال اوست تا او را به منزله خود فرض كند ، و نيز حضرت [ مى‏خواهد به فرزندش بفهماند ] كه به وضع او بسيار اهميت مى‏دهد تا بدين وسيله او براى پذيرش وصيّت آن حضرت آماده‏تر شود .
تا اينجا به منزله آماده‏سازى و مقدّمه وصيّت است . سپس آن حضرت با بيان مطالبى كه ذكر شد ، نزديك شدن رحلت خود را به سوى خدا ، به او اعلام داشته است و اينكه همين امر ، نزديكى رحلت به سوى خدا او را از توجّه به ماسواى او و از مصالح مربوط به مصلحت مخلوق و نظام هستى بازداشته است . زيرا آن هنگام ، هنگامه سختى است براى انسان و آنچه در آن وقت برايش اهمّيّت دارد همان آراستگى به فضايل و آمادگى براى ديدار با خداست و آن غير از زمان جوانى و اوايل عمر است كه براى اصلاح حال ديگران و پرداختن به كارهاى عادى مجال دارد .
جز اين كه براى امام ، وقتى كه هنگامه رحلت پديد آمد و معلوم شد كه در آن حال بايد تنها به خود بپردازد و انديشه‏اش نيز آن را تأييد كرد كه بدانچه سزاوار است و برايش اهمّيّت دارد توجّه كند و از آنچه دلخواه اوست چشم بپوشد . زيرا بهترين و درست‏ترين انديشه‏ها از نظر امام ، آن انديشه‏اى است كه اهميّت بيشترى به اين امر دهد و حقيقت كار و آنچه را كه شايسته است بر ملا سازد و سرانجام او را به تلاش و صداقتى دور از بازيچه و دروغ برساند امام عليه السلام ، فرزندش را پاره تن خود تعريف كرده است كه كنايه از زيادى پيوند با آن حضرت و نزديكى و محبّت به اوست ، چنانكه شاعر گويد :
براستى كه فرزندانمان پاره‏هاى جگر ما هستند كه بر روى زمين راه مى‏روند . بلكه او فرزندش را ، تمام وجود خود يعنى عبارت از مجموع هستى خود ديده است ، زيرا كه او خليفه و جانشين وى و وارث دانش و فضايل اوست . دليل بر قرب زياد وى و اين كه او به منزله جان وى است يادآورى دو نتيجه است كه در عبارت از حتّى تا « آتانى » وجود دارد . وجه تشبيه ميان مصيبتى كه به فرزندش مى‏رسد و آن مصيبتى كه به صورت غير مستقيم به خود آن حضرت مى‏رسد ، نهايت تأثر و دردناكى او به سبب آن مصيبت مى‏باشد . اين احساس هر چند براى آن بزرگوار ، مانند هر پدرى نسبت به فرزندش ،
امرى طبيعى بوده است ، لكن از چيزهايى است كه انسان در پايان عمر و در آن هنگام كه از قطع رابطه‏اش با دنيا آگاه مى‏شود بايد به آن توجّه كامل داشته باشد زيرا انسان بطور طبيعى بقاى نام نيك را دوست دارد و بر دوام خير و آثار نيك حريص است ، از اين رو خود را تنها در انديشه خويشتن منحصر مى‏كند و به درستى نظرش در پند و نصيحت ، ملزم ساخته است .
كلمه محض را به حالت رفع بنا به فاعليّت و به صورت نصب بنا بر حذف حرف جرّ [ منصوب به نزع خافض ] خوانده‏اند بنابر اين ، تقدير عبارت : عن محض امرى است .
سپس توجّه داده است كه از لوازم وجدانى اوست آنچه را كه مورد توجّه و اهميّت است به فرزندش توجه دهد و اهميتش را گوشزد كند ، بدان جهت اين وصيت را نوشته است كه پشتوانه و سندى باشد تا در هر حال ، چه او بماند و يا بميرد سرمشق عمل او باشد . زيرا اين وصيت مشتمل است بر سخنان دلاويز ، آداب زندگى ، اخلاق شايسته و رهنمودهاى خط مشى در راه خدا ، آنچه را كه خود به پيروى و تقليد از پيامبر ( ص ) در طول عمر براى خويشتن پسنديده است عنايت و علاقه به فرزند ايجاب مى‏كند كه او را نيز به انجام اين كارها رهنمون شود . و توفيق عمل مربوط به خداست .


بخش سوم
فَإِنِّي أُوصِيكَ بِتَقْوَى اَللَّهِ أَيْ بُنَيَّ وَ لُزُومِ أَمْرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلْبِكَ بِذِكْرِهِ وَ اَلاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ وَ أَيُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ أَحْيِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ وَ قَوِّهِ بِالْيَقِينِ وَ نَوِّرْهُ بِالْحِكْمَةِ وَ ذَلِّلْهُ بِذِكْرِ اَلْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ اَلدُّنْيَا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ اَلدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اَللَّيَالِي وَ اَلْأَيَّامِ وَ اِعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ اَلْمَاضِينَ وَ ذَكِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا اِنْتَقَلُوا وَ أَيْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا فَإِنَّكَ تَجِدُهُمْ قَدِ اِنْتَقَلُوا عَنِ اَلْأَحِبَّةِ وَ حَلُّوا دِيَارَ اَلْغُرْبَةِ وَ كَأَنَّكَ عَنْ قَلِيلٍ قَدْ صِرْتَ كَأَحَدِهِمْ فَأَصْلِحْ مَثْوَاكَ وَ لاَ تَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْيَاكَ وَ دَعِ اَلْقَوْلَ فِيمَا لاَ تَعْرِفُ وَ اَلْخِطَابَ فِيمَا لَمْ تُكَلَّفْ وَ أَمْسِكْ عَنْ طَرِيقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلاَلَتَهُ فَإِنَّ اَلْكَفَّ عِنْدَ حَيْرَةِ اَلضَّلاَلِ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ اَلْأَهْوَالِ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَكُنْ مِنْ أَهْلِهِ وَ أَنْكِرِ اَلْمُنْكَرَ بِيَدِكَ وَ لِسَانِكَ وَ بَايِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِكَ وَ جَاهِدْ فِي اَللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ لاَ تَأْخُذْكَ فِي اَللَّهِ لَوْمَةُ لاَئِمٍ وَ
خُضِ اَلْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَيْثُ كَانَ وَ تَفَقَّهْ فِي اَلدِّينِ وَ عَوِّدْ نَفْسَكَ اَلصَّبْرَ عَلَى اَلْمَكْرُوهِ وَ نِعْمَ اَلْخُلُقُ اَلتَّصَبُرُ فِي اَلْحَقِّ وَ أَلْجِئْ نَفْسَكَ فِي أُمُورِكَ كُلِّهَا إِلَى إِلَهِكَ فَإِنَّكَ تُلْجِئُهَا إِلَى كَهْفٍ حَرِيزٍ وَ مَانِعٍ عَزِيزٍ وَ أَخْلِصْ فِي اَلْمَسْأَلَةِ لِرَبِّكَ فَإِنَّ بِيَدِهِ اَلْعَطَاءَ وَ اَلْحِرْمَانَ وَ أَكْثِرِ اَلاِسْتِخَارَةَ وَ تَفَهَّمْ وَصِيَّتِي وَ لاَ تَذْهَبَنَّ عَنْكَ صَفْحاً فَإِنَّ خَيْرَ اَلْقَوْلِ مَا نَفَعَ وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ خَيْرَ فِي عِلْمٍ لاَ يَنْفَعُ وَ لاَ يُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لاَ يَحِقُّ تَعَلُّمُهُ الغمرات : ميخها .
المثنوى : جاى ماندن و اقامت . « پس اى پسرك من تو را به پرهيزگارى و ترس از خدا و پيوسته امر و فرمان او را بردن ، و آباد ساختن خانه دل خود با ياد خدا ، و چنگ زدن به ريسمان او ، سفارش مى‏كنم ، و كدام وسيله اطمينان بخش‏تر و استوارتر از رشته بين تو و خداست ، اگر تو آن را دستاويز قرار دهى ؟ دلت را به موعظه زنده‏دار و با پارسايى بميران و بوسيله يقين نيرومند ساز و به نور حكمت روشن كن و با ياد مرگ ذليل و خاشع گردان و به اعتراف بر نابودى و فنا وادار ساز ، و به بديهاى دنيا بينايش گردان ، و از حمله روزگار و گردش ناهنجار شبانروز بترسان ، و با شرح احوال گذشتگان آشنا كن ، و آنچه را كه بر سر آنها آمده است يادآور باش و در ديار و آثار ايشان گردش كن ، پس ببين آنان چه كرده‏اند ، و از چه چيزها دست شسته‏اند ، و كجا فرود آمده و منزل گرفته‏اند ، در نتيجه خواهى ديد كه ايشان از دوستان جدا و در سراى غربت جايگزين شده‏اند و گويا طولى نخواهد كشيد كه تو نيز يكى از آنان خواهى شد ، بنابر اين ، جايگاه خود را با اعمال شايسته بياراى و سراى آخرت خود را به دنيايت مفروش ، و درباره آنچه آگاهى ندارى سخن مگو ، و در چيزى كه به تو مربوط نيست گفتگو نكن ، و از راهى كه مى‏ترسى گمراه شوى مرو ، زيرا خوددارى به هنگام سرگردانى از گمراهى ،
بهتر از انجام كارهاى ترسناك است . و امر به معروف كن تا در جرگه آن باشى ، و با دست و زبان نهى از منكر نما ، و با تلاش و كوشش از بدكاران فاصله بگير ، و آن طور كه شايسته است در راه خدا جهاد كن ، و در راه خدا از سرزنش ملامتگران باكى نداشته باش ، و براى حق هر جا كه باشد سختيها را تحمل كن ، در احكام دين بصير و آگاه باش ، و خود را بردبارانه بر ناملايمات عادت ده ، نيكو صفتى است شكيبايى در راه حق ، و در همه كارها خود را به خدا واگذار ، زيرا در آن صورت به پناهگاهى پناه برده‏اى كه نگهبان تو نگهدارى تواناست و در درخواست خود ، تنها از پروردگار مسألت نما ، زيرا بخشش و يا محروم ساختن به دست اوست ، و از خداوند بسيار طلب خير و نيكى كن ، وصيّت مرا خوب درك كن ، و از آن روى مگردان ، زيرا نيكوترين سخن گفتارى است كه سود دهد ، و بدان كه دانش بى‏فايده را خيرى نيست ، و از علمى كه شايسته آموختن نيست فايده و منفعتى عايد نمى‏شود . » اين همان هنگامى است كه شروع كرده است تا آنچه را مى‏خواهد وصيّت كند . اين بخش از وصيّت مشتمل بر چند مطلب است :
اوّل : تقواى الهى ، كه قبلا حقيقت تقوى را دانستى و ممكن است در اينجا مقصود از تقوى ، ترس از خدا باشد .
دوم : سر به فرمان او نهادن كه خود لازمه تقوا داشتن است .
سوم : خانه دل را با ياد خدا آباد ساختن . لفظ العمارة استعاره براى كامل ساختن قلب با ياد خدا و ذكر فراوان اوست ، زيرا كه ذكر خدا روح عبادات و كمال نفس است ، همان طور كه آبادى منزل ، كمال آن است و كمال نفس در ضمن ذكر مداوم است ، به دليل آيه مباركه : وَ اذكُرُو اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُم تُفلِحُونَ [ 2 ] . [ 2 ] سوره جمعه ( 62 ) آيه ( 10 ) . يعنى : خدا را فراوان ياد كنيد تا شايد رستگار شويد .
چهارم : چنگ زدن به ريسمان او . لفظ الحبل را استعاره آورده است براى آنچه از امور دين كه به آن دست مى‏يابد . و چنگ زدن به آن مانند ريسمانى
وسيله نجات او مى‏گردد . مقصود از چنگ زدن ، نگهدارى خود از عذاب خدا به وسيله تمسّك به اوست . سپس از وسيله‏اى كه مطمئن‏تر از آن باشد ، به طريق استفهام انكارى ، جويا شده است و اطمينان بخشى آن را در حدّى شگفت‏آور دانسته است . و اين مطلب در معناى ملازمت امر خدا مندرج است به دليل آيه مباركه وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللَّه جميعا [ 3 ] . [ 3 ] سوره آل عمران ( 3 ) آيه ( 103 ) يعنى : و همگان به ريسمان خدا چنگ بزنيد
پنجم : دستور داده است كه قلب خود را با موعظه زنده بدارد ، صفت احياء را براى قلب عاريه آورده است به اعتبار كامل ساختن وى خود را به وسيله علم و عبرتى كه از موعظه به دست مى‏آيد چنان كه انسان به وسيله حيات به كمال مى‏رسد .
ششم : اين سخن حضرت : فأمته بالزّهادة و آنچه را كه او مى‏ميراند همان نفس امّاره است كه ميراندن نفس عبارت از درهم شكستن و بازداشتن آن از خواهشهايى است كه مخالف با عقل مى‏باشد ، و آن از طريق ترك دنيا و نيز مطيع ساختن نفس از اين طريق به دست مى‏آيد . و احتمال دارد كه نفس عاقله مورد نظر باشد ، و ميراندن نفس ، همان بريدن از هواى نفس است .
هفتم : أن يقوّيه باليقين : يعنى دل را از ناتوانى جهل بيرون كند تا بتواند به سوى افق عليّين و جايگاه نيكان حركت كند ، و چون مرحله يقين مرتبه قوى و نيرومند علم مى‏باشد ، مناسب بوده است كه آن را وسيله تقويت قلب قرار دهد .
هشتم : به وسيله حكمت دل را نورانى سازد . امام ( ع ) در اين عبارت كلمه ( تنوير را استعاره از حكمت آورده است . ) [ يعنى به گونه تشبيه استعارى حكمت را به نور تشبيه كرده است ، زيرا حكمت در تاريكيهاى جهل همچون كسى كه مشعلى در دست دارد ، وسيله هدايت دل به راه خداست . قبلا با معناى حكمت. و انواع آن آشنا شديم .
نهم : با ياد مرگ دل را شكسته و خاشع گرداند ، به اين ترتيب كه زياد به ياد مرگ بودن ، باعث ترس مى‏شود و دل را از چموشى در ميدان خواستها باز مى‏دارد ، و آن را از اوج خودخواهى و لغزش خودپسندى و جانبدارى از خشم ، به خوارى و ذلّت مى‏كشاند .
دهم : او را وادار به اعتراف بر نابودى و مرگ سازد ، يعنى قلب را وادار به قبول حتميّت مرگ ، ياد مرگ را ادامه دهد تا يقين به مردن در دل جايگزين شود .
يازدهم : چشم دل را به گرفتاريهاى دنيا بصير و بينا گرداند : يعنى دل را وادار كند تا با چشم بصيرت و عبرت به مصيبتها و آفتهاى دنيا بنگرد .
دوازدهم : آن را از جمله روزگار و دگرگونى ساده شبانه روز بترساند ، كلمه صولت عاريه آورده شده به لحاظ شباهت روزگار به درنده ، در صيد جانداران ،
و نيز در آزار رساندن به ديگران .
سيزدهم : شرح حال گذشتگان را بر قلب خود عرضه بدارد و آنچه بر سر آنها آمده است متذكّر شود تا ببيند آنان چه كرده‏اند و از چه آثار بزرگ و قدرت گسترده‏اى دست شسته‏اند ، تا بدان وسيله عبرتى و حالت مقايسه‏اى از خودش با آنها حاصل گردد و در نتيجه نزديكى پيوستن خود به ايشان و يكى از آنها شدن را يقين كند ، جهت شباهت حال خود را با فردى از آنان درك كند . و اين آيه مباركه نيز بدان اشاره دارد :
اَوَ لَم يَسيرُوا فِى الاَرضِ فَيَنظُرُوا [ سوره غافر ( 40 ) آيه ( 21 ) يعنى : آيا روى زمين گردش نمى‏كنند تا ببينند) . تا آخر آيه چهاردهم : محلّ اقامت خود را بيارايد ، يعنى سراى آخرت را با انجام كارهاى شايسته بيارايد و آخرت و آنچه را كه از خيرات جاويدان در آن وعده داده‏اند ، به لذّتهاى خيالى ناپايدار نفروشد . لفظ فروش استعاره است .
پانزدهم : درباره آنچه آگاهى ندارد سخن نگويد . زيرا لازمه سخن گفتن بدون آگاهى ، صفات ناپسند دروغ و جهالت است ، و باعث نكوهش انسان مى‏شود . اين گفتار نظير سخن پيامبر ( ص ) است به بعضى از اصحابش كه فرمود : « چگونه خواهى بود ، آنگاه كه در ميان جمعى از مردم فرومايه بمانى كه وفا و امانت از بين آنها رفته باشد و اين چنين بگردند انگشتانشرا داخل هم كرد راوى مى‏گويد : عرض كردم : يا رسول اللّه شما وظيفه مرا تعيين كنيد . فرمود : آنچه را خوب مى‏دانى انجام بده و آنچه را آگاه نيستى نپذير ، و مبادا از حدّ خود تجاوز كنى . و همچنين ، اين عبارت كه فرمود : و سخنى را كه موظّف به گفتن آن نيستى ، نظير اين گفته پيامبر ( ص ) است : از محسّنات اسلام هر شخص ، خوددارى او از سخنى است كه به او مربوط نيست .
شانزدهم : از حركت در راهى كه ترس از گمراهى دارد ، خوددارى كند ،
مقصود توقّف در برابر كارهاى شبهه ناك و شتاب نداشتن در حركت از طريقى است كه انجاميدن آن به حق مورد ترديد است ، زيرا ايستادن و دقّت كردن او براى جستجوى حقيقت تا اينكه راه برايش روشن شود بهتر است از بيراهه رفتن و ارتكاب عملى كه خطر گمراهى در آن باشد .
هفدهم : با رفتار و گفتار خود امر به معروف و نهى از منكر كند ، و از زشتكار تا حدّ امكان فاصله گيرد ، و اين كار از جمله واجبات كفايى است ، و گردش نظام جهان بر محور امر به معروف و نهى از منكر است . از اين رو قرآن كريم و سنّت پيامبر ( ص ) پر از دستور به امر و نهى است ، و با اين عبارت مقام او را تا آنجا بالا برده است كه مى‏فرمايد : تا در زمره امر و نهى كنندگان باشى زيرا آنان از اولياى شايسته خدايند كه دل هواى در زمره ايشان بودن را دارد .
هيجدهم : در راه خدا ، با دشمنان دين خدا آن طور كه شايسته است ، اقدام به جهاد كند . اضافه كلمه حقّ به جهاده از باب اضافه صفت به موصوف از لحاظ اهميّت بيشتر صفت است .
نوزدهم : مبادا خود را در راه خدا مستحقّ ملامت گرداند . كنايه از منع او از كوتاهى در اطاعت خداست . زيرا از لوازم كوتاهى در طاعت ، استحقاق ملامت ملامتگران است .
بيستم : به خاطر رسيدن به حق در هر كجا كه باشد ، سختيها را تحمّل كند ، كلمه « خوض » استعاره از مواجهه با سختيها و ورود در آن به خاطر رسيدن به حق است .
بيست و يكم : بصيرت و بينش در دين داشته باشد و احكام شرعى و مقدّمات آنها را بياموزد .
بيست و دوم : خود را در مقابل ناملايمات به صبر و استقامت عادت دهد . و قبلا معلوم شد كه تحمّل ناملايمات فضيلتى است كه در سايه شجاعت به دست مى‏آيد و از جمله صفات پسنديده است .
بيست و سوم : خود را در تمام كارها به خدا واگذارد ، اين دستورى است كه در هر كارى چه كار دلخواه و يا كار خطرناك توكّل و توجّه به خدا كند ،
حقيقت توكّل و آنچه لازمه آن بود قبلا توضيح داده شد ، حضرت تا آنجا ارزش توكّل را بالا برده كه فرموده است : زيرا تو خود را در پناهگاهى امن و سدّى ارزشمند قرار مى‏دهى ، و كلمه كهف را استعاره از خداى تعالى آورده است به اين لحاظ كه هر كس بر او توكّل كند ، خدا او را كفايت مى‏كند و از آنچه مى‏ترسد او را ايمن مى‏دارد ، همچون غارى كه پناهنده خود را حفظ مى‏كند .
بيست و چهارم : در دعا و درخواست خود تنها پروردگارش را منظور كند .
زيرا خلوص از جمله شرايط اجابت است . مرتبه اخلاص را با اين گفتار بالا برده است : زيرا دادن و ندادن ، بخشش و حرمان در دست اوست ، تا توجّه به خدا را شدّت بخشد و از غير خدا باز دارد . حرف ف در هر سه مورد : فنعم فانّك و فانّ بيده ، جواب سه فعل امر مى‏باشد .
بيست و پنجم : از خداوند بسيار درخواست خير كند . يعنى از خداوند بخواهد تا در آنچه انجام مى‏دهد و نمى‏دهد ، خير پيش آورد .
بيست و ششم : وصيّت او را درك كند و از آن غفلت نكند . عبارت الذّهاب صفحا ، كنايه از روى گرداندن و عمل نكردن به آن است . كلمه صفحا را بنابر اين كه حال است ، منصوب آورده است : يعنى نبايد به اين وصيّت بى‏اعتنا باشى امام ( ع ) براى قانع كردن فرزندش و پايبندى او به اين وصيّت اين جمله را افزود : همانا بهترين سخن آن است كه مفيد باشد منظور اين است كه وصيّت من مفيد است و هر چه مفيد و سودمند باشد بهترين سخن است ، بنابر اين وصيّت من بهترين سخن است . سپس آن حضرت با اين سخنان خود : و اعلم . . . تعلمه به وى هشدار داده است كه پاره‏اى از علوم بى‏فايده هستند ، پس نبايد ميل به دانستن آنها كند ، زيرا او را از سير و سلوك در راه خدا و علمى كه مى‏تواند او را به خدا برساند ، باز مى‏دارد . البتّه مقصود از اين علوم همانهايى هستند كه شرع مقدّس از آموختن آنها نهى فرموده است مانند جادو و پيشگويى و ستاره شناسى [ 5 ] و افسونگرى و امثال اينها كه به هدفهاى عالى حقيقت نمى‏انجامد . گويا چنين فرموده است : بدان كه هر علمى كه شايستگى آن را ندارد تا بياموزى : يعنى در شرع مقدّس نه به صورت وجوب و نه استحباب آموختن آن به ثبوت نرسيده است ، پس آن علم در طريق آخرت بى‏فايده است ، در نتيجه خيرى در آن نيست ،
[ 5 ] پر واضح است آن بخش از نجوم كه در اصطلاح « نجوم رياضى » مى‏گويند نه تنها نهى نشده بلكه مفيد است امّا آن بخشى كه مربوط به سرنوشت انسانها و آينده اشخاص و غيبگوئيها است يعنى « نجوم احكامى » در شرع مقدّس اسلام نهى شده است زيرا علم به غيب ويژه ذات اقدس او و كمّلين از اولياى اوست . م .
زيرا خير واقعى آن منفعتى است كه در نزد خدا جاويدان است ، و آنچه منفعت جاودانه ندارد ، خير نيست ، و بدان جهت پيامبر ( ص ) از چنان علمى به خدا پناه برده و گفته است : بار خدايا پناه مى‏برم به تو از علمى كه منفعت ندارد . پس اين نتيجه به دست مى‏آيد ، هر علمى كه شايستگى آموختن را ندارد ، بى‏خير و بدون فايده است . توفيق از آن خداست .


بخش چهارم
أَيْ بُنَيَّ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُنِي قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَ رَأَيْتُنِي أَزْدَادُ وَهْناً بَادَرْتُ بِوَصِيَّتِي إِلَيْكَ وَ أَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ يَعْجَلَ بِي أَجَلِي دُونَ أَنْ أُفْضِيَ إِلَيْكَ بِمَا فِي نَفْسِي وَ أَنْ أُنْقَصَ فِي رَأْيِي كَمَا نُقِصْتُ فِي جِسْمِي أَوْ يَسْبِقَنِي إِلَيْكَ بَعْضُ غَلَبَاتِ اَلْهَوَى أَوْ فِتَنِ اَلدُّنْيَا فَتَكُونَ كَالصَّعْبِ اَلنَّفُورِ وَ إِنَّمَا قَلْبُ اَلْحَدَثِ كَالْأَرْضِ اَلْخَالِيَةِ مَا أُلْقِيَ فِيهَا مِنْ شَيْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُكَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ وَ يَشْتَغِلَ لُبُّكَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْيِكَ مِنَ اَلْأَمْرِ مَا قَدْ كَفَاكَ أَهْلُ اَلتَّجَارِبِ بُغْيَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ فَتَكُونَ قَدْ كُفِيتَ مَئُونَةَ اَلطَّلَبِ وَ عُوفِيتَ مِنْ عِلاَجِ اَلتَّجْرِبَةِ فَأَتَاكَ مِنْ ذَلِكَ مَا قَدْ كُنَّا نَأْتِيهِ وَ اِسْتَبَانَ لَكَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَيْنَا مِنْهُ أَيْ بُنَيَّ إِنِّي وَ إِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كَانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أَعْمَالِهِمْ وَ فَكَّرْتُ فِي أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِي آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ بَلْ كَأَنِّي بِمَا اِنْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِكَ مِنْ كَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ نَخِيلَهُ وَ تَوَخَّيْتُ لَكَ جَمِيلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْكَ مَجْهُولَهُ وَ رَأَيْتُ حَيْثُ عَنَانِي مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِي اَلْوَالِدَ اَلشَّفِيقَ وَ أَجْمَعْتُ عَلَيْهِ مِنْ أَدَبِكَ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ اَلْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ اَلدَّهْرِ ذُو نِيَّةٍ سَلِيمَةٍ وَ نَفْسٍ صَافِيَةٍ وَ أَنْ أَبْتَدِئَكَ بِتَعْلِيمِ كِتَابِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِيلِهِ وَ شَرَائِعِ اَلْإِسْلاَمِ وَ أَحْكَامِهِ وَ حَلاَلِهِ وَ حَرَامِهِ لاَ أُجَاوِزُ ذَلِكَ بِكَ إِلَى غَيْرِهِ ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ يَلْتَبِسَ عَلَيْكَ مَا اِخْتَلَفَ اَلنَّاسُ فِيهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ اَلَّذِي اِلْتَبَسَ عَلَيْهِمْ فَكَانَ إِحْكَامُ ذَلِكَ عَلَى مَا كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِكَ لَهُ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ إِسْلاَمِكَ إِلَى أَمْرٍ لاَ آمَنُ عَلَيْكَ فِيهِ اَلْهَلَكَةَ وَ رَجَوْتُ أَنْ يُوَفِّقَكَ اَللَّهُ فِيهِ لِرُشْدِكَ وَ أَنْ يَهْدِيَكَ لِقَصْدِكَ فَعَهِدْتُ إِلَيْكَ وَصِيَّتِي هَذِهِ وَ اِعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَيَّ مِنْ وَصِيَّتِي تَقْوَى اَللَّهِ وَ اَلاِقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اَللَّهُ عَلَيْكَ وَ اَلْأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَيْهِ اَلْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِكَ وَ اَلصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ فَإِنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ كَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ وَ فَكَّرُوا كَمَا أَنْتَ مُفَكِّرٌ ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِكَ إِلَى اَلْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا وَ اَلْإِمْسَاكِ عَمَّا لَمْ يُكَلَّفُوا فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُكَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِكَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ كَمَا عَلِمُوا فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذَلِكَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ لاَ بِتَوَرُّطِ اَلشُّبُهَاتِ وَ عُلَقِ اَلْخُصُومَاتِ وَ اِبْدَأْ قَبْلَ نَظَرِكَ فِي ذَلِكَ بِالاِسْتِعَانَةِ بِإِلَهِكَ وَ اَلرَّغْبَةِ إِلَيْهِ فِي تَوْفِيقِكَ وَ تَرْكِ كُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتْكَ فِي شُبْهَةٍ أَوْ أَسْلَمَتْكَ إِلَى ضَلاَلَةٍ فَإِنْ أَيْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُكَ فَخَشَعَ وَ تَمَّ رَأْيُكَ فَاجْتَمَعَ وَ كَانَ هَمُّكَ فِي ذَلِكَ هَمّاً وَاحِداً فَانْظُرْ فِيمَا فَسَّرْتُ لَكَ وَ إِنْ أَنْتَ لَمْ يَجْتَمِعْ لَكَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِكَ وَ فَرَاغِ نَظَرِكَ وَ فِكْرِكَ فَاعْلَمْ أَنَّكَ إِنَّمَا تَخْبِطُ اَلْعَشْوَاءَ وَ تَتَوَرَّطُ اَلظَّلْمَاءَ وَ لَيْسَ طَالِبُ اَلدِّينِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَ اَلْإِمْسَاكُ عَنْ ذَلِكَ أَمْثَلُ فَتَفَهَّمْ يَا بُنَيَّ وَصِيَّتِي وَ اِعْلَمْ أَنَّ مَالِكَ اَلْمَوْتِ هُوَ مَالِكُ اَلْحَيَاةِ وَ أَنَّ اَلْخَالِقَ هُوَ اَلْمُمِيتُ وَ أَنَّ اَلْمُفْنِيَ هُوَ اَلْمُعِيدُ وَ أَنَّ اَلْمُبْتَلِيَ هُوَ اَلْمُعَافِي وَ أَنَّ اَلدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلاَّ عَلَى مَا جَعَلَهَا اَللَّهُ عَلَيْهِ مِنَ اَلنَّعْمَاءِ وَ اَلاِبْتِلاَءِ وَ اَلْجَزَاءِ فِي اَلْمَعَادِ أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لاَ تَعْلَمُ فَإِنْ أَشْكَلَ عَلَيْكَ شَيْ‏ءٌ مِنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِكَ فَإِنَّكَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ وَ مَا أَكْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ اَلْأَمْرِ وَ يَتَحَيَّرُ فِيهِ رَأْيُكَ وَ يَضِلُّ فِيهِ بَصَرُكَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِكَ فَاعْتَصِمْ بِالَّذِي خَلَقَكَ وَ رَزَقَكَ وَ سَوَّاكَ وَ لْيَكُنْ لَهُ تَعَبُّدُكَ وَ إِلَيْهِ رَغْبَتُكَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُكَ وَ اِعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ يُنْبِئْ عَنِ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ كَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ اَلرَّسُولُ ص فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى اَلنَّجَاةِ قَائِداً فَإِنِّي لَمْ آلُكَ نَصِيحَةً وَ إِنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ فِي اَلنَّظَرِ لِنَفْسِكَ وَ إِنِ اِجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِي لَكَ
وهن : ناتوانى ، سستى . مبادرة : سرعت و پيشى گرفتن بر ديگرى . افضى : پيوست . بغيه : مطلوب ، مورد رغبت .
توخّى : قصد ، آهنگ . اجمعت : تصميم گرفتم . اسلمته الى كذا : آزاد گذاشتم ، از بين آنها مانع را برداشتم .
امثل : به خير نزديكتر است . « اى پسرك من ، چون من خود را سالخورده يافتم ، و ديدم سستى و ناتوانى‏ام رو به فزونى است از اين رو به نوشتن اين وصيتها براى تو شتاب كردم ، و فضايلى را از آن جمله ايراد نمودم تا مبادا پيش از آن كه آنچه را در دل دارم به تو بازگو كنم مرگ گريبان مرا بگيرد ، و يا همان طور كه در تنم كاستى مى‏بينم در انديشه‏ام نقصى پديد آيد و يا بعضى از خواهشهاى نفس تو و يا فتنه‏هاى دنيا نسبت به تو بر من سبقت گيرد ، پس همچون شتر سركش شوى ، زيرا دل شخص جوان همانند زمين خالى است ، هر تخمى كه در آن بيفشانند مى‏روياند . پس به آگاهانيدن تو اقدام كردم ، پيش از اين كه دلت سخت و عقلت سرگرم كارى شود تا با نهايت انديشه خود ، با امور برخورد كنى ، در چيزهايى كه آزمايش ديگران تو را از آزمودن بى‏نياز ساخته است تا از رنج آزمايش بركنار و از كار آزمون معاف باشى ، پس از ادب به آنچه ما رسيديم به تو رسيد ، بسا نكته كه براى ما تاريك بود امّا بر تو روشن شد .
اى پسرك من ، هر چند من به اندازه پيشينيان عمرى دراز نكردم ، ولى در كارهاى ايشان نگريستم و در شرح حال و اخبارشان انديشيدم و در آثار باقيمانده از ايشان سير كردم بطورى كه همچون فردى از ايشان شدم ، بلكه به سبب آنچه از كارهاى ايشان دست يافتم چنان شدم كه گويى با اوّلين تا آخرينشان زندگى كرده‏ام ، پس پاكى اعمال آنان را از تيرگى با اوّلين تا آخرينشان زندگى كرده ام ، پس پاكى اعمال آنان را از ترگى و سود آن را از زيانش شناختم و از هر كارى پاكيزه آن را براى تو انتخاب كردم ، و شايسته آن را برايت برگزيدم ، و آنچه ناشناخته بود تو را از آن برحذر مى‏دارم ، چنان يافتم ، كه انگيزه من در مورد تو همان انگيزه پدرى مهربان درباره فرزند خود است ، و آنچه در ادب و تربيت تو لازم بود ، جمع آورى كردم تا تو را ادب نمايم در حالى كه تو رو به زندگى آورده‏اى و تازه با روزگار روبرو شده‏اى ، داراى نيّتى پاك و روانى پاكيزه هستى ، به تعليم كتاب خدا و تأويل آن و راه و روشهاى اسلام و احكام حلال و حرام آن برايت آغاز مى‏كنم ، و از آموزش قرآن براى تو به چيز ديگرى عدول نمى‏كنم ، سپس ترسيدم آن چيزهايى كه مردم از روى هوا و هوس و افكار خود در آنها اختلاف دارند همان طور كه براى آنها اشتباه پيش آمده بر تو اشتباه بشود ، استوار نمودن آنها با اين كه ميل نداشتم بر تو يادآورى كنم برايم نيكوتر است از واگذاشتن در كارى كه از هلاكت و تباهى تو در آن كار ، ايمن و آسوده خاطر نيستم ، و اميدوارم خداوند تو را موفّق به رستگارى فرمايد و به آرمانت رهنمون سازد ، از اين رو تو را بدين وصيّت سفارش مى‏كنم .
و بدان اى پسرك من ، بهترين چيزى را كه تو از وصيّت من فرا مى‏گيرى ، پرهيزگارى و ترس از خداست ، و بسنده كردن بر آنچه خداوند به تو واجب گردانيده است ، و رفتن بر آن راهى كه پيشينيان از پدران و خويشاوندان صالح تو بر آن راه رفته‏اند . زيرا ايشان تأمّل در وضع خود را ترك نكردند ، همان طور كه تو در انديشه خود هستى ، و چنان كه تو مى‏انديشى آنان نيز در انديشه بودند ، پس همين انديشه آنها را به فرا گرفتن شناخته‏هاى خود و خوددارى از آنچه به ايشان مربوط نبوده است وادار كرد ، حال اگر نفس تو وضعى را كه خويشاوندانت بر آن وضع گذشتند پذيرا نيست ، بى‏آنكه آگاه باشى چنان كه آنان آگاهى داشتند ، بايد در جستجوى آگاهى و تحصيل دانش و بينش باشى نه آنكه در مسائل شبهه‏ناك بيفتى و در دشمنيها و خصومتها گرفتار شوى ، و قبل از توجّه و تفكّر در آن ابتدا از خداى خود كمك بخواه و براى نيكفرجامى خويش به او روى آور و هر بدى را كه تو را در شك و شبهه اندازد و يا به ضلالت و گمراهى بكشاند ، ترك كن . پس هر گاه باور كردى كه قلبت پاك و وارسته و خاشع و انديشه‏ات كامل شده و خاطر جمع شده‏اى و همه كوششت يكسو شده است ، دقت كن و بينديش در آنچه برايت بيان كردم و توضيح دادم و اگر تو آنچه دوست مى‏دارى از آسايش خاطر و فكر راحت برايت فراهم نيامد بدان ، تو همچون شترى كه فقط پيش روى خود را ببيند در اشتباه هستى و در تاريكيها خواهى افتاد ، و آن كسى كه در اشتباه باشد ، قدم در راهى ناآگاه بگذارد و يا حق و باطل را در هم بياميزد ، طالب دين به حساب نمى‏آيد بلكه درنگ و توقّف در اين حال به حقيقت نزديكتر است .
پس اى پسرك من وصيّتم را فراموش مكن و بدان كه مرگ و زندگى در اختيار اوست ، او آفريننده ، ميراننده و فانى كننده و بازگرداننده است ، و براستى كه گرفتارى و عافيت در دست اوست ، و دنيا پايدار نيست مگر بر پايه‏اى كه خداوند بر آن پايه از بخششها ، آزمايشها و پاداش اخروى ، استوار نموده است و بر روى آنچه او خود خواسته و ما نمى‏دانيم پس اگر امرى از امور بر تو مشكل شد ، بر نادانى خود حمل كن زيرا تو در آغاز آفرينش خود نادان بودى ، پس دانا شدى ، و چه بسيار چيزها كه تو از آنها آگاه نيستى و انديشه‏ات درباره آن سرگردان و بصيرت تو نسبت به آن ناچيز است ، و بعدها راجع به آن بينا گردى ، پس چنگ بزن به آفريدگار و روزيبخش و خالق اندام نيكويت . و بايد پرستش و بندگى‏ات براى او و توجهت به او و ترست تنها از او باشد .
و اى پسرك من بدان كه كسى از جانب خدا آن طورى كه پيامبر ( ص ) پيام آورده است ، پيام نياورده است ، پس تو او را پيشرو خود بدان ، و او را رهبر نجات خود شمار ، من از پند و اندرز به تو كوتاهى نكردم ، و تو در فكر و انديشه براى خود هر چند سعى و كوشش كنى به حدّ فكر و انديشه من براى تو ، نمى‏رسى » .
در اين بخش چند مقصد است :
مقصد اوّل : آن بزرگوار به برخى از انگيزه‏هايى كه او را بر اين وصيّت واداشته ، اشاره فرموده است : رسيدن آن حضرت به سنّ بالا و احساس افزايش سستى و ضعف ، زيرا كه عمر شريفش از شصت تجاوز كرده بود ، و لازمه اين حدّ از عمر ، ترس از وقوع يكى از خصوصيّات مورد ذكر است ، بنابر اين اقدام به وصيّت فرمود و به سفارش لازم بر او شتافت . كلمه خصالا مفعول به است .
حضرت ، سه مورد از آن خصلتها را بر شمرده است :
اوّل : مبادا مرگ پيش از آنكه وى آنچه در دل دارد از پند و حكمت بازگو كند ، گريبان او را بگيرد .
دوم : مبادا در انديشه‏اش كاستى پديد آيد ، زيرا موقع بالا رفتن عمر قواى نفسانى به علّت ضعف ارواحى كه حامل اين قواست كاهش مى‏يابد ، در نتيجه از فعاليّت عقل و كسب نظرات صحيح كاسته مى‏شود .
سوم : [ ترس آن حضرت از اين بود كه مبادا ] خواهشهاى نفسانى بر سفارشهاى او سبقت گيرند ، زيرا فرزند اگر در عنفوان جوانى تربيت نگردد و قواى نفسانى‏اش در جهت پيروى از عقل و همگامى با او ساخته نشود اين آمادگى را خواهد داشت كه قواى حيوانى‏اش او را به طرف خواستهاى خود متمايل سازد ، و به سمت به كار بردن قواى نفسش در راه هوا و هوس كشيده شود ،
در نتيجه فريب مى‏خورد ، از راه حقيقت و آنچه شايسته اوست بازماند . در اين صورت همچون شتر سركشى ، رام نشدنى مى‏گردد . وجه تشبيه اين است كه واداشتن و جذب او به سمت حق و حقيقت دشوار مى‏گردد،چنانكه راهبرى شتر سركش و رام ساختن آن در جهت استفاده و بهره‏بردارى دشوار است .
سپس فرزند را بر ضرورت گرايش به ادب و افشاندن بذر ادب در دل وى به وسيله قياس مضمرى توجه داده است كه صغراى آن عبارت و انما قلب الحدث تا جمله ، قبلته ، مى‏باشد .
و به وجه شبه با اين گفته خود اشاره كرده است : و آنچه در دل زمين بيفشانند ، مى‏پذيرد . توضيح مطلب از اين قرار است كه چون قلب نوجوان خالى از هر نوع نقش عقيدتى و غير عقيدتى است و با اين تربيت آماده پذيرش هر نوع نقشى از نيك و بد است كه در آن ترسيم كنند ، آن را تشبيه فرموده به زمينى خالى از گياه و زراعت كه پذيراى هر نوع بذرى است كه در آن بيفشانند . به اين ترتيب كبراى قياس چنين مى‏شود :
هر دلى كه آن‏طور باشد ، بايد قبل از هر چيز بذر ادب بر آن افشاند و نهال حكمت را در آن غرس كرد . از اين رو پيش از اين كه دل وى براى پيروى حق قساوت بگيرد و به امور باطل سرگرم شود ، بايد اقدام به ادب او كرد .
سپس به انگيزه ديگرى از انگيزه‏هاى نهايى براى اقدام كردنش به ادب اشاره فرموده است ، و آن اين است كه با دقّت نظر و نهايت انديشه خود از آنچه اهل تجربه آزموده‏اند استقبال كند تا براى وصول به هدفهاى علمى از رنج آزمايش و تجربه كارى معاف شود و از دانش تجربى ، به آنچه كه اهل تجربه بدان رسيده‏اند ، برسد و بسا كه چيزى براى آنها تاريك بوده است امّا براى او روشن گردد . و فرق گذاشته است بين كسى كه از زلال دانش برخوردار مى‏شود و دانشش به گونه‏اى روشن و آشكار در دسترس قرار مى‏گيرد كه تنها زحمت كسب دانش در اين مورد برايش كافى است ، و بين كسى كه تلاش و كوشش نموده و در راه تحصيل علم متحمّل زحمت گشته و با امواج سهمگين ترديدها و تاريكى شبهات روبرو شده است . تمام اينها مطالبى است كه در پذيرش وصيّت و عمل به محتواى آن يعنى حكمت و ادب ، مؤثر است ، زيرا ارباب تجربه اگر با همه سختيهايى كه در راه دانش وجود داشته ، در تحصيل آن تلاش و كوشش كرده‏اند ، پس براى او شايسته‏تر است كه بكوشد و بدون زحمت آن را به دست آورد .
مقصد دوم : به برترى خويشتن و كمالات علمى خود پرداخته است .
وانگهى به اين مطلب كه او [ يعنى : فرزندش ] مورد نهايت توجّه و محبّت اوست و نيز به علوم و معارفى كه شايسته تعليم به فرزندش مى‏باشد ، اشاره فرموده و بدان اكتفا مى‏كند و به چيز ديگرى نمى‏پردازد ، و در نهايت هدف او از تمام اينها آماده ساختن وى براى پذيرش سخن خويش است . همان طور كه هدف يك سخنگو از ذكر فضيلت خود و ساير چيزهايى كه براى پذيرش مقصود خود لازم مى‏داند ، آنست كه شنوندگان را قانع كند ، از اين رو حضرت على عليه السلام ، به فضيلت خود با عبارت اى بنىّ تا عبارت مجهولة اشاره كرده است . عبارت : و ان لم اكن ( هر چند كه من نبودم ) به منزله پاسخ اشكالى است كه گويا كسى به او گفته است : چگونه علوم و معارف از تجربه‏ها به دست مى‏آيد در صورتى كه تجربه نياز به عمر طولانى دارد تا انسان دگرگونيهاى امور و پست و بلنديهاى روزگار را مشاهده كند ؟ و آن بزرگوار در پاسخ فرموده است : هر چند كه من مانند پيشينيان عمر زيادى نكرده و شاهد احوال آنها نبوده‏ام و ليكن در كارهاى آنها مطالعه كردم و در داستانهاى منقول از ايشان انديشيدم و در آثار باقيمانده از آنها با چشم ظاهر و ديده عقل چنان سير كردم كه همچون فردى از ايشان ، بر امورشان آگاه گشتم .
عبارت : فعرفت [ پس آگاه شدم ] عطف است بر جمله : و سرت [ گشتم ] . و كلمه ذالك اشاره به سرانجام كار ايشان است . واژه صفو كنايه از خير ،
و كدر كنايه از شرّ است : يعنى كارهاى خير را از شرّ و سود را از زيان باز شناختم ، و از هر چيز ، برجسته يعنى خوب و از علوم و بينش آنچه را كه سودمند و در پيشگاه خداوند مفيد بود براى تو برگزيدم . بعضى به جاى كلمه : جليله ،
نخيلته يعنى خلاصه آن ، نقل كرده‏اند و از هر كارى زيباى آن را براى تو انتخاب كردم : يعنى نيكو را انتخاب كردم نه زشت و ناپسند را . و آنچه ناشناخته بود از تو دور كردم : يعنى آنجا كه امر مشتبه بود و حق از باطل ناشناخته بود .
و عبارت آن بزرگوار : و چنان يافتم كه انگيزه من . تا آخر . . . اشاره است به كمال توجّه و محبّت نسبت به او و نيز به دلايل انتخاب وى علومى را كه براى او سزاوارتر است .
اجمعت عطف است بر كلمه : يعنى ، و ان يكون در محل نصب است بنابر اين كه مفعول اوّل براى : رأيت است و كان تامّه است ، و واو در عبارت : و انت براى حال است ، و ان ابتدئك ، عطف بر : ان يكون است ، و مفعول دوم
رأيت محذوف است و در تقدير كلمه : انفع و اصلح است ، تقدير عبارت چنين است : و رأيت حيث عنانى من امرك ما يعنى الوالد الشّفيق من امر ولده من النظر فى مصالحه و الاهتمام باحواله و ما صمّمت عزمى عليه من تأديبك ، ان يكون ذلك التأديب حال اقبال عمرك حال كونك ذانيّة سليمة من الامراض النّفسانية و الاخلاق الذّميمة ، و كونك ذانفس صافية من كدر الباطل و ان ابتدئك بتعليم كتاب اللّه و تأويله و ما يشتمل عليه من شرايع الاسلام [ يعنى قوانين اسلام ] و احكامه و حلاله و حرامه ، و اقتصر بك على ذلك كما اقتصر عليه كثير من السّلف .
و عبارت : « ثمّ اشفقت عطف بر رأيت است ، يعنى چنين مصلحت ديدم كه اكتفا به آموزش قرآن كنم و به چيز ديگرى از علوم عقلى نپردازم ، وانگهى ترسيدم آن چيزهايى كه مردم از روى هوا و هوس و افكار خود در آنها اختلاف نظر دارند ، همان‏طور كه بر آنها امر مشتبه شده است براى تو نيز مشتبه گردد ، در نتيجه ، استوار ساختن آن : يعنى آنچه كه مردم درباره آن اختلاف نظر دارند ،
چون ميل نداشتم تو گرفتار چنان اشتباهى شوى [ 6 ] محبوبتر بود نزد من از واگذاشتن تو با امرى كه از هلاكت و تباهى دين تو در آن آسوده خاطر نيستم ، و اين همان چيزى است كه مردم درباره آن اختلاف دارند يعنى مسائل عقلى خدا شناسى كه اشتباه حق و باطل در اين موارد براى مردم فراوان است و شبهات مغالطه آميزى را در پى دارد ، كه احتمال خطر و انحراف از راه حق به راه هلاكت در آن مى‏رود . و استوار كردن اين امر عبارت است از بيان دليل و برهان درباره آن و نشان دادن راه نجات از شبهه باطل و نيز از اختلاط حق و باطل .
و جمله و رجوت ان يوفقّك عطف بر اشفقت است ، و ضمير مجرور به [ 6 ] احتمالا به جاى كلمه تنبهك ، در متن وصيّت در اين جا غلط چاپى « شبهك » آمده باشد م .
وسيله فى ، به جمله ما اختلف النّاس فيه بر مى‏گردد .
مقصد سوم : اشاره به جالبترين مطلب در نظر آن حضرت است كه بايد فرزندش از وصيّت نامه او فرا گيرد و راهنمايى وى به كيفيّت فراگرفتن آن و آنچه را كه شايسته است پيش از شروع انجام دهد ، يعنى يارى خواستن و توفيق جستن از خدا و ديگر آدابى كه لازمه كمال آمادگى براى بحث و گفتگو و آموختن است .
از جمله محبوبترين مطالب نزد آن بزرگوار ، تقوا و پروا از خدا است ، يعنى همان توشه سفرى كه وسيله رسيدن به خداست سپس اكتفا كردن بر آنچه خداوند بر او واجب و فرض كرده است ، يعنى دقّت در ظاهر دلايل وجود خدا نه فرو رفتن در ژرفاى انديشه و غرق شدن در امواج شبهات و چيزهايى كه او مكلّف بدانها نشده است زيرا ، اين كار پيش گرفتن راهى است كه پيشينيان صالح ، از خويشاوندان او همچون حمزه ، جعفر ، عبّاس ، عبيدة بن حرث و ديگر بنى هاشم بر آن راه رفته‏اند .
و عبارت : فانّهم تا جمله لم يكلّفوا تشويق و واداشتن او به در پيش گرفتن راه و روش نياكان صالح و برحذر داشتن از تعمّق و دقّت بيش از اندازه است . در اينجا از قياس ضمير استفاده شده است كه صغراى آن همين جمله مذكور است و كبراى آن نيز چنين است : و هر كس كه اين طور باشد در عمل كردن بر طبق شناخت او و خوددارى از آنچه كه تكليف ندارد شايسته پيروى است . عبارت :
فان ابت تا آخر ، توضيحى است براى كيفيّتى كه سزاوار است پژوهندگان علوم عقلى بر آن منوال باشند ، و نيز اشاره است به اين نكته كه در صورت بسنده نكردن بر وظيفه‏اى كه خداوند تعيين كرده است ، مى‏بايست دقّت لازم در مورد آن اعمال گردد : يعنى بايد تلاش تو براى رسيدن بدانچه در پى تحصيل آنى از ويژگيهاى زير برخوردار باشد :
اوّل : درك هدفها و آموختن به خاطر حق و كسب علم ، نه به منظور آموزش شبهات و تسلّط بر آنها و مغالطه و مجادله به وسيله آنها ، زيرا اين قبيل هدفها ، مانع از آموختن به خاطر حقّ و پذيرش حق است .
دوم : پيش از توجّه به تحصيل ، اوّل از خداوند كمك بخواهد ، و براى قدم نهادن در راه راست و رسيدن به حق صميمانه از خداوند توفيق بطلبد .
سوم : هر چيزى را كه در دل او ايجاد شبهه مى‏كند همچون روشهايى كه در ميان طرفداران مذاهب باطل و انحرافى براى غلبه مذهب خودشان و به سبب پيروى از هواى نفس و افكار جاه طلبانه رايج است بايد ترك گويد . زيرا اگر در جان انسان شائبه علايق مادّى باشد نه تنها راه حق برايش آشكار نمى‏شود ، بلكه به مسير باطل و گمراهى كه متناسب با مطالب بيهوده است نزديكتر مى‏شود . و به دليل وجود آن شائبه و ترديدى كه در كار است راه باطل براى او روشنتر خواهد بود . بنابر اين شايسته است پوينده راه حق خود را از هر نوع شبهه‏اى كه به گمراهى منتهى مى‏شود ، بركنار دارد . لفظ اسلام استعاره است از وانهادن امور گمراه كننده و مجذوب نشدن به آنها . سپس مى‏فرمايد : فاذا ايقنت . . . ( هرگاه يقين پيدا كردى . . . ) يعنى هرگاه خود را براى جستجو و دقّت در آنچه يادآورى كردم آماده ساختى و مسلّم شد كه دلت از زنگار هر نوع شائبه‏اى كه باعث انحراف فكر است صيقلى شده و از خشيت الهى در خود حالت خشوع گرفته است كه مبادا تو را به خاطر ترك وصيّت من مؤاخذه كند و نيز انديشه و تصميمت بر آن استوار گشته است پس طورى عزم خود را جزم كن كه هيچ گونه لغزشى كه سبب ترك آن شود نكنى و تمام همّتت تنها متوجه آن باشد در اين صورت به آنچه توضيح دادم و از مسائل عقلى كه پس از اين خواهم گفت و تو را آگاه خواهم ساخت دقّت كن و امّا اگر برايت آنچه دوست مى‏دارى ، يعنى آسايش خاطر و فراغت آن از شك و ترديدهايى كه مخالف با علم و طلب دانش
است فراهم نيامد ، پس بدان كه تو در ورود به درياى علم و جستن آن همچون شتر چموش كه پيش روى خود را نبيند در اشتباه و گرفتار تاريكى هستى ، و هر كسى كه چنين باشد ، او شايستگى تحصيل اصول دين را ندارد . كلمه مضاف به عشواء [ ناقة ] حذف شده و مضاف اليه جانشين مضاف شده است ، و صفت الخبط از آن استعاره آورده شده است به لحاظ اين كه او بدون فراهم آوردن همه شرايط تحصيل و خارج از مسير خود ، در پى تحصيل دانش است . بنابر اين او همچون شترى كه پيش روى خود را نبيند ، در بيراهه و از مسيرى جز راه مقصود حركت مى‏كند . همچنين كلمه الظلماء براى تشبيه به كار رفته است ، از اين جهت كه ذهن ، مانند كسى كه در تاريكى راه مى‏رود ، در جستجوى حق ، راه صحيح را در شبهات نمى‏يابد .مقصد چهارم : او را مأمور به توجّه و درك وصيّت خود كرده
و به بخشى از صفات و افعال خداى متعال كه در اسناد و ارتباط آنها به يك مبدأ ، احتمال تضاد و دوگانگى مى‏رود متوجّه ساخته ، و اشاره فرموده است كه با توجه بر اين كه مبدأ همه آنها يكى است ، تضادّى با هم ندارند . امّا آن صفات از اين قرار است ، قادر بر ميراندن است و قدرت دارد كه بميراند پس همو قادر بر حيات است و توانايى دارد كه زنده كند از آن جهت كه عوامل مرگ و زندگى به او منتهى مى‏شود . و همچنين آفريدگار همان است كه مى‏ميراند ، زيرا فاعل آفرينش همان است كه مرگ را مقدّر فرموده و اسباب آفرينش و مرگ به دست اوست ، بر اين دو جهت آيه مباركه اشاره دارد يُحْيى و يُميتُ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ اَبائكُمْ الاوّلينَ ( سوره دخان ( 44 ) آيه ( 8 ) يعنى : او پروردگار شما و نياكان اوليه شماست كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند. )
زنده مى‏كند و مى‏ميراند از آن جهت كه او آغازگر فعل زنده كردن و ميراندن است و به لحاظ اين كه او پروردگار على الاطلاق و نخستين مالك آنهاست ، و همچنين فانى كننده و هم دوباره زنده كننده است ، و گرفتارى و عافيت به دست اوست از آنجهت كه تمام عوامل و اسباب فنا ، بازگشت ، گرفتارى و عافيت به او مى‏انجامد . قبلا روشن شد كه تمام اين امور اعتبارات عقلى است كه از راه مقايسه ذات واجب تعالى با مخلوقات و آثارش همان طور كه در خطبه اوّل نهج البلاغه بررسى كرديم عقل آنها را به ذات مقدس حق مرتبط مى‏سازد امّا افعال حق تعالى چنين است كه آنگاه كه اراده آفرينش دنيا را كرد ، آفرينش و استقرار هستى آن جز بدين نحو كه خداوند آن را آفريد ، امكان نداشت ، يعنى افاضه آنچه كه در حق بعضى از بندگان نعمت شمرده مى‏شود ، مانند ثروت و تندرستى و امثال اينها ، و يا در حق بعضى ديگر گرفتارى محسوب مى‏شود از قبيل تهيدستى و بيمارى . هر چند كه نعمتها نيز نوعى گرفتارى هستند . چنانكه خداوند متعال فرموده است : وَ نَبْلُوَكُمْ بِالشَّرِ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ اِلَيْنا تُرْجَعُونَ [سوره انبياء ( 21 ) آيه ( 35 ) يعنى : شما را براى آزمودن گرفتار بد و خوب مى‏سازيم و شما به سوى ما بازگشت داريد ] ضرورت پاداش در عالم معاد ، براى افراد گرفتار و نيز افراد برخوردار از نعمت ، مطابق فرمانبردارى و نافرمانيشان در حال نعمت و گرفتارى ، و همچنين آفرينش آنها بر طبق مشيّت حق ، از جمله مسائلى است كه فلسفه آن بر ما روشن نيست .
البتّه در اصول و قوانين حكمت ثابت شده است كه مقصود بالذّات از عنايت حقّ تعالى تنها خير است و امّا شرهايى كه در عالم هستى وجود دارد ،
بالعرض موجودند ، به طورى كه جداسازى و تهى كردن خير از شرّ امكان ندارد . و چون در جهان هستى غلبه با خير است و شرّ در اقليّت و همراه خير است ،
نمى‏شود خير زياد را به خاطر آنها ترك كرد ، زيرا ترك خير كثير به خاطر شرّ قليل ، خود در برابر جود و حكمت شرّ كثير است ، و اين است معناى عبارت امام عليه السلام كه فرمود : زيرا دنيا جز بر امورى كه خداوند مقرّر داشته ، استقرار و ثبات نيافته است و ما آن امور را چه آنها كه خير و يا شر بودنشان بر ما معلوم است و چه آنها كه معلوم نيست برشمرديم يعنى آفرينش دنيا ممكن نبوده است ، مگر بر منوالى كه هست با همان خيرى كه مقصود با لذّات است و شرّى كه مقصود بالعرض است ، و ضرورت كيفر اشخاص به خاطر گناهانى كه مرتكب مى‏شوند در عالم قيامت ، گناهان همان شرّها است به طورى كه در جاى خود ثابت شده است كه ملازم با همان صورتهاى مادّى و صفات پست در دنيا هستند .
و عبارت امام ( ع ) : فان أشكل تا آخر : يعنى اگر در يافتن رازى از اسرار قدر بر تو مشكل شد ، و حكمت آن بر تو مخفى ماند ، نبايد تصور كنى كه آن خالى از حكمت است ، بلكه آن را بر نادانى خود حمل كن زيرا تو در آغاز آفرينش خود نادان بودى سپس دانا شدى ، چنان كه خداى متعال فرموده است : وَ اللَّهُ اَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ اُمِّهاتِكُمْ لا تَعْلَمونَ شيئاً [ سوره نحل ( 16 ) آيه ( 78 ) يعنى : خداوند شما را از مادرانتان متولد ساخت در حالى كه چيزى نمى‏دانستيد . ] .
كلمه اوّل : منصوب است چون ظرف است ، و جاهلا منصوب است بنابر آن كه حال مى‏باشد . و اوّل به صورت مرفوع به عنوان مبتدا و جاهل هم مرفوع و خبر مبتدا ، نيز نقل شده است .
سپس او را متوجّه امور زيادى كرده است كه در آغاز نسبت به آنها جاهل بوده و بعد آنها را درك كرده است تا وى امورى را كه حكمت آن را هنوز دريافت نكرده است همانند آنها قرار دهد . [ يعنى روزى حكمت اين امور را هم درك خواهد كرد ] .
و بعد به او فرمان داده كه به خدا توكّل كند و در كارهايش به او پناه ببرد ، و بندگى او را به جا آورد و توجه قلبى و دلبستگى‏اش به او باشد زيرا او
شايسته‏ترين و سزاوارترين وجود بدان امور است .
مقصد پنجم : اشاره به برترى پيامبر ( ص ) بر ساير انبياست ،
به خاطر فزونى كه بر آنها در بيان خبر از طرف خداى متعال دارد ، و نيز در بيان مطالب حقيقى كه در قرآن مجيد آمده است از قبيل اسرار توحيد ، قضا و قدر ، و جريان رستاخيز ، زيرا هيچ يك از پيامبران پيشين همانند او اين امور را روشن و روان نگفته است ، از اين رو هدايت و رهبرى اين امّت به تمام آنچه كه آن بزرگوار از جانب خدا آورده است ، كاملتر و جامعتر از رهبرى ساير امّتهاى پيشين است نسبت به آنچه كه پيامبرشان آورده‏اند ، و شعاع بينش اين امّت گسترده‏تر و فراگيرتر است .
و هدف از بيان فضيلت پيامبر ( ص ) در اين جا پذيرفتن روش او و راهنمائى‏اش در مسير رستگارى در عالم آخرت است . كلمه الرائد را استعاره از پيامبر ( ص ) آورده است ، بدين لحاظ كه او ، هر آنچه را كه در آخرت از پاداش و اجر ، ماندنى و سعادت جاودانه است ، آزموده و امت خود را بدانها بشارت داده است ، چنان كه پيشرو قبيله پس از آگاهى از وجود آب و علف ، مردم خود را آگاه مى‏سازد . آنگاه حضرت سخنانش را چنين ادامه مى‏دهد ، وى ( على ) پيوسته نصيحتگر اوست ، و اين كه انديشه و فكر وى ( امام ( ع ) ) درباره خودش هر چند با تلاش و كوشش همراه باشد باز به پايه تفكرى كه آن حضرت درباره فرزندش دارد نمى‏رسد . [ اين سخن را حضرت فرموده است ] تا فرزندش را نسبت به نظريه و پيشنهاد خود قانع سازد . و كلمه نصيحة به عنوان تميز منصوب است .


بخش پنجم
وَ اِعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيكٌ لَأَتَتْكَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ وَ لَكِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ لاَ يُضَادُّهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ وَ لاَ يَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ يَزَلْ أَوَّلٌ قَبْلَ اَلْأَشْيَاءِ بِلاَ أَوَّلِيَّةٍ وَ آخِرٌ بَعْدَ اَلْأَشْيَاءِ بِلاَ نِهَايَةٍ عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِيَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ فَافْعَلْ كَمَا يَنْبَغِي لِمِثْلِكَ أَنْ يَفْعَلَهُ فِي صِغَرِ خَطَرِهِ وَ قِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ وَ كَثْرَةِ عَجْزِهِ و عَظِيمِ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ فِي طَلَبِ طَاعَتِهِ وَ اَلرَّهبَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ اَلْخَشْيَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ اَلشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ فَإِنَّهُ لَمْ يَأْمُرْكَ إِلاَّ بِحَسَنٍ وَ لَمْ يَنْهَكَ إِلاَّ عَنْ قَبِيحٍ
« و بدان اى پسرك من اگر پروردگارت شريك داشت ، پيامبران او براى راهنمايى تو مى‏آمدند و آثار قدرت و تسلّط او را مى‏ديدى و از افعال و صفات او آگاه مى‏شدى ، امّا او خداى يكتاست چنان كه او خود را توصيف كرده است ، كسى در تسلّط و قدرت ، معارض او نيست و او هرگز زوال و فنا ندارد ، و هميشگى است ، او پيش از همه چيزها ، آغاز بى‏آغاز است و پس از همه چيزها ، آخر بى‏پايان است ، بزرگتر از آن است كه آفريدگارى‏اش در محدوده دل و يا چشمى ثابت و محدود شود ، حال كه از اوصاف و عظمت او آگاه شدى ، آنچنان رفتار كن كه فردى همانند تو با ارزش كم و توان اندك و عجز فراوان و حاجت بسيار خود به پروردگار در كسب طاعت ، و ترس از عقوبت و بيم از خشم و غضب او شايسته است رفتار كند ، زيرا او تو را فرمان نداده است مگر به نيكى و منع نكرده است جز از كار زشت و عمل قبيح . » در اين بخش از وصيّت به دليل وحدانيّت آفريدگار بزرگ و قسمتى از صفات وى ، و بعد بر آنچه كه شايسته انجام است با توجّه به عظمت پروردگار و با ملاحظه صفات ياد شده ، اشاره فرموده است ، بنابر اين در اينجا بحثهاى مختلفى است :


بحث اوّل : استدلال بر وحدت آفريدگار است ،
و آن از يك قضيه شرطيه متّصله تشكيل شده است كه مقدّم آن : لو كان لربّك شريك « اگر براى پروردگارت شريكى بود و تالى آن : لأتتك رسله . . . و لعرفت افعاله و اوصافه هر آينه پيامبرانش مبعوث شده بودند ، . . . و تو از افعال و اوصاف او آگاه مى‏شدى » است و از آن قضيه شرطيّه ، استثناى نقيض اقسام تالى استنتاج مى‏شود تا نقيض مقدم ، به عنوان نتيجه به دست آيد . توضيح ملازمه بين مقدم و تالى از اين قرار است ، اگر خداوند داراى شريك باشد ، بايد آن شريك خدا ، جامع جميع شرايط خداوندى باشد ، وگرنه شايستگى شريك خدا بودن را نخواهد داشت ، اما از جمله لوازم خدايى چند چيز است :
اوّل : مصلحت در ضرورت مبعوث كردن پيامبران به جانب مردم و رهنمود مردم به سوى او ، به دليلى كه در مورد لزوم بعثت در جاى خود ، بيان شد .
دوم : بايد آثار قدرت و تسلّط او و صفات افعال وى روشن و محسوس باشد .
سوم : افعال و صفات ذات او مشخّص باشد . در صورتى كه تمام اين لوازم باطل است : امّا لازم اوّل باطل است ، زيرا پيامبرى صاحب معجزه بر ما مبعوث نشده است تا ما را بر دومى ( آثار قدرت و . . . ) راهنمايى كند و از آن آگاه سازد .
امّا دومى باطل است : از اين رو كه آثار قدرت و سلطنت و عظمت ملك و مملكت و پابرجايى آن دليل بر يك وجود دانا و تواناست ، امّا دلالت بر چند قادر حكيم ندارد .
امّا بطلان مورد سوم ، بدين لحاظ است كه تنها افعالى را كه ما مشاهده مى‏كنيم ، بر يك فاعل دلالت دارند و بس ، امّا به وجود چند فاعل هيچ دلالتى ندارند . و همچنين صفات خدايى از قبيل علم ، قدرت اراده و امثال اينها كه به واسطه افعال عايد مى‏شوند ، تنها بر يك صانع دلالت مى‏كنند كه متّصف به آن صفات است ، امّا بر وجود دو صانع و يا بيشتر از دو صانع دلالت ندارند . بنابر اين ، اين گفته كه آفريدگار ما را شريكى است ، سخنى بيهوده و بى‏دليل است ، چنان كه خداى متعال فرموده است : وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ اِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ سوره مؤمنون ( 23 ) آيه ( 117 ) يعنى : هر كسى خداوند ديگرى را به خدايى بخواند هيچ دليلى بر اين عقيده‏اش نخواهد داشت )
عبارت امام : إله واحد كما وصف نفسه
( خدايى يگانه است چنان كه او خود را توصيف كرده است ) ، از جمله لوازم نتيجه است ، زيرا هنگامى كه قول به خداى دوم باطل شد ، ثابت مى‏شود كه او خداى يكتاست ، چنان كه او خود ، خويشتن را وصف كرده است : بگو اى پيامبر ( ص ) او خداى يكتاست . و اوست خداوند يكتاى غالب و در سلطنت و قدرت كسى در برابر او نيست : يعنى كسى كه در كارهاى او مخالفت كند و در قلمرو او به نزاع و دشمنى با او برخيزد ، چنان كه راه و روش پادشاهان است .
بدان كه اين دليل ، دليلى اقناعى است ، چنان كه هدف خطيب از خطابه همين است و اين برهان نيست زيرا اگر در شرطيّه مقصود اين باشد كه وجود خداى دوّمى مستلزم وجود آثار و افعال و صفاتى است كه ويژه او بوده و اين ويژگى هم روشن و آشكار باشد پس ملازمه‏اى در كار نخواهد بود ، زيرا اين دو خدا چه متّفق الحقيقه و چه مختلف الحقيقه باشند ، لازم نيست كه افعال و لوازم آن ، اختلاف نوعى داشته باشند ، و هر كدام به لازم خاصّى و فعل خاصى ، تشخّص داشته باشد كه در ديگرى نباشد ، بلكه جايز است در لوازم و آثار يكسان باشند و اگر مقصود اين باشد كه وجود خداى دوّم مستلزم اين است كه آثار و افعال و لوازمى شناخته شود كه اختصاص به او نداشته باشد ، بلكه خداى ديگر هم بتواند با او در همه اينها شريك شود ، پس اين ، مطلب درستى است . لكن اين اشكال پيش مى‏آيد كه در اين صورت براى بطلان تالى نمى‏توان استدلال كرد ، و دليل اين مطلب هم روشن است ، زيرا ما آثار قدرت و افعال و لوازم و صفاتى را مشاهده مى‏كنيم كه نه بر يكتايى فاعل و موصوف خود دلالت دارند ونه بر دوگانه بودن آن و تنها بر وجود فاعل و ملزومى به طور اطلاق دلالت دارد . پس بطلان و رفع تالى ممكن نيست ، زيرا رفع تالى مستلزم رفع وجود خدا به طور مطلق است به جهت اينكه عدم لازم ، مستلزم عدم مطلق ملزوم است نه تنها مستلزم رفع تالى .
بحث دوّم : درباره ازلى و ابدى بودن خداى متعال است ،
و آن اشاره دارد به دوام و ثبوت وجود خدا براى هميشه . برهان مطلب اين است كه خداى متعال واجب الوجود است و هر واجب الوجود بالذّات ، از ازل وجودش استوار و براى ابد وجودش پايدار است امّا برهان صغرا يعنى واجب الوجود بودن حق تعالى قبلا گذشت و امّا برهان كبرا يعنى ازليّت و ابديّت واجب الوجود اين است كه اگر زوال و نيستى بر او روا باشد ، واجب الوجود بالذّات نخواهد بود چون نادرستى تالى مستلزم نادرستى مقدّم است ، بنابر اين هستى او از ازل تا ابد پايدار است .
بحث سوّم : هستى او پيش از همه چيزها ، آغاز بى‏آغاز و پس از همه چيزها ،
هستى او را پايانى نيست . امّا مطلب اوّل براى اين است كه اگر هستى‏اش را آغازى بود ، هر آينه مسبوق به نيستى مى‏بود در نتيجه پديده و قهرا ممكن الوجود است و اين خلاف اصل واجب الوجود بودن اوست . امّا مطلب دوّم : اگر آخر بودن او به پايانى بينجامد ، بايد به نيستى بپيوندد . و در نتيجه واجب الوجود بالذّات نخواهد بود ، و اين نيز خلاف مقصود است .
بحث چهارم : در بيان اينكه خدا بزرگتر از آن است كه آفريدگارى‏اش در محدوده دل و يا ديده بگنجد ،
يعنى او بزرگتر از آن است كه كسى به دل و يا ديده بر تمام صفات خداوندى و آنچه شايسته اوست آگاهى يابد . وجه شبه آن است كه صفت پروردگارى و ساير اوصاف خداوندى چنان كه قبلا معلوم شد به اعتبار خارج عين ذات حق تعالى است ، و به لحاظ عقلى تمام اينها امورى هستند كه عقل از تعقّل ذات مقدّس او نسبت به مخلوقات و آثارش استنباط مى‏كند ، و در هر دو صورت او بزرگتر از آن است كه آفريدگارى‏اش در محدوده دل و يا ديده‏اى بگنجد . امّا در خارج از آن جهت كه صفت آفريدگارى‏اش عين ذات اوست ، بنابر اين احاطه آگاهى بدان مستلزم احاطه به حقيقت ذات اوست ، و قبلا ثابت شد كه ذات مقدّس او دور از هر گونه تركيبى است و در نتيجه احاطه ديگرى بر ذات او محال است .
و امّا در عقل از آن رو كه اعتبار صفت ربوبى و احاطه عقول بر آن منوط بر احاطه بر تمامى اعتبارات از صفات جمال و كمال است ، زيرا ملحوظ كردن جهت ربوبيت مطلقه او مستلزم اعتبار الهيّت مطلقه اوست و اين خود مستلزم اعتبار همه صفات خداوندى است ، و قبلا روشن شد كه اين اعتبارات نامتناهى‏اند . پس مقام ربوبى بالاتر از آن است كه در محدوده عقل بشرى درآيد تا چه رسد بر آن كه در ميدان ديد انسان قرار بگيرد .
بحث پنجم : بدان كه چون امام ( ع ) فرزندش را بر عظمت خداى سبحان و كمال ذات مقدّس او از جهات ياد شده متوجّه كرد ، او را فرمان داد تا چنان رفتار كند كه شايسته فردى است چون او كه آن چنان در برابر عظمت خداى سبحان كوچك است و او را اطاعت كند چنان كه در خور اطاعت اوست و با كمال پرستش او را عبادت كند و آنچنان كه سزاوار است به خاطر كرامت ذات مقدّسش او را بپرستد . حضرت على ( ع ) جهات نقصان او [ فرزندش ] را بر شمرده است تا در هر موردى حالت خود را با كمال ذات مقدس خالق مقايسه كند براى اين كه از كمى منزلت خود ، نسبت به عظمت او و توان اندك و عجز فراوان خود ، نسبت به كمال قدرت او آگاه شود . و همچنين نياز فراوان خود را به پروردگارش در همه حال از قبيل درخواست توفيق ، آمادگى براى اطاعت ، ترس از عقوبت و بيم از غضب او ، تمام اينها را نسبت به بى‏نيازى مطلق او در هر كار و از همه چيز ، در نظر بگيرد .
عبارت : انّه . . . تا كلمه « قبيح »
هشدارى است به طور اجمال نسبت به لزوم اطاعت از خدا در همه مواردى كه امر و يا نهى فرموده است . و تشويق بر انجام هر كارى كه او امر فرموده است به اين جهت كه آن كار نيكوست ، و به خوددارى از هر چيزى كه او نهى فرموده است از آن رو كه زشت و ناهنجار است .
همان طورى كه قبلا روشن شد ، هدف از بعثت پيامبران و وضع قوانين و سنّتها تنها سر و سامان دادن به احوال معاش و معاد مردم است . پس در اين صورت ناگزير در هر امر و يا نهيى رازى نهفته است و مصلحتى وجود دارد كه باعث حسن مورد امر و قبح مورد نهى است . و براى همين مطلب و نظاير آنست كه معتزله به مسأله حسن و قبح عقلى ، گرايش يافته و عقيده‏مند شده‏اند توفيق از آن خداست


بخش ششم
يَا بُنَيَّ إِنِّي قَدْ أَنْبَأْتُكَ عَنِ اَلدُّنْيَا وَ حَالِهَا وَ زَوَالِهَا وَ اِنْتِقَالِهَا وَ أَنْبَأْتُكَ عَنِ اَلْآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا فِيهَا وَ ضَرَبْتُ لَكَ فِيهِمَا اَلْأَمْثَالَ لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَ تَحْذُوَ عَلَيْهَا إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ اَلدُّنْيَا كَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِيبٌ فَأَمُّوا مَنْزِلاً خَصِيباً وَ جَنَاباً مَرِيعاً فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ اَلطَّرِيقِ وَ فِرَاقَ اَلصَّدِيقِ وَ خُشُونَةَ اَلسَّفَرِ وَ جُشُوبَةَ اَلمَطْعَمِ لِيَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ فَلَيْسَ يَجِدُونَ لِشَيْ‏ءٍ مِنْ ذَلِكَ أَلَماً وَ لاَ يَرَوْنَ نَفَقَةً فِيهِ مَغْرَماً وَ لاَ شَيْ‏ءَ أَحَبُّ إِلَيْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ وَ أَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلِّهِمْ وَ مَثَلُ مَنِ اِغْتَرَّ بِهَا كَمَثَلِ قَوْمٍ كَانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِيبٍ فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِلٍ جَدِيبٍ فَلَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَكْرَهَ إِلَيْهِمْ وَ لاَ أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا كَانُوا فِيهِ إِلَى مَا يَهْجُمُونَ عَلَيْهِ وَ يَصِيرُونَ إِلَيْهِ يَا بُنَيَّ اِجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اِكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا وَ لاَ تَظْلِمْ كَمَا لاَ تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ وَ اِسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ وَ اِرْضَ مِنَ اَلنَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلْإِعْجَابَ ضِدُّ اَلصَّوَابِ وَ آفَةُ اَلْأَلْبَابِ فَاسْعَ فِي كَدْحِكَ وَ لاَ تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ وَ إِذَا أَنْتَ هُدِيتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّكَ
يحذو : پيروى مى‏كند سفر : مسافران أمّوا : قصد كردند جناب : نابودى ، مرتبه و مقام مريع : سرسبز و خرم
وعثاء السفر : دشوارى مسافرت جشوبة المطعم : درشتى ، ناگوارى هجم : ناگهانى اتفاق افتاد كدح : كسب .
« اى پسرك من ، تو را از دنيا و كيفيّت آن و از بين رفتن و گذشتن آن آگاه ساختم ، همچنين از آخرت و سرنوشت اهل آخرت مطّلع كردم ، و براى عبرت و پيروى تو مثلهايى زدم ، براستى مثل آن كسى كه دنيا را آزموده ، مثل آن گروه مسافرى است كه در جاى خشك و بى‏حاصل باشند [ كه مطابق ميل آنها نيست ] ولى جاى پر آب و علف و ناحيه سبز و خرّمى مورد نظر آنها باشد ، از اين رو رنج و زحمت راه و فراق يار و دشوارى سفر و ناگوارى خوراك را تحمّل كنند تا به منزل فراخ و استراحتگاه خود برسند بنابر اين آنان در تحمل هيچ يك از اين سختيها احساس ناراحتى نمى‏كنند و از دست دادن اندوخته‏هاى خود را خسارت نمى‏دانند و چيزى نزد ايشان خوش آيندتر از آن نيست كه آنان را به سر منزل مقصود نزديك سازد . و امّا داستان كسانى كه فريب دنيا را خوردند ، بمانند داستان گروهى است كه در منزل خوش و خرّمى باشند سپس به محلّى تنگ و بى‏آب و علفى بيايند ، براى آنان هيچ چيز ناگوارتر و دشوارتر از مفارقت از جايى كه در آن بودند و به طور ناگهانى به جاى ديگر رفتن ، نيست .
اى پسرك من خود را ما بين خود و ديگران ملاك سنجش قرار ده ، پس براى ديگران آنچه را بپسند كه براى خود مى‏پسندى ، و بر ديگران مپسند آنچه را كه بر خود نمى‏پسندى ، بر ديگران ستم روا مدار همان طورى كه نمى‏خواهى بر تو ستم شود ، و نيكى كن چنان كه دوست دارى بر تو نيكى شود ، آنچه را كه از ديگرى ناپسند مى‏شمارى ، از خود ناپسند شمار ، و از مردم خوشحال و خوشنود باش بدانچه كه خوشنودى براى آنها از طرف خود ، آنچه را كه نمى‏دانى مگو هر چند كه دانسته‏هاى تو اندك است ، و آنچه را كه دوست ندارى درباره تو بگويند تو نيز مگو .
بدان كه خودخواهى بر خلاف حقّ و آفت خردهاست ، پس در كسب طاعت ( يا براى معاشت ) در تلاش باش و خزانه‏دار ديگران مباش ، و هنگامى كه به هدف نائل شدى ، فروتن و خاضعترين فرد باش براى پروردگارت » .
در اين بخش دو مطلب است :


مطلب اوّل : امام ( ع ) فرزندش را از حالات دنيا و آخرت آگاه ساخته و به او چيزهايى را يادآور شده كه وى را از حتمى بودن فنا و گذرا بودن دنيا ،
و بقاى آخرت و آنچه براى آخرت در آنجا مهيّاست يعنى سعادت جاويدى كه قرآن مجيد و سنّت ، انواع آن را بر شمرده است با خبر مى‏سازد . و براى طالب دنيا و آخرت دو مثل آورده است تا او [ فرزند امام ( ع ) ] از جمله كسانى باشد كه از دنيا روى‏گردان و به آخرت علاقه‏مند است . مثل اوّل مثل كسى است كه دنيا را آزموده و از ناپايدارى و گذران بودن آن آگاه شده است و همچنين آخرت را آزمايش كرده و به بقاى آخرت و نعمتهايى كه براى اهل آن مهيّا شده پى برده است و آنان را به گروه مسافرانى تشبيه كرده كه به قصد منزلگاهى پر آب و علف ، منزل تنگ و نامساعد را ترك گويند .
وجه تشبيه اين مثل آن است كه نفوس بشرى ، وقتى در عالم مجرّدات بود و مصلحت و حكمت اقتضا كرد كه در اين عالم هبوط كرده و بر اين كالبدهاى مادّى ، دور از عالم مأنوس خود در سراى غربت و جاى وحشت منزل گزيند ، تا بدان وسيله به كسب كمالات عقلى كه تنها از طريق اين عالم ميسّر است ، نائل آيد . آنگاه پس از كسب كمالات از اين جا به همان عالم بالا و منزّه از وابستگيهاى اين كالبدها و اشكال پست آنها ، باز گردد . همان طور كه در عهد پيشين از آنها چنين پيمان گرفته شده است و هر نفسى كه پيمان آفريدگارش را حفظ كرده و بر راه راست او باقى باشد و توجه كند كه او مدت معيّنى را در اين عالم خواهد ماند و به چشم عبرت به دنيا بنگرد كه همچون جايگاهى تنگ و خالى از غذاهاى حقيقى و آشاميدنيهاى زلال و گواراست و شايستگى براى وطن گزيدن و زندگى كردن را ندارد و نيز به جهان آخرت بنگرد كه چون سرايى خوش و خرّم و ناحيه‏اى پر از آب و علف است و كسى كه به آنجا برسد در حالى كه به درستى اوامر و نواهى خداوندى را انجام داده باشد به هدفهاى والا و لذّتهاى جاودانه‏اى رسيده است . بنابر اين چنين كسى در مسير سفر در منزلگاههاى راه خدا و آماده شدن براى رسيدن شادمانه به محضر شريف پروردگار است . او رنج اين سفر را از قبيل سختى گرسنگى و تشنگى و بيدار خوابى ، به خاطر رسيدن به منزلى فراخ و جايگاهى آرام تحمل مى‏كند از اين رو ، دردى را احساس نكرده و آنچه از مال و جان در اين راه صرف مى‏كند ، غرامت به شمار نمى‏آورد . و هيچ چيزى نزد او خوشايندتر از آن وسيله‏اى نيست كه او را به منزل مقصود و ناحيه منظورش نزديك سازد ، بالاخره ، نفوس بشرى در جهاتى كه بيان شد ، تشبيه شده است به كسى كه به منزلى تنگ و قحطى زده رسيده باشد ، آنگاه دريابد كه منزلى خوش و خرّم ، در پيش است و انديشه نيكويش چنين اقتضا كند كه رنج و زحمت سفر بدانجا را تحمل كند تا بر آسايشى بزرگ دست يابد .
امّا مثل دوّم ، داستان دنيا دارانى است كه نفس امّاره ، آنها را به سوى دنيا جلب كرده و آنان از ماوراى دنيا غافل گشته و عهد و پيمان پروردگارشان را فراموش كردند و از آيات حق كه به خاطر داشتند روگرداندند ، آنان را به گروهى تشبيه كرده است كه در منزلى خوش و خرّم بودند ، آنگاه به جايى خشك و تنگ منتقل شوند ، پس در اين مثل منزلگاه خوش و خرّم همان دنياست زيرا دنيا جاى خوشبختى و نعمت براى اهل دنيا و آخرت جاى تنگ و ناگوار براى آنهاست ، زيرا كه آنان در دنيا براى درك سعادت آخرت آمادگى لازم را پيدا نكردند .
وجه تشبيه اهل دنيا به آن گروه ، همان است كه حضرت در ضمن سخنان خود بيان داشته است ، و عبارت از اين است كه چيزى ناخوشايندتر از آن نزد ايشان نيست ، تا آخر مطلب : يعنى براى اهل دنيا چيزى ناخوش آيندتر و دشوارتر از مفارقت از آنچه كه در دنيا داشتند و رسيدن به آن ترس و وحشتهايى كه ناگهان بر آنان هجوم مى‏آورند و به صورت غل و زنجيرها متوجّه آنها مى‏شوند وجود ندارد ، همان طورى كه هيچ چيز ناخوشتر از مفارقت جاى خوش و خرّمى كه در آنجا بودند و انتقال به جاى تنگ و قحطى‏زده‏اى كه به آن وارد مى‏شوند وجود ندارد . و بر اين دو مثل پيامبر ( ص ) در بيان خود اشاره فرموده است : دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است .
مطلب دوم : به اصلاح رفتار خود با مردم توصيه كرده است .
به فرزندش امر فرموده است تا خويش را ملاك سنجش بين خود و ديگران قرار دهد . جهت اين كه امام ( ع ) لفظ « ميزان » را براى فرزندش استعاره آورده است ، اين است كه وى همچون ترازو ، بين خود و ديگران عادلانه رفتار كند . سپس جهات عدالت و برابرى كه امر فرموده است ، ميزان را بر اساس آنها قرار دهد ، شرح داده است ، بعضى از آن جهات امور مثبت و برخى منفى‏اند .
اوّل : براى ديگران آنچه را بپسندد كه براى خود مى‏پسندد ، و بر ديگران نپسندد آنچه را كه بر خود نمى‏پسندد و در حديث مرفوعى آمده است : ايمان بنده‏اى كامل نمى‏شود تا اين كه براى برادرش بپسندد آنچه را كه بر خود مى‏پسندد ، و بر او نپسندد آنچه را كه بر خود نمى‏پسندد . و راز حديث اين است كه اين كار از كمال فضيلت عدالت است عدالتى كه باعث كمال ايمان مى‏شود .
دوم : بر كسى ستم نكند همان طور كه مايل نيست كسى بر او ستم كند ، تا از دو صفت ناپسند ستمكارى و ستم پذيرى در امان بماند .
سوم : بر ديگران نيكى كند چنان كه دوست دارد به او نيكى كنند . صفت احسان فضيلتى تحت الشّعاع عفّت است .
چهارم : از خود ناپسند بداند آنچه را كه از ديگران ناپسند و زشت مى‏شمارد ، پس از همه موارد نهى الهى متنفّر باشد كه اين از لوازم جوانمردى است . از اين رو وقتى كه از احنف راجع به جوانمردى پرسيدند ، گفت : جوانمردى آن است كه زشت بدانى از خود آنچه را كه زشت مى‏شمارى از ديگران .
پنجم : از سوى مردم بپسندد آنچه را كه از جانب خود بر آنان مى‏پسندد ، يعنى هر چه را كه شايسته مى‏بيند نسبت به ديگران از خوب و بد انجام دهد ،
شايسته است مثل آن را از ايشان براى خود بپذيرد ، در اين عبارت هشدارى است بر اين كه روا نيست كار بد انجام دهد به دليل فقدان لازم كه عبارت از رضايت مردم بر بدى باشد .
ششم : چيزى را كه نمى‏داند نگويد هر چند كه دانسته‏هايش اندك است ، و فرمود : هر چند دانسته‏هايش اندك است ، زيرا كمى دانش براى بعضى از مردم گاهى انگيزه مى‏شود كه ندانسته سخن بگويند تا مبادا ديگران به آنان نسبت نادانى دهند ، در نتيجه هم خود گمراه مى‏شوند و هم ديگران را به گمراهى مى‏كشند ، چنان كه خداوند بزرگ فرموده است : وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كتابٍ مُنير(ٍ سوره لقمان ( 31 ) آيه ( 20 ) يعنى : بعضى از مردم بدون علم و هدايت و كتابى نوربخش در ذات خدا مجادله مى‏كنند . )
هفتم : آنچه درباره خود نمى‏پسندد ، درباره ديگرى نگويد ، مانند عيبجوئيها و گفتن القاب زشت و هر سخن كه باعث رنجش شود .
هشتم : به او هشدار داده است تا خودخواهى را رها كند ، به اين دليل كه آن خلاف حقّ است . چون حق عبارت است از حركت در راه خدا با داشتن مكارم اخلاق ، و خودخواهى از جمله اخلاق پست و نارواست ، خودخواهى نقطه مقابل حق است مانند هر پستى كه ضدّ فضيلت است و هم به دليل اين كه خودخواهى آفت انديشه و عقول است ، زيرا آن از بزرگترين بيماريهاى خرد و آفتهاى نابود كننده عقل است ، همان طورى كه پيامبر ( ص ) اشاره فرموده است : « سه چيز باعث هلاكت است تا اين كه فرمود : خودبينى انسان » .
نهم : در كسب خود تلاش و كوشش كند . يعنى سزاوار است در كسب طاعت بكوشد و بعضى گفته‏اند . مقصود از كدح به دست آوردن مال است و اينكه شايسته است آن را در راه خدا انفاق كند .
دهم : هنگامى كه پروردگار او را به سوى كمال و رشد هدايت مى‏فرمايد خاشعترين فرد نسبت به پروردگار خود باشد ، توضيح آن كه هدايت به رشد و كمال ، همان آگاهى از مسير حق تعالى است در تمام آنچه كه او از مكارم اخلاق مهيا ساخته است و آگاهى از راهى كه رفتن از آن راه انسان را به خدا مى‏رساند مستلزم توجه به جلال و بزرگى اوست و آنجاست كه تواضع و خشوع واقعى و خشيت كامل حاصل مى‏شود به دليل آيه مباركه اِنَّما يَخْشَ اللَّهُ مِنْ عِبادِهِ العُلماء ( سوره فاطر ( 35 ) آيه ( 28 ) يعنى : از بندگان خدا تنها دانشمندان از او ترس و خشيت دارند . )


بخش هفتم
وَ اِعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ أَنَّهُ لاَ غِنَى بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ اَلاِرْتِيَادِ وَ قَدْرِ بَلاَغِكَ مِنَ اَلزَّادِ مَعَ خِفَّةِ اَلظَّهْرِ فَلاَ تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ فَيَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالاً عَلَيْكَ وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ اَلْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلاَ تَجِدُهُ وَ اِغْتَنِمْ مَنِ اِسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ وَ اِعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَئُوداً اَلْمُخِفُّ فِيهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ اَلْمُثْقِلِ وَ اَلْمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ اَلْمُسْرِعِ وَ أَنَّ مَهْبِطَكَ بِهَا لاَ مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ وَ وَطِّئِ اَلْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ فَلَيْسَ بَعْدَ اَلْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لاَ إِلَى اَلدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِي اَلدُّعَاءِ وَ تَكَفَّلَ لَكَ بِالْإِجَابَةِ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَكَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِيَرْحَمَكَ وَ لَمْ يَجْعَلْ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ مَنْ يَحْجُبُهُ عَنْهُ وَ لَمْ يُلْجِئْكَ إِلَى مَنْ يَشْفَعُ لَكَ إِلَيْهِ وَ لَمْ يَمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ اَلتَّوْبَةِ وَ لَمْ يُعَيِّرْكَ بِالْإِنَابَةِ وَ لَمْ يُعَاجِلْكَ بِالنَّقْمَةِ وَ لَمْ يَفْضَحْكَ حَيْثُ اَلْفَضِيحَةُ بِكَ أَوْلَى وَ لَمْ يُشَدِّدْ عَلَيْكَ فِي قَبُولِ اَلْإِنَابَةِ وَ لَمْ يُنَاقِشْكَ بِالْجَرِيمَةِ وَ لَمْ يُؤْيِسْكَ مِنَ اَلرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَكَ عَنِ اَلذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَيِّئَتَكَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَكَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَكَ بَابَ اَلْمَتَابِ وَ بَابَ اَلاِسْتِعْتَابِ فَإِذَا نَادَيْتَهُ سَمِعَ نِدَاكَ وَ إِذَا نَاجَيْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاكَ فَأَفْضَيْتَ إِلَيْهِ بِحَاجَتِكَ وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِكَ وَ شَكَوْتَ إِلَيْهِ هُمُومَكَ وَ اِسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ وَ اِسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِكَ وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لاَ يَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَيْرُهُ مِنْ زِيَادَةِ اَلْأَعْمَارِ وَ صِحَّةِ اَلْأَبْدَانِ وَ سَعَةِ اَلْأَرْزَاقِ ثُمَّ جَعَلَ فِي يَدَيْكَ مَفَاتِيحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَكَ فِيهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ فَمَتَى شِئْتَ اِسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اِسْتَمْطَرْتَ شَآبِيبَ رَحْمَتِهِ فَلاَ يُقْنِطَنَّكَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ فَإِنَّ اَلْعَطِيَّةَ عَلَى قَدْرِ اَلنِّيَّةِ وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْكَ اَلْإِجَابَةُ لِيَكُونَ ذَلِكَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ اَلسَّائِلِ وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ اَلْآمِلِ وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ اَلشَّيْ‏ءَ فَلاَ تُؤْتَاهُ وَ أُوتِيتَ خَيْراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً أَوْ صُرِفَ عَنْكَ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَكَ فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِيهِ هَلاَكُ دِينِكَ لَوْ أُوتِيتَهُ فَلْتَكُنْ مَسْأَلَتُكَ فِيمَا يَبْقَى لَكَ جَمَالُهُ وَ يُنْفَى عَنْكَ وَبَالُهُ فَالْمَالُ لاَ يَبْقَى لَكَ وَ لاَ تَبْقَى لَهُ
ارتيار : جستن طوق و الطاقه : آنچه در توان دارى وبال : هلاكت نابودى كؤد : جايى كه بالا رفتن از آن دشوار است نزوع عن الذنب : بيرون شدن از گناه افضا : رسيدن بثّ : باز كردن ، كشف شآبيب : جمع شؤبوب ، يك نوبت بارندگى قنوط : نااميدى استعتاب : بازگشت به خرسندى .
« بدان كه راهى در پيش رو دارى ، بسيار دور و بسى سهمگين ، و تو در آن راه از نيكخواهى و توشه بردارى به مقدارى كه تو را با سبكبارى به سر منزل برساند ، بى‏نياز نيستى ، پس بيش از تاب و توانت بر پشت خود بار مكن تا از سنگينى‏اش آزرده نشوى و هر گاه نيازمندى را يافتى كه توشه تو را به سمت رستاخيز به دوش بكشد و فردا وقت نيازمندى‏ات آن را به تو برساند ، پس او را غنيمت شمار و بار توشه‏ات را بر دوش او قرار ده ، و تا توان دارى كمك بيشترى به او بكن كه شايد زمانى فرا رسد كه او را بجويى و نيابى . و همچنين غنيمت بدان آن كسى را كه از تو وامى بطلبد تا روز درماندگى و تنگدستى‏ات آن را به تو باز پس دهد .
و بدان كه در پيش روى تو گردنه‏اى است كه بالا رفتن از آن بس دشوار است ، و در آنجا سبكبار از گرانبار خوشحالتر و كندرو از تندرو بد حالتر است ، و منزلگاه تو سرانجام بهشت و يا آتش دوزخ است . بنابر اين پيش از رسيدن بدانجا پيشقراولى براى خود بفرست و قبل از ورود ، آن منزل را آماده ساز كه پس از مرگ وسيله‏اى براى خوشحالى ميسّر نيست ، و راهى براى بازگشت كسى به دنيا وجود ندارد .
و بدان آن خدايى كه تمام خزانه‏هاى آسمانها و زمين به دست اوست ، تو را اجازه درخواست و دعا داده و خود نيز پذيرش آن را ضمانت فرموده است و تو را دستور داده است از او بخواهى ، تا ببخشد ، و رحمت و آمرزش بطلبى تا بيامرزدت ، و بين تو و خود كسى را حاجب قرار نداده است تا مانع تو شود ، و تو را مجبور و ناگزير از آوردن واسطه نكرده است ، و در صورتى كه مرتكب گناه شوى مانع بازگشت و توبه تو نيست ، و در كيفر و مجازات تو شتاب ندارد ، و آنجا كه سزاوار رسوايى بودى ، رسوايت نساخته است ، و در پذيرش توبه تو سختگيرى نكرده است ، و به دليل گناه در تنگنا قرارت نداده و از رحمت خود تو را نااميد نكرده است ، بلكه خوددارى تو را از گناه برايت حسنه و نيكى شمرده ، و هر كار بدت را يك گناه ولى هر كار نيكت را ده برابر به حساب آورده است ، و برايت در توبه و خرسندى را باز نگهداشته است ، پس هر گاه او را بخوانى ندايت را مى‏شنود ، و هر گاه با او راز و نياز كنى از راز دلت آگاه است ، پس نياز خود را به او عرضه مى‏كنى و آنچه را در دل دارى برملا مى‏سازى و از گرفتاريهايت با او درد دل مى‏كنى و از وى چاره غمهايت را مى‏طلبى ، و درباره كارهايت از او استمداد مى‏كنى ، و از خزانه‏هاى رحمت او كه جز او را توانايى بخشش از آنها نيست از قبيل فزونى عمر و سلامت بدن و وسعت روزى درخواست بخشش مى‏كنى . آنگاه در دستهايت كليدهاى خزانه‏ها را در مواردى از درخواست تو كه مجازى قرار مى‏دهد ، پس هر گاه بخواهى به وسيله دعا درهاى نعمتش را بگشايى ، و نزول باران رحمتش را بطلبى ، با تأخير پذيرش و اجابت درخواست ، تو را نااميد نگرداند ، زيرا بخشش به اندازه خلوص نيّت است ، چه بسا كه تأخير در اجابت باعث عطاى بيشتر و بخشش فزونتر براى آرزومند و درخواست كننده گردد . بسا كه تو چيزى را درخواست كنى و داده نشود و در مقابل بهتر از آن را در دنيا و يا آخرت به تو بدهند ، و يا اجابت نمى‏شود به خاطر آن كه در آن مطلوب ، مصلحت تو نبوده و آنچه بهتر بوده به تو مى‏دهد ، چه بسا چيزى را تو درخواست مى‏كنى كه باعث از بين رفتن دين تو است ، پس چيزى را بخواه كه نيكى‏اش پايدار باشد و تو از رنج آن بركنار باشى ، ثروت دنيا براى تو نمى‏ماند و تو نيز براى او ماندنى نيستى . »


در اين بخش چند مقصد است :
اوّل : توصيه به تلاش در راه كسب كمالات نفسانى جاويدان دوم : ترك كارهاى زشتى كه باعث نقصان و عقب ماندگى مى‏شود در مورد اوّل او را توجه داده است كه در پيش رويش يعنى در سفر به جانب قرب خدا ، راهى دراز و دشوار وجود دارد . و روشن است كسى كه مى‏خواهد چنين مسيرى را بپيمايد بايد هدفش رسيدن به مقصد باشد و نيز توشه لازم را آماده سازد .
كلمه الطّريق ( راه ) را استعاره آورده است از حالاتى كه انسان در دنيا گرفتار آنها است و عبور از دنيا به سراى آخرت و منظور از درازى و سختى راه همان دشوارى رستگارى و ايمنى از خطرهاى آن است . زيرا اين تنها با داشتن تصميم و پايدارى بر سنّتهاى عدالت و استقامت بر حدّ ميانه لازم از مكارم اخلاق ، ميسّر است . چون قبلا معلوم شد كه هر يك از قواى تميز ، شهوت و غضب داراى حد متوسّطى است كه لازم است انسان در آن حدّ بايستد و عدالت هم همين است ، و روشن شد كه حدّ عدالت باريكترين حدود و دشوارترين آنهاست ، زيرا آن حدّ از دو طرف محصور به افراط و تفريط است و كمتر انسانى از گرفتارى در يكى از آن دو در امان است ، و هر دوى آنها راه جهنّم است پس سزاوار است كه اين راه ، راهى طولانى باشد كه انسان جز با پيمودن مسافتى دور به پايان آن نرسد و جز با كوشش فراوان آگاهى كامل از آن نيابد .
لفظ الزّاد ( توشه ) را استعاره از تقوا و كمالاتى آورده است كه در اين راه طولانى و پر خطر انسان را به قرب خدا مى‏رساند و بدين وسيله نجات و رستگارى در آن راه و رهايى از گرفتاريهاى آن به دست مى‏آيد .
در مورد دوم ( از دو مقصد ) حضرت با اين سخنان خود به او هشدار داده است : مع خفّة الظّهر تا عبارت وبالا عليك . . . كلمه الخفّة را استعاره آورده
است براى كم كردن ارتكاب گناه و بار كردن آن بر نفس خويش ، و لفظ الحمل را عاريه از تحصيل گناه آورده است . و جهت استعاره اوّلى آن است كه مرتكب گناه اندك ، زودتر آن راه را طى مى‏كند و به نجات از خطرها و ترسهاى آنجا نزديكتر است ، چنان كه على ( ع ) فرموده است : سبكبار باشيد تا زودتر به منزل برسيد .
همان طور كه پيامبر ( ص ) اشاره فرموده است : سبكباران رستگارند . و امّا جهت استعاره دومى اين است كه مرتكب گناهان ، به وسيله گناه سنگين بار شده و از پيوستن به سبكباران عقب مى‏ماند و در بين راه زير بار سنگين از پا درمى‏آيد و عقب ماندگى زياد او نتيجه زيادى ارتكاب گناه اوست همچون حالت شخص سنگين بار در طىّ مسافتى دور . كلمه الظّهر ( پشت ) براى پرورش دادن مطلب و آماده ساختن آن است .


مقصد سوم : توجّه دادن بر ضرورت بخشش مال به گونه صدقه دادن و احسان به نيازمندان و فقراء .
و عبارت حاوى اين معنى ، در سخنان امام ( ع ) از : و اذا وجدت ( اگر يافتى ) تا كلمه عسرتك ( سختى است ) است .
حضرت على ( ع ) با بيان دو نكته زير فرزندش را به صدقه دادن و احسان به مستمندان علاقه‏مند مى‏سازد :
اول : بخشش و دادن صدقه توشه‏اى است كه فقير تا روز قيامت آن را بر دوش مى‏كشد و در آنجا به هنگام شدّت نياز بدان ، به وى باز مى‏دهد . و لفظ الزّاد در اينجا استعاره است از دو فضيلت بخشش و كرم كه به وسيله انفاق حاصل مى‏شود . و وجه استعاره ، وسيله بودن انفاق و صدقه براى ايمنى نفس از نابودى در بين راه آخرت و باعث رسيدن آن به سعادت دائمى است همان طور كه توشه ، نجات بخش مسافر در بين راه و باعث رسيدن او به مقصد است .
و براى گيرنده صدقه صفت حامل توشه را به طور استعاره آورده است ، از آن رو كه او وسيله پيدايش آن فضيلت به وسيله آن صدقه و رسيدن ثواب آن به
صدقه دهنده در روز قيامت است ، و به دريافت صدقه دهنده اين فضيلت را و ظهور و بروز آن ، روز قيامت در نامه عمل وى ، در اين عبارت بدان اشاره شده است : فرداى قيامت آن را به تو باز پس دهد .
سپس دستور داده است كه هر گاه نيازمندى را ديد غنيمت شمارد و آن توشه را بر دوش وى قرار دهد و بيشتر به او كمك كند ، تا سر حدّ توان به او توشه بسپارد . او را به غنيمت شمردن و شتاب در صدقه دادن با اين عبارت تشويق كرده است : شايد زمانى فرا رسد كه او را بجويى و نيابى ، زيرا اگر وسيله يك كار مهم به گونه‏اى باشد كه به هنگام جستجوى آن ، گاهى به دست آيد و گاهى نيايد پس لازم است كه به دست آوردن آن را غنيمت شمرد و در آن باره مسامحه نكرد .
دوم : صدقه دادن به فقير در حقيقت وامى است از طرف صدقه دهنده كه در حال بى‏نيازى مالى را مى‏دهد تا در روز فقر و تنگدستى‏اش به او باز پس دهد .
و صفت « وام گيرنده » را در اينجا استعاره براى خدا آورده است به اعتبار اين كه او پاداش ثواب را به كسى كه در راه طاعت او مالش را انفاق كرده ، مى‏دهد ، و در اين آيه مباركه بدان اشاره كرده است : مَنْ ذَالّذى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافاً كَثيرةً [ 13 ] حضرت وام دادن به هنگام بى‏نيازى و بازپرداخت وام در وقت تنگدستى را يادآور مى‏شود تا برترى بازپرداخت را بنماياند و وام دهنده به خاطر سود دلخواهى كه عايد او مى‏شود ، علاقه‏مند به دادن وام گردد .
چهارم : توجّه دادن بر سختى راه آخرت و ضرورت آمادگى براى آن است ، با سبكبارى از گناهان و سرعت در اين كار پيش از پايان فرصت . لفظ عقبه ( گردنه ) را عاريه آورده است از راه آخرت زيرا در اين راه بالا رفتن از پله‏هاى مراتب كمال به وسيله فضايل از ميان انبوه خصال نكوهيده وجود دارد . و اين راه [ 13 ] سوره بقره ( 2 ) آيه ( 245 ) يعنى : كيست كه به خدا وامى نيكو بپردازد پس او چندين برابر پاداش مى‏دهد . را از آن جهت به دشوارى در صعود وصف كرده است كه مشقّت و موانع زيادى در ارتقاى بدانجا وجود دارد . براى آمادگى اين سفر نظر او را به سه امر جلب كرده است :
اوّل : سبكبار در آن سفر از آنكه بارش سنگين است ، خوشحالتر است ، همان طور كه قبلا گفتيم اين امر واضحى است .
دوم : كسى كه كند حركت كند ناراحت‏تر از كسى است كه تند حركت مى‏كند ، و اين مطلب نيز روشن است . زيرا كندرو در يك جانب از دو طرف افراط و تفريط ايستاده ، سرگرم هواى نفس و غافل از مقصد اصلى است تا اين كه اجل گريبانش را مى‏گيرد و او اسير گرداب هلاكت مى‏شود و بر فرصت از دست رفته حسرت مى‏خورد .
سوم : بيان دو نتيجه و سرانجام كار ، يكى بهشت و ديگرى دوزخ ، زيرا سرانجام آن راه ، رهرو خود را ناگزير در يكى از آن دو فرود مى‏آورد ، و اين نيز مطلب واضحى است ، زيرا گرفتارى انسان در امور دنيا عمل كردن در دنيا و پايان يافتن آن تا رسيدن به آخرت ، يا در جهت مقصد اصلى و به طرف قبله واقعى و دورى از راه افراط و تفريط است كه به اين ترتيب راه به سرعت طى مى‏شود و رهرو خود را به بهشت مى‏رساند ، و يا اين كه در جهت انحراف از مقصد اصلى است و به سمت آنچه در اين راه از موارد نهى خدا و انواع حرامها وجود دارد ، متمايل مى‏شود . كه به اين ترتيب ، رهرو خود را بر آتش فرود مى‏آورد .
نسبت دادن ، هبوط به راه دنيا [ طريق ] مجاز است از آن رو كه اين راه سرانجام بر يكى از دو مقصد مى‏رسد ، مانند كسى كه چيزى را پايين مى‏آورد تا در جايى قرار دهد .
آنگاه دستور داده است تا پيش قراولى براى خود بفرستد و وسيله‏اى براى نجات خود و خوشحالى‏اش فراهم آورد پيش از آن كه در يكى از آن دو منزل
نهايى فرود آيد ، تا بدان وسيله قرارگاهش بهشت باشد ، و آن منزلى را كه قصد سكونت در آنجا را دارد ، به وسيله آماده كردن خود ، آماده سازد .
بعضى كلمه يوطّئ را يوطّن بان خوانده‏اند ، يعنى آنجا را وطن خود قرار دهد .
مطلب پنجم : توجّه دادن بر دعا و تشويق به آن است ، و سرّ مطلب توجه دائم به عظمت آفريدگار و بريدن از غير اوست ، چه او منشأ هر چيز دوست داشتنى و بخشنده هر چيز دلخواهى است . و به وسيله چند مطلب تشويق به دعا فرموده است :
اوّل : گنجهاى آسمانها و زمين در دست اوست ، اين قسمت به منزله صغراست و كبرا در حقيقت چنين است : هر كس كه گنجها به دست او باشد ، از هر كس براى رغبت و دل بستن سزاوارتر است .
دوّم : او خود اجازه دعا و درخواست داده و عهده‏دار اجابت شده و فرموده است : اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ [ 14 ] اين در حقيقت صغراى قياس است و كبراى آن نيز مثل مورد اوّل در تقدير است .
سوّم : حق تعالى خود ، به مخلوق فرمان داده است كه از او بخواهند تا به آنها مرحمت نمايد ، در اين آيه وَ اسْئَلُو اللَّه مِنْ فَضْلِهِ [ 15 ] و همين طور دستور داده است ، از او طلب رحمت كنند تا بديشان رحم كند . توضيح اين كه بخشش روزى ، رحمت ، و هر فضيلتى از جانب او ، تنها پس از آمادگى به وسيله اخلاص در طلب و تقاضاى بخشش و امثال اينها فراهم مى‏آيد ، همان طورى كه در جاى خود ثابت شد ، [ اين مطلب به منزله صغراست ] و در حقيقت كبرا چنين است : و هر كسى كه چنين باشد پس بايد از او درخواست و تقاضاى بخشش كرد . [ 14 ] سوره مؤمن ( 40 ) آيه ( 60 ) يعنى بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را . [ 15 ] سوره نساء ( 4 ) آيه ( 32 ) يعنى : از فضل خدا درخواست كنيد .
چهارم : خداى متعال بين خود و بنده علاقه‏مند به خود نگهبان و دربانى قرار نداده است ، چه او پاك و منزّه و بالاتر از جسم بودن ، جهت داشتن و صفات حادث مى‏باشد ، بلكه او در همه چيز و براى هر كس كه چشم دل را باز دارد و به مطالعه كبريايى و عظمت او بپردازد متجلّى و هويداست و كبراى مقدّر چنين است : هر كس كه چنان باشد ، به درخواست و طلب بخشش ، سزاوارتر است .
پنجم : او را مجبور به آوردن واسطه و شفيع نكرده است ، زيرا نياز به واسطه موقعى ضرورت دارد كه دسترسى به خواسته ، به جهت بخل كسى كه كار در دست اوست و يا به خاطر جهل وى نسبت به استحقاق درخواست كننده ، غير ممكن باشد .
در صورتى كه خداى متعال نه بخيل است و نه از طرف او منعى وجود دارد . و تنها بخشش او در گرو آمادگى درخواست كننده است ، خداى منزّه و پاك ، مشتاقان را نيازمند به واسطه‏ها قرار نداده است ، زيرا به آنها توان آمادگى براى رسيدن به خواسته‏هاى خود را داده و وسايل را براى ايشان آماده ساخته و درهاى رحمتش را به روى آنها باز گذاشته است . پس اگر آنان نياز به واسطه و شفيع پيدا كنند از باب اين نيست كه خداوند آنان را براى داشتن شفيع مجبور و ملزم كرده است .
ششم : اگر مرتكب گناه شود مانع از توبه و بازگشت او نشده است بلكه او خود امر به توبه فرموده و وعده پذيرش داده و گفته است : يا ايُّهَا الّذينَ امَنُوا تُوبُوا اِلَى اللَّهِ تَوبَةً نَصُوحاً عَسى‏ رَبُّكُمْ أنْ يُكفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنّاتٍ [ 16 ] و پس از اين كه گناهان كبيره را برشمرده است و تهديد به مجازات كرده فرموده است : اِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ و عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَاُولئكَ [ 16 ] سوره تحريم ( 66 ) آيه ( 8 ) يعنى : اى مؤمنان به درگاه خدا توبه نصوح كنيد ، باشد كه خداوند گناهانتان را محو گرداند و شما را به باغهاى بهشتى داخل گرداند . يُبَدِّلُ اللَّه سَيِئاتِهِمْ حَسَناتٍ . سوره فرقان ( 25 ) آيه ( 70 ) يعنى بگو كسانى كه از گناه توبه كنند و با ايمان به خدا عمل صالح به جاى آورند ، پس خداوند گناهان آنان را بدل به ثواب گرداند .)
هفتم : خداوند در عذاب و بلا با اين كه هنگام نافرمانى‏اش از عمل او آگاه است شتاب نكرده و او را در جايى كه مرتكب عمل خلافى شده رسوا نمى‏كند ، بلكه او را بر رستگارى‏اش مهلت مى‏دهد و پرده بخشش و حلمش را بر روى او مى‏گستراند .
هشتم : خداوند در پذيرش توبه و بازگشت او به سوى خود ، اصرار مى‏ورزد ، همان طور كه پادشاهان [شايد مقصود شارح از پادشاهان ، ائمه ( ع ) و اولى الامر حقه باشد و گرنه رفتار ديگر پادشاهان چنين نيست ، م . ) درباره كسانى كه بدى كرده باشند و درخواست عفو نمايند ، رفتار مى‏كنند ، و خالق نه تنها به دليل ارتكاب جرم و گناه با مخلوق مناقشه نمى‏كند و در محاسبه با او سخت نمى‏گيرد بلكه توبه او را مى‏پذيرد و بر او آسان مى‏گيرد . زيرا به خداى متعال نه از ناحيه گناهكار زيانى مى‏رسد ، و نه از بازگشت توبه كننده سودى عايد او مى‏شود ، چه او بى‏نياز مطلق است .
نهم : خداوند متعال او را از رحمت و بخشش نااميد نكرده ، زيرا گفته است : يا عبادى الَّذين اَسْرَفُوا على اَنْفُسِهِم لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه( سوره زمر ( 39 ) آيه ( 53 ) يعنى : اى بندگانى كه اسراف بر خويشتن روا داشتيد از رحمت خدا نااميد نباشيد )
دهم : خداوند دورى جستن او از گناه و بازگشتش از گناه را ، حسنه قرار داده است ، آنجا كه پس از بيان توبه مى‏فرمايد : « فَاُولئكَ يُبَدِّلُ اللَّه سِيّئاتِهِمْ حَسَناتٍ » و هر بدى او را يك بد و هر خوبى او را ده برابر به شمار مى‏آورد ، آنجا كه فرموده
است : مَن جاء بالحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالُها وَ مَنْ جاء بالسَّيِّئه فَلا يُجْزى‏ اِلاّ مِثْلُها (سوره انعام ( 6 ) آيه ( 160 ) يعنى : هر كس كار نيكو انجام دهد ، او را ده برابر پاداش خواهد بود ، و هر كس كار بد كند ، جز به اندازه همان كار بد مجازات نگردد .)
يازدهم : اوست كه در توبه را بر روى بنده‏اش باز گشوده است ، آنجا كه فرموده است : غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوبِ شَديدِ العِقابِ ذى الطَّولِ [سوره مؤمن ( 40 ) آيه ( 3 ) يعنى : خدايى كه بخشنده گناه و پذيرنده توبه بندگان و صاحب رحمت و نعمت است .] ، وَ هُوَ الَّذى يَقْبِلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُو عَنِ السَّيِّئاتِ [سوره شورى ( 42 ) آيه ( 25 ) يعنى : اوست خدايى كه توبه بندگانش را مى‏پذيرد و از گناهانشان مى‏گذرد .] . همچنين در طلب بخشش و رضا را به روى او باز كرده است ، چون پس از بازگشت بنده به او فرمان داده است و راهنمايى به رضا و خوشنودى خود فرموده است .
دوازدهم : هر گاه خدا را بخواند ، ندايش را مى‏شنود ، به دليل اين آيه مباركه : اِنَّ ربّى لَسَميعُ الدُّعآء [سوره ابراهيم ( 14 ) آيه ( 39 ) يعنى : به راستى كه پروردگار من شنونده دعاست .] و هر گاه با او راز و نياز كند ، از راز او آگاه است ، به دليل آيه : يَعْلَمُ السٌّرَ و اَخْفى‏ [سوره طه ( 20 ) آيه ( 7 ) يعنى : او نهان و مخفى‏ترين امور جهان را مى‏داند .] پس نيازمندى خود را بر او عرضه كند چه مخفيانه و چه آشكارا ، و از او در كارها كمك بطلبد . و آنچه از گرفتاريها و مشكلات در دل دارد ، سفره دل را باز كند و از او رفع گرفتاريهاى خود را درخواست نمايد ، تا از گنجهاى رحمت خود آنچه را كه جز او كسى توان دادن آنها را ندارد ، مانند فزونى عمر و تندرستى و گشايش روزيها ، به وى مرحمت كند .
سيزدهم : با دادن اجازه درخواست و پرسش از او ، كليد گنجهاى نعمت خود را در اختيار او قرار داده است . لفظ مفاتيح ( كليدها ) را استعاره آورده
است براى دعاها ، به اين دليل كه دعاها وسيله كسب نعمت و كمال رحمتند ، هر گاه خدا بخواهد به وسيله دعا درهاى گنجهايش را باز مى‏گشايد ، و همچنين لفظ ابواب ( درها ) را عاريه آورده است براى وسايل جزئى نعمتهايى كه به بنده مى‏رسد . مقصود از خزانه‏هاى نعمت پروردگار همان خزانه‏هاى آسمانها و زمين است . زيرا همه نعمتها از آن او و به دست اوست . و احتمال دارد بدان وسيله اشاره كرده باشد به نعمت معقول از آسمان جود حق تعالى و آنچه در تحت قدرت او از خيرات ممكن وجود دارد . صفت استمطار ( طلب نزول باران ) را استعاره آورده است از درخواست نعمتهاى الهى از باب شباهت آنها به باران در اين كه هر دو وسيله حيات و به مصلحت حال انسانند در دنيا و درخواست كننده آنها به طالب باران مى‏ماند كه امام عليه السلام با ذكر كلمه « شآبيب قطره‏هاى باران » زمينه اين استعاره را در سخنان خود فراهم ساخته است .
در تمام اين قياسها كبراى مقدر چنين است : و هر كس كه چنان باشد او سزاوارتر است براى اين كه روى دل را به جانب او گردانده ، از او درخواست نياز شود . پس از آن كه حضرت على ( ع ) فرزندش را با اين جاذبه وادار به دعا و درخواست نموده است ، آنگاه او را متوجه ساخته است كه اجابت دعا گاهى به كندى صورت مى‏پذيرد و به تأخير مى‏افتد . و بعد اسباب تأخير اجابت دعا را برشمرده است تا از اجابت دعا نااميد نگردد .
اوّل : بخشش به اندازه خلوص نيّت است : يعنى اين كه اجابت در گرو آمادگى به وسيله خلوص نيّت است ، پس هر گاه در اجابت تأخير شد ، شايد علّت تأخير ، خالص نبودن نيّت باشد .
دوم : بسا كه تأخير اجابت دعا به دليلى است كه خدا مى‏داند ، خود آن تأخير از جمله اسباب آمادگى بيشتر درخواست كننده و آرزومند است ، براى
بخشش آنچه كه بالاتر و ارزشمندتر است از آنچه كه او درخواست بخشش آن را دارد ، پس آن را وقتى مى‏دهد كه وى آمادگى كامل پيدا كند ، زيرا به اندازه ارزش اهل تصميم و اراده ، دعوتنامه‏ها مى‏آيد ، و به مقدار زحمت و رنج ، مقامات والا به دست آيند .
سوم : گاهى مورد درخواست مصلحتى براى بنده خدا ندارد ، به خاطر اين كه اگر مثل ثروت ، مقام و ساير خواسته‏هاى دنيوى محض را به او بدهند باعث تباهى دين او خواهد شد ، بنابر اين خداوند درخواست او را اجابت نمى‏كند ، بلكه بهتر از آن را در دنيا و يا در آخرت به وى مرحمت مى‏كند و اين تغيير به خاطر مصلحت و يا خير او است . آنگاه با تعريف موارد درخواست وى آنچه را كه شايسته است از خدا بطلبد ، يعنى آنچه كه نيكى‏اش پايدار و از گرفتارى‏اش در امان است ، از قبيل فراهم آمدن وسايل خوشبختى جاودانه و يادگار خوب ميان بازماندگان ، نه ثروت مطلب را به پايان مى‏رساند .


بخش هشتم
وَ اِعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّكَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لاَ لِلدُّنْيَا وَ لِلْفَنَاءِ لاَ لِلْبَقَاءِ وَ لِلْمَوْتِ لاَ لِلْحَيَاةِ وَ أَنَّكَ فِي مَنْزِلِ قُلْعَةٍ وَ دَارِ بُلْغَةٍ وَ طَرِيقٍ إِلَى اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّكَ طَرِيدُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي لاَ يَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ وَ لاَ يَفُوتُهُ طَالِبُهُ وَ لاَ بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِكُهُ فَكُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ يُدْرِكَكَ وَ أَنْتَ عَلَى حَالٍ سَيِّئَةٍ قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَيَحُولَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ ذَلِكَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَكْتَ نَفْسَكَ يَا بُنَيَّ أَكْثِرْ مِنْ ذِكْرِ اَلْمَوْتِ وَ ذِكْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَيْهِ وَ تُفْضِي بَعْدَ اَلْمَوْتِ إِلَيْهِ حَتَّى يَأْتِيَكَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَكَ وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَكَ وَ لاَ يَأْتِيَكَ بَغْتَةً فَيَبْهَرَكَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلاَدِ أَهْلِ اَلدُّنْيَا إِلَيْهَا وَ تَكَالُبِهِمْ عَلَيْهَا فَقَدْ نَبَّأَ اَللَّهُ عَنْهَا وَ نَعَتْ لَكَ نَفْسَهَا وَ تَكَشَّفَتْ لَكَ عَنْ مَسَاوِيهَا فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلاَبٌ عَاوِيَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِيَةٌ يَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ وَ يَأْكُلُ عَزِيزُهَا ذَلِيلَهَا وَ يَقْهَرُ كَبِيرُهَا صَغِيرَهَا نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ وَ أُخْرَى مُهْمَلَةٌ قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَكِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثٍ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ يُقِيمُهَا وَ لاَ مُسِيمٌ يُسِيمُهَا سَلَكَتْ بِهِمُ اَلدُّنْيَا طَرِيقَ اَلْعَمَى وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ اَلْهُدَى فَتَاهُوا فِي حَيْرَتِهَا وَ غَرِقُوا فِي نِعْمَتِهَا وَ اِتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا رُوَيْداً يُسْفِرُ اَلظَّلاَمُ كَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ اَلْأَظْعَانُ يُوشِكُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ يَلْحَقَ
منزل قلعه : جايى كه براى ساكن شدن شايستگى ندارد بلغه : مقدارى از زندگى كه انسان دسترسى ندارد ازر : نيرو توان يبهّره : پيروز گرديد و او را رنجاند ، اصل بهر به معناى سركشى و فرار نفس از رنج است . اخلد الى كذا : به او مربوط است .
تكالب : حمله بر يكديگر . مساوى : عيبها ضراوة : زير نظر گرفتن شكار و حمله بر او . معقّله : دربند مجهول و مجهل : كوره راهى كه هيچ نشانه‏اى در آن نيست . واد وعث : شنزار وسيعى كه پاى انسان و حيوان بر روى آن استوار نماند ( بلكه در آن فرو رود ) المسيم : شبان
« و بدان كه تو براى آخرت آفريده شده‏اى نه براى دنيا و براى فنا نه براى هستى ، براى مردن نه براى زندگى ، و تو در جايى هستى كه بايد كوچ كنى و در سرايى موقّت و در راهى به سوى آخرت هستى . و تو رانده مرگى هستى كه گريزنده‏اش ، از آن رهايى ندارد و جوينده‏اش آن را از دست نمى‏دهد ، و بناچار آن را در مى‏يابد ، پس مبادا مرگ تو را در حال گناهى دريابد كه تو با خود مى‏گفتى از آن توبه خواهم كرد و مرگ بين تو و آن انديشه فاصله اندازد ، كه در آن صورت خود را تباه كرده‏اى .
پسرك من ، بيشتر به ياد مرگ و پى‏آمدهاى پس از مرگ باش كه ناگهان پس از مرگ با آنها درگير مى‏شوى . تا مرگ نزد تو نيامده خود را آماده كن و كمرت را ببند تا مبادا ناگهان مرگ تو را دريابد و بر تو غلبه كند . بترس از اين كه با دلبستگى و اعتماد به دنيا و حرص و آز دنيا داران نسبت به آن و دشمنى با هم بر سر دنيا فريب بخورى ، زيرا كه خداوند به تو درباره آن خبر داده است و دنيا خود را برايت وصف كرده و بديهايش را برملا ساخته است . طالبان دنيا همانند سگان پارس كننده و درندگان در جستجوى شكارند ، بعضى از آنها بر بعضى ديگر پارس مى‏كنند ، و توانا ناتوان را مى‏خورد ، و بزرگ بر كوچك بازور صدمه مى‏زند ، بعضى همچون چهار پايانى دربند بسته و بعضى ديگر چون چهارپايانى هستند ، رها ، گم كرده خرد ، بى‏هدف ، چهار پايانى يله و بى‏لجام براى چريدن آفت و زيان در بيابانى سخت و سهمگين شبانى كه نگهدارى آنها را عهده‏دار باشد و يا آنها را بچراند وجود ندارد دنيا آنان را به راه نابينايى مى‏برد ، و ديده‏شان را از ديدن نشان هدايت و رستگارى پوشانده است ، آنان در گمراهى سرگردان و در نعمت و خوشى دنيا فرو رفته‏اند و آن را معبود و پروردگار خود دانند ، پس دنيا آنان را بازيچه قرار داده و آنان هدف اصلى خود را از ياد برده‏اند اندكى مدارا كن و بگذار تا تاريكى برطرف شود ، گويى كاروان فرا رسيد ، نزديك است هر كس كه بشتابد بدانها بپيوندد » .
در اين بخش از وصيّت ، امام ( ع ) به چند امر توجّه داده است :
اوّل : هدف از آفرينش و هستى ، آخرت است نه دنيا ، مرگ و نيستى است ، نه زندگى و بقاى در اين عالم و اين امور عوامل اسباب عرضى هستند نسبت به وجود انسان به خاطر اين كه آنها لازمه هستى و وجود مى‏باشند و اما نخستين علّت واقعى از وجود انسان ، همان رسيدن به كمال و پاك و وارسته بودن از وابستگيهاى دنيا و نيل به محضر پروردگار متعال است . امام على ( ع ) اين هدفهاى نهايى را كه وصول بدانها قطعى است براى او خاطرنشان ساخته است تا به خاطر آنها و براى پس از مرگ كار كند ، و كمتر بر دنيا و آبادانى دنيا اعتماد كند ، و نبايد دل به ماندن در دنيا ببندد ، زيرا دنيا عارضى و از بين رفتنى است .
دوّم : او را هشدار داده است بر اين كه دنيا جاى ماندن نيست ، بلكه جاى عبور است و براى وطن گزيدن و زيستن آفريده نشده . دنيا جاى تلاش و كوشش است ، آفريده شده است تا انسان قوتى از آن براى رسيدن به آخرت گيرد و چون اينجا راهى است براى آخرت ، توشه‏اى برگيرد .
سوّم : او را متوجه ساخته است كه رانده مرگ است ، لفظ الطّريد ( رانده شده ) را عاريه آورده است از او از نظر شباهت او به شكارى كه درنده و غير درنده او را به گوشه‏اى مى‏راند . آنگاه مرگ را معرفى كرده است به اين ترتيب كه هيچ كس نمى‏تواند با فرار از دست مرگ نجات يابد و ناگزير مرگ او را در مى‏يابد تا او را هشدار دهد و او را به وسيله اطاعتش آماده مرگ سازد ، اطاعتى كه باعث مقاومت در برابر ترس و بيمها و سختيهاى مرگ شود . از اين‏رو فرموده است : از مرگ بترس . . . تا كلمه نفسك ( خودت را ) يعنى : بر حال گناه باقى ماندنت در حالى كه با خود مى‏گفتى از آن توبه مى‏كنم ناگهان مرگ تو را دريابد و بين تو و انديشه‏ات فاصله اندازد . و كلمه يحول عطف است بر يدركك و اذا حرف مفاجاة است .
چهارم : دستور داده است كه مرگ و آنچه از گرفتاريها را كه ناگهان او را در ميان گيرند ، بيشتر ياد كند ، زيرا اين كار باعث عبرت و نفرت از امور دنيايى شده ، عظمت كار را درك كرده ، آماده براى مرگ و بعد از مرگ مى‏گردد . از اين‏رو فرموده است : تا وقتى كه مرگ نزد تو آيد تو خود را آماده و كمر بسته كنى ، يعنى به وسيله كمالات آماده شوى ، مبادا مرگ ناگهانى فرا رسد و تو را دريابد .
عبارت : و لا يأتيك عطف بر جمله حتّى يأتيك ، است و واو در : وقد واو حال است و همچنين ، بغته حال است ، و يبهرك منصوب به أن مقدره پس از فاى در جواب نفى است .
پنجم : او را از گول خوردن به دليل دلبستگى اهل دنيا به دنيا و خصومت و ستيز بر سر دنيا ، منع كرده است و هشدار داده است او را كه سزاوار نيست او چنين گول و فريبى بخورد . اين مطالب به صورت قياسات مضمر آمده است :
عبارت : فقد نبّأك اللّه ، تا : عنها ، صغراى قياس اوّل است ، مثل قول خداى تعالى : وَ مَا الحَيوةُ الدُّنيا الاّ لَعبٌ و لَهْوٌ [سوره انعام ( 6 ) آيه ( 32 ) يعنى : زندگى دنيا جز بازيچه كودكان و هوسرانى بى‏خردان چيزى نيست . ] كه در چند مورد از قرآن مجيد آمده است و قول خداى متعال : اِنَّما مَثَلُ الحَيواةِ الدُّنيا كَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ [سوره يونس ( 10 ) آيه ( 24 ) يعنى : براستى زندگانى دنيا مانند آبى است كه از آسمانها فرو فرستاديم .] . و گفته امام عليه السلام « و نعت لك نفسها » يعنى : دنيا خود را براى تو معرّفى كرده است صغراى قياس دوم است ، و به صيغه مذكر نعت نيز نقل كرده‏اند ، به اين معنى كه خداوند دنيا را براى او معرّفى كرده است ، و معناى توصيف دنيا خودش را ، همان تعريف به زبان حال است ، با اين بيان كه آنجا محلّ غم و اندوهها و گرفتارى و بيماريهاى و سراى هر مصيبت و منزلگاه هر شرّ و فتنه است . و گفتار امام ( ع ) : و انّما اهلها تا آخر ، صغراى قياس سوم است .
كبراى مقدّر در قياس اوّل چنين است : و هر كس را كه خداى متعال از آن اين چنين خبر دهد شايسته نيست فريب او را بخورند . تقدير كبراى قياس دوم اين طور است : و هر كسى كه خود را چنين معرّفى كند نبايد گول او را خورد . و تقدير كبرا در قياس سوّم اين است : و هر كس چنان باشد سزاوار نيست كه فريب عمل او را بخورند .
بدان كه امام ( ع ) در اين دو مثل به تقسيم بندى مردم دنيا اشاره فرموده است كه آنها به لحاظ قواى غضب و شهوت و پيروى از آن دو به دو دسته تقسيم مى‏شوند : يعنى بعضى از مردم دنيا از قوه غضب خود پيروى مى‏كنند و به خواست آن جامه عمل مى‏پوشانند ، و بعضى ديگر از قوه شهوت خود پيروى مى‏نمايند او را لجام گسيخته به حال خود رها كنند و از هدف خلقت خود غفلت ورزند ، و براى دسته اوّل به سگان پارس كننده و درندگان در پى طعمه ،
مثل زده است و به مطابقت مثل به مورد تشبيه ، وسيله جمله : يهرّ فرياد مى‏كند تا كلمه : صغيرها كوچكشان اشاره فرموده است . و صفت فرياد برآوردن ، استعاره است براى درآويختن مردم دنيا با يكديگر بر سر دنيا ، و همچنين لفظ : اكل ( خوردن ) كنايه از غلبه بعضى بر بعضى ديگر است . و براى دسته دوم ، به چهارپايان مثل زده است به لحاظ غفلت آنها همچون چهارپايان از هدف اصلى ، آنگاه اينان دسته دوم را بر دو قسم تقسيم كرده است : بسته و رها و لفظ ، معقّله ( بسته ) را عاريه آورده است از كسانى كه به ظاهر امور شرع و امام عادل تمسّك جسته‏اند ، پس وى آنان را پايبند به ديانت فرموده و بدين وسيله از رها گذاشتن در پيروى از خواستهاى نفس و فرو رفتن در آنها مانع شده است ،
هر چند خود آنان اسرار شريعت را ندانسته‏اند ، بنابر اين ، آنان در حقيقت همانند گوسفندانى هستند كه چراننده ، آنها را بسته است . و به وسيله كلمه : مهملة ( رها ) اشاره كرده است به كسانى كه در پيروى از خواستهايشان ، رهايند و از فرمان امام خود بيرون رفته ، به اوامر او پاى بند نشده‏اند پس آنان همچون چهارپايانى رها و بى‏لجامند . و به وجه شبه با اين عبارت اشاره كرده است :
كسانى كه خودشان را گم كرده‏اند . . . تا آخر . و احتمال دارد مقصود از عقول ،
همان عقل جمع عقال باشد ، پس ضمّه اشباع شده ، قلب به واو شده است به پيروى از كلمه مجهولها . و احتمال دارد كه مقصود از آن « جمع عقل » به معنى پناهگاه باشد ، يعنى اين كه خواستهاى نفسانى ، آن كسانى را كه به دنيا پناه ببرند و آن را پيشواى خود قرار دهند ، تباه مى‏سازد .
وجه تطبيق اين مثل آن است كه اين دسته از مردم در سود نجستن از عقلها و اعتمادشان به خواستهاى ناهنجار و سرگرمى آنها به تمايلات دنيوى ،
در حالى كه پى اخلاق ناپسند و آلودگيهاى هوى و هوس هستند ، پيشوايى ندارند تا آنها را بر اطاعت خدا ، در راه هدايت به مكارم اخلاق رهنمود باشد ، آنان مانند چهارپايان رها شده‏اى هستند كه فاقد عقلند و سر به بيابان مى‏گذارند در حالى كه افسار گسسته و حيران در بيابان وحشتناكى سرگردانند بدون آن كه شبانى باشد تا از آنها مراقبت كند و آنها را به چراگاه ببرد و بعضى گفته‏اند : سروح آفة ، صحيح است ، يعنى آفتى را چريده است كه از امكان بهره بردارى خارج شده است و اين روايت بدرستى و حقيقت نزديكتر است .
مقصود از راههاى نابينايى ، راههاى نادانى و روشهاى باطل است كه هيچ كس در آنها راه به جايى نمى‏برد ، همان طورى كه نابينا راه را نمى‏يابد . در سخنان امام سلوك اهل دنيا به دنيا ، نسبت داده شده است ، از آن جهت كه دنيا باعث فريب و غفلت آنان از آينده‏شان مى‏گردد .
و همچنين عبارت چشمهايشان را از ديدن نشانه هدايت پوشانده است ، يعنى ديدگان عقلشان را از جايگاههاى هدايت كه همان نشانه‏هاى خداوند و منزلگاههاى حركت به سوى خداست ، پوشانده است . و سرگردان ماندن آنها در دنيا اشاره است به گمراهى ايشان از راههاى حقّ . و كلمه غرق شدن را به اعتبار تسلّط نعمتهاى دنيا بر عقول مردم و در اختيار گرفتن آنان ، استعاره آورده است ، همان طورى كه آب بر شخص غرق شده تسلّط مى‏يابد .
همچنين عبارت : آن را پروردگار خود قرار داده‏اند استعاره است به اعتبار خدمت مردم به دنيا ، پس دنيا با آنان بازى مى‏كند ، چون آنان بندگان او هستند ، و آنها با دنيا بازى مى‏كنند ، زيرا بدون اين كه سودى ببرند سرگرم آن هستند ، و آنچه را كه شايسته‏تر به انجام است ، ترك كرده‏اند ، و ماوراى دنيا ( رستاخيز ) را كه به خاطر آن آفريده شده‏اند فراموش كرده‏اند .


بخش نهم
وَ اِعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ مَنْ كَانَتْ مَطِيَّتُهُ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ فَإِنَّهُ يُسَارُ بِهِ وَ إِنْ كَانَ وَاقِفاً وَ يَقْطَعُ اَلْمَسَافَةَ وَ إِنْ كَانَ مُقِيماً وَادِعاً وَ اِعْلَمْ يَقِيناً أَنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَكَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَكَ وَ أَنَّكَ فِي سَبِيلِ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ فَخَفِّضْ فِي اَلطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِي اَلْمُكْتَسَبِ فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَبٍ وَ لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لاَ كُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ وَ أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْكَ إِلَى اَلرَّغَائِبِ فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً وَ لاَ تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اَللَّهُ حُرّاً وَ مَا خَيْرُ خَيْرٍ لاَ يُنَالُ إِلاَّ بِشَرٍّ وَ يُسْرٍ لاَ يُنَالُ إِلاَّ بِعُسْرٍ وَ إِيَّاكَ أَنْ تُوجِفَ بِكَ مَطَايَا اَلطَّمَعِ فَتُورِدَكَ مَنَاهِلَ اَلْهَلَكَةِ وَ إِنِ اِسْتَطَعْتَ أَلاَّ يَكُونَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإِنَّكَ مُدْرِكٌ قَسْمَكَ وَ آخِذٌ سَهْمَكَ وَ إِنَّ اَلْيَسِيرَ مِنَ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَكْرَمُ مِنَ اَلْكَثِيرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ كَانَ كُلٌّ مِنْهُ وَ تَلاَفِيكَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِكَ أَيْسَرُ مِنْ إِدْرَاكِكَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِكَ وَ حِفْظُ مَا فِي اَلْوِعَاءِ بِشَدِّ اَلْوِكَاءِ وَ حِفْظُ مَا فِي يَدَيْكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِي يَدَيْ غَيْرِكَ وَ مَرَارَةُ اَلْيَأْسِ خَيْرٌ مِنَ اَلطَّلَبِ إِلَى اَلنَّاسِ وَ اَلْحِرْفَةُ مَعَ اَلْعِفَّةِ خَيْرٌ مِنَ اَلْغِنَى مَعَ اَلْفُجُورِ وَ اَلْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ وَ رُبَّ سَاعٍ فِيمَا يَضُرُّهُ مَنْ أَكْثَرَ أَهْجَرَ وَ مَنْ تَفَكَّرَ أَبْصَرَ قَارِنْ أَهْلَ اَلْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بَايِنْ أَهْلَ اَلشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ بِئْسَ اَلطَّعَامُ اَلْحَرَامُ وَ ظُلْمُ اَلضَّعِيفِ أَفْحَشُ اَلظُّلْمِ إِذَا كَانَ اَلرِّفْقُ خُرْقاً كَانَ اَلْخُرْقُ رِفْقاً رُبَّمَا كَانَ اَلدَّوَاءُ دَاءً وَ اَلدَّاءُ دَوَاءً وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَيْرُ اَلنَّاصِحِ وَ غَشَّ اَلْمُسْتَنْصَحُ وَ إِيَّاكَ وَ اَلاِتِّكَالَ عَلَى اَلْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ اَلنَّوْكَى وَ اَلْعَقْلُ حِفْظُ اَلتَّجَارِبِ وَ خَيْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ بَادِرِ اَلْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّةً لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ يُصِيبُ وَ لاَ كُلُّ غَائِبٍ يَئُوبُ وَ مِنَ اَلْفَسَادِ إِضَاعَةُ اَلزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ اَلْمَعَادِ وَ لِكُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ يَأْتِيكَ مَا قُدِّرَ لَكَ اَلتَّاجِرُ مُخَاطِرٌ وَ رُبَّ يَسِيرٍ أَنْمَى مِنْ كَثِيرٍ لاَ خَيْرَ فِي مُعِينٍ وَ لاَ فِي صَدِيقٍ ظَنِينٍ سَاهِلِ اَلدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَكَ قَعُودُهُ وَ لاَ تُخَاطِرْ بِشَيْ‏ءٍ رَجَاءَ أَكْثَرَ مِنْهُ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَجْمَحَ بِكَ مَطِيَّةُ اَللَّجَاجِ اِحْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أَخِيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى اَلصِّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اَللَّطَفِ وَ اَلْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى اَلْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى اَلدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اَللِّينِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى اَلْعُذْرِ حَتَّى كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدٌ وَ كَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَيْكَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِيقِكَ صَدِيقاً فَتُعَادِيَ صَدِيقَكَ وَ اِمْحَضْ أَخَاكَ اَلنَّصِيحَةَ حَسَنَةً كَانَتْ أَوْ قَبِيحَةً وَ تَجَرَّعِ اَلْغَيْظَ فَإِنِّي لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَةً وَ لاَ أَلَذَّ مَغَبَّةً وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَكَ فَإِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَلِينَ لَكَ وَ خُذْ عَلَى عَدُوِّكَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَى اَلظَّفَرَيْنِ وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِيعَةَ أَخِيكَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِكَ بَقِيَّةً يَرْجِعُ إِلَيْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِكَ يَوْماً مَا وَ مَنْ ظَنَّ بِكَ خَيْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ وَ لاَ تُضِيعَنَّ حَقَّ أَخِيكَ اِتِّكَالاً عَلَى مَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ وَ لاَ يَكُنْ أَهْلُكَ أَشْقَى اَلْخَلْقِ بِكَ وَ لاَ تَرْغَبَنَّ فِيمَنْ زَهِدَ عَنْكَ وَ لاَ يَكُونَنَّ أَخُوكَ أَقْوَى عَلَى قَطِيعَتِكَ مِنْكَ عَلَى صِلَتِهِ وَ لاَ تَكُونَنَّ عَلَى اَلْإِسَاءَةِ أَقْوَى مِنْكَ عَلَى اَلْإِحْسَانِ وَ لاَ يَكْبُرَنَّ عَلَيْكَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَكَ فَإِنَّهُ يَسْعَى فِي مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِكَ وَ لَيْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّكَ أَنْ تَسُوءَهُ
تعدوه : از آن حدّ تجاوز كنى تخفيض : بر خويشتن آسان گرفتن اوجفت : شتافت حرب : گرفتن ثروت و مال اجمال فى الطّلب : به سهل و ساده گرفتن درخواست به حدّى كه خوب و خوش گردد . مناهل : جايگاههاى رفع تشنگى ، آبشخورها .
حرفة : تنگى روزى و محروميّت و نااميدى . اهجر الرّجل : هنگامى كه سخن ناروا بگويد . رفق : نرمى و مدارا ، ضدّ درشتى .
نوكى : جمع انوك احمق ، نادان . فرصة : وقت ممكن . ظنين : متهم . صرم : بريدن محضه النصيحة : به او نصيحت صميمانه و بى‏آلايش كن . مغبّة : عاقبت ، نتيجه .
« و بدان اى پسرك من هر كس كه مركب سوارى او شب و روز باشد ، به وسيله آن سير مى‏كند ، هر چند در حال توقف باشد و راه مى‏پيمايد هر چند ايستاده و در آرامش باشد .
و به يقين بدان كه تو هرگز به آرمانت نرسى ، و هرگز مرگ از تو دست بر نمى‏دارد ، و تو راهى همان راهى هستى كه پيشينيانت رفتند ، پس زياد در طلب مال دنيا تلاش مكن ، و در آنچه كسب مى‏كنى نيكو كار باش ، زيرا بسا پى‏گيرى و تلاش كه باعث از دست رفتن سرمايه شود ، بنابر اين هر تلاشگرى به روزى نمى‏رسد ، و هر معتدل و خوشرفتارى نااميد نمى‏گردد . خود را از هر نوع پستى و زبونى بالاتر بدان ، هر چند كه تو را به نعمتهاى زيادى برساند ، زيرا هرگز برابر آنچه از جان خود مايه مى‏گذارى دست نخواهى يافت ، و بنده ديگرى مباش كه خداوند تو را آزاد قرار داده است . چه حسنى دارد آن خيرى كه جز با بدى به دست نيايد ، و چه خوبى دارد آن آسايش و رفاهى كه جز با دشوارى ميّسر نگردد ؟ مبادا مركبهاى سوارى طمع ، تو را با سرعت به سمت مراكز تباهى ببرند ، و اگر توانگرى ، بين تو و خداوند صاحب نعمت ، فاصله نمى‏افكند در پى مال برو ، زيرا تو نصيب خود را مى‏برى و به سهم روزى خود مى‏رسى ، و اندكى كه از جانب خداوند پاك به تو برسد بزرگتر و ارزشمندتر از بسيارى است كه از طرف خلق او برسد ، هر چند كه همه چيز از آن اوست .
جبران آنچه بر اثر خاموشى و سكوت به تو نرسيده است آسانتر است از دريافتن چيزى كه به علّت حرف زدن از دست داده‏اى ، و حفظ و نگهدارى محتواى ظرف در گرو محكم بودن بند آن است و نگهداشتن آنچه در دست دارى نزد من ،
بهتر است از خواستن آنچه كه در دست ديگران است ، و تحمّل تلخى نااميدى بهتر است از اميد بستن به مردم و تنگدستى همراه با پاكدامنى بهتر است از بى‏نيازى همراه با آلودگى به گناه ، و هر كسى سرّ خود را بهتر نگاه مى‏دارد . بسا كسى كه سعى در كارى مى‏كند كه به ضرر اوست . پرگو ، ياوه‏گو باشد ، و هر كه بينديشد بينا و هوشيار گردد ، همدم نيكوكاران باش تا از ايشان باشى ، و از بدان فاصله بگير تا از آنها نباشى ، بدترين خوراك ، لقمه حرام است و زشت‏ترين ستم ، بر ناتوان است ، آنجا كه مدارا كردن ، سختگيرى به حساب آيد ، درشتى و سختگيرى مدارا محسوب خواهد شد . بسا دارويى كه درد ، و بسا دردى كه دارو باشد ، چه بسا كسى پند دهد كه شايستگى ندارد و به طالب نصيحت خيانت كند . از اميد بستن به آرزوها حذر كن ، زيرا تمنيّات سرمايه كم‏خردان و ابلهان است ، و عقل همان برخوردارى از تجربه‏هاست ، بهترين تجربه‏هايت همان است كه تو را پند دهد ، از فرصت خود استفاده كن ، پيش از آن كه باعث تأسّف و اندوه شود . هر جوينده به مقصود خود نمى‏رسد ، و چنين نيست كه هر مسافرى باز گردد ، از جمله تبهكاريها از دست دادن توشه سفر و ضايع كردن آخرت است . هر كارى پايانى دارد ، آنچه مقدّر باشد به تو خواهد رسيد ، بازرگان خود را به زحمت و خطر مى‏اندازد بسا اندكى كه پربركت‏تر از بسيار است . يار و ياور فرد فرومايه و دوست شخص متّهم ، سودى نمى‏برد . تا وقتى كه روزگار بر وفق مراد تو است ، زمانه را آسان گير ، و خود را به خاطر اميد و طمع به بيشتر از آنچه دارى به خطر مينداز مبادا مركب نفست سركشى كند ، و خود را وادار كن تا با برادرت كه از تو جدا شده بپيوندى ، و همچنين بر دوستى وى به هنگام دورى از او ، و بر بخشش به وقت خوددارى او ، و به نزديكى هنگام دورى او ، و به نرمى در وقت درشتى او ، و بر پوزش و عذرپذيرى هنگام بدكارى او خود را وادار كن به طورى كه گويا تو برده او هستى و او بر تو حق نعمت دارد ، مبادا آنچه را كه گفتم در غير مورد به كار بندى ، و يا آن كه آنها را درباره كسانى كه لايق نيستند انجام دهى . با دشمن دوستت ، دوستى مكن كه در حقيقت با دوست خود دشمنى كرده‏اى ، برادر دينى‏ات را چه خوب باشد يا بد صميمانه نصيحت كن ، خشمت را آهسته آهسته فرو خور ، زيرا من نوشابه‏اى شيرين‏تر و گواراتر از آن ، در نهايت نديده‏ام ، درباره كسى كه با تو به خشم و درشتى برخورد كند ، نرم باش ، زيرا ديرى نخواهد گذشت كه او نيز با تو نرم خواهد شد ، و با دشمنت نيكى كن ، كه آن شيرين‏ترين نوع از دو پيروزى ( انتقام گذشت ) است . و اگر خواستى از برادر دينى‏ات ببرى ، پس به مقدارى راه دوستى را باز نگهدار كه او در صورت تمايل بتواند روزى از آن راه برگردد . و هر كه به تو گمان خير و نيكى داشته باشد ، در عمل به گمان او جامه عمل بپوشان ، و حق برادرت را مبادا ضايع گردانى ، به اعتماد دوستى كه بين تو و او وجود دارد ، زيرا در حقيقت ، آن كسى كه حقش را ناديده گرفته‏اى برادر تو به حساب نيامده ، و مبادا اعضاى خانواده‏ات در اثر رفتار تو بدبخت‏ترين مردم باشند ، با كسى كه از تو فاصله مى‏گيرد ، اظهار علاقه مكن ، و نبايد گسستن برادر دينى از تو بر پيوستن تو با او ، و بدى كردنش بر خوشرفتارى تو با او بچربد و قويتر باشد . و نبايد ظلمى كه ستمگر بر تو روا داشته است ، بزرگ جلوه كند ، زيرا او در حقيقت به زيان خود و سود تو شتافته ، و پاداش كسى كه تو را خوشحال كرده آن نيست كه تو او را غمگين سازى » . اين بخش مشتمل بر سفارش نسبت به لطايفى از حكمت عملى و مكارم اخلاقى است كه امور مربوط به معاش و معاد به وسيله آنها سر و سامان مى‏يابد ، و در صدر همه آنها توجّه دادن بر ضرورت مرگ را قرار داده تا بر آن اساس آنچه را كه مى‏خواهد از موارد نصيحت و حكمت ، سفارش و توصيه نمايد . و آن هشدار به دو مطلب است . اوّل آن كه انسان در تمام مدّت عمرش در حال سفر به جانب آخرت است ، و اين سفر با مركبهاى سوارى محسوس و در راههاى محسوس نمى‏باشد ، بلكه مركب اين سفر ، شب و روز است ، و لفظ مطيّه ( مركب سوارى ) را استعاره از شب و روز آورده است از اين‏رو كه آن دو اجزاى اعتبارى زمان هستند ، و در پى يكديگر مى‏آيند و با پايان گرفتن اين اجزاء ، زمان پايان مى‏گيرد ،
و شخص بر حسب اجزاى زمانى در جايگاههايى قرار مى‏گيرد كه مدّتش براى او تعيين شده است تا اين دنيا پايان مى‏گيرد و سفر آخرت آغاز مى‏شود ، همان طور كه انسان در دنيا منازلى را طى مى‏كند تا به سر منزل مى‏رسد ، همچنين در سخن امام ( ع ) ، المسافة ، استعاره است از مدّت مشخّصى كه در دنيا زندگى مى‏كند ، از اين‏رو كه گذشت زمان نسبت به انسان گذشت اعتبارى است ، هر چند كه او به نحو متعارف ايستاده باشد ، فاصله‏اش را تا لحظه اجل سوار بر آن مركبها با اين كه او آرام و برقرار و در حالت آرامش حسّى است طىّ مى‏كند .
دوم : به وى مى‏فرمايد ، بيقين بداند كه هرگز به آرزويش نمى‏رسد . توضيح آن كه انسان همواره چيزهاى دلخواه خود را آرزو مى‏كند هر چه از آنها به دست آيد و يا آرزويش نسبت به آن نقش بر آب شود ، خواسته ديگرى را مى‏طلبد ، گر چه خواسته‏ها متفاوت باشد پس آرزو همواره متوجّه خواسته‏اى است كه در حال حاضر دسترسى به آن ندارد كه در اين باره بايد به وجدان مراجعه كند ، بنابر اين تمام خواسته‏ها به دست نمى‏آيند ، و همچنين امكان ندارد كه اجل مقدّر انسان از حدّ معين تجاوز كند اگر نه ، اجل نخواهد بود . و اين دو مطلب در حدّ دو صغراى قياسهاى مضمر از نوع شكل اوّل است ، و تقدير كبراى اوّل اين است : و هر كس چنان حركت كند ، بزودى مدّتش به سر مى‏آيد و به سر منزل آخرت مى‏رسد . و تقدير كبراى دوم چنين است : و هر كس كه به آرزويش نرسد و اجلش از مدّت مقرّر تجاوز نكند و در راه پيشينيان حركت كند ، بزودى به آنها خواهد پيوست . و چون وى را بر قطعى بودن جدايى از دنيا و پيوستن به آخرت آگاه كرد ، به دنبال آن در اين وصيّت حكمتهاى ياد شده را گنجانده و يادآور شده است ، از آن جمله :
اوّل : زياد در پى دنيا نباشد و بر خود سخت نگيرد و حرص به دنيا نورزد ، بلكه به مقدار نياز در پى آن باشد .
دوم : در كسب دنيا عملش را نيكو گرداند ، توضيح اين كه هر چيزى را به جاى خود قرار دهد ، و از كسب خود به مقدار ضرورت و نياز نگه دارد و زياده بر آن را در راههاى خير و مصارفى كه باعث قرب الهى است صرف كند ، و احتمال دارد كه مقصود از مكتسب ، اشتغال به كسب باشد ، اسم مفعول را به طور مجاز بر مصدر اطلاق كرده است مانند سخن پيامبر ( ص ) : روح القدس بر دلم انداخت كه هرگز كسى نمى‏ميرد مگر اين كه روزى خود را به تمام و كمال دريافت كرده باشد ، پس در طلب روزى بخوبى عمل كنيد . گفتار امام ( ع ) : زيرا بسى جستن . . . تا كلمه : محروم ، هشدار و منع از فرورفتن در طلب دنيا به وسيله سه عامل است :
يكى آن كه گاهى طلب دنيا به از دست دادن سرمايه منتهى مى‏شود ، چنان كه در زمان ما ديده شده است بازرگانى كه هفده دينار سرمايه داشته ، چندين بار با اين مبلغ به هندوستان سفر كرده است تا آن مبلغ به هفده هزار دينار رسيده است ، آنگاه تصميم گرفته مسافرت را ترك كند و به آنچه خداوند نصيب او ساخته است اكتفا كند . امّا نفس كشنده به سمت بديها او را فريب داد و به بازگشت دعوت نمود و افزون طلبى را بر او تحميل كرد ، تا آن كه دوباره به همان سفر رفت ، دزدان در دريا او را گرفتند و تمام موجودى او را ستاندند و او بى‏مال و سرمايه بازگشت ، و اين نتيجه آزمندى نكوهش شده است . و آن در حقيقت صغراى قياس مضمر است ، و تقدير كبرايش چنين است : و هر چه منتهى به سلب مال و از دست رفتن سرمايه شود ، سزاوار حرص زدن نيست .
دوم : اين گفتار است ، هر طالب روزى به روزى نمى‏رسد . اين سخن به عنوان مثل است كه على بن ابى طالب ( ع ) در آن جمله به محروميّت بعضى از طالبان مال اشاره فرموده است تا او خود را با آنان مقايسه كند و در طلب مال حرص نورزد .
سوم : عبارت ، و نه هر خوشرفتارى محروم . توجّه دادن بر تمثيل ديگرى است كه حضرت در اين سخن او را آگاه ساخته از اين كه اعتدال در كسب و كار در بعضى از مردم ، علّت روزى آنهاست ، تا خود را با آنان مقايسه كند و در طلب روزى به نيكى عمل كند .
چهارم : هر چند كه رسيدن او به خواستها و آرزوهايش در گرو نوعى پستى باشد ، خويشتن را بالاتر از آن بداند كه تن به پستى دهد ، چنان كه مثلا دروغ بگويد و يا دغل‏بازى كند تا به پادشاهى و امثال آن برسد . گرامى داشت نفس و برى داشتن آن پستيها ، باعث پيدايش فضيلتهايى همچون سخاوت ، جوانمردى و بلند همّتى است . زيرا گرامى‏داشت نفس از پستيها مانند بخل ، ناجوانمردى و دون همّتى باعث دستيابى بر فضايل نفسانى مى‏شود . همچنين بر حذر داشته است او را از نزديك شدن به پستى ، با اين عبارت : فانك ( زيرا تو ) تا كلمه عوضا ( برابر ) يعنى هر فضيلتى را كه تو از دست مى‏دهى و به جاى آن رذيلتى را انتخاب مى‏كنى آن فضيلت در پيشگاه خداوند و بندگان نيكوكارش آن قدر ارزش دارد كه هيچ چيزى هر چند مهمّ با آن برابرى نمى‏كند و نمى‏تواند جاى آن را پر كند و عوض آن باشد . اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمر است و كبراى مقدّر چنين است : و هر چه كه برابر و عوض او ميسّر نشود ، سزاوار نيست كه آن را به خاطر نزديك شدن به پستيها از دست داده باشد .
پنجم : اين كه برده ديگرى نشود : يعنى اجازه ندهد كه با درخواست چيزى ، ديگران نسبت به او حق احسان پيدا كنند ، و بدان وسيله او را برده خود سازند ، و او هم بر خود خدمتگارى ايشان را لازم شمرد ، به جاى شكر خدا به سپاسگزارى آنها سرگرم شود .
اين گفتار امام كه خداوند او را آزاد قرار داده است ، به منزله صغراى قياس ، و كبراى مقدّر چنين است : و هر كسى را كه خداوند آزاد قرار داده باشد ،
زشت است كه خود را برده ديگرى قرار دهد ، و همچنين گفته امام ( ع ) : و ما خير خير [در سطر 18 ص 46 « و خير خيره » نوشته است كه غلط است . م .] تا كلمه الا بعسر ، استفهام انكارى است ، يعنى آن خيرى كه جز به وسيله شر ، و آسايشى كه جز با دشوارى به دست نيايد ، حسنى ندارد و خير به شمار نمى‏آيد . و مقصود امام ( ع ) از آن خير و آسايش ، چيزى است كه با تن دادن به پستيها در پى آن است ، و انسان بدان وسيله مثل ثروت و مانند آن برده ديگرى شود . و مقصود از شرّ و دشوارى مقرون به شرّ ، حالاتى مانند ريختن آبرو ، در مقام درخواست از ديگران ، و تن به ذلّت دادن و از اين قبيل پستيهاست . اين عبارت نيز به منزله صغراى قياس است و كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چيزى كه خيرى نداشته باشد ، سزاوار نيست كه انسان در پى آن رود و به خاطر آن طوق بردگى ديگران را به گردن اندازد .
ششم : او را از حرص و آز بر حذر داشته است ، و كلمه مطايا ( مركبهاى سوارى ) را استعاره از قوايى آورده است كه همچون قوه : وهم ، خيال ، شهوت و غضب او را به سمت بدى مى‏كشند و وجه شبه : چنان كه اين قوا چون مركبى سركش نفس عاقله او را حمل مى‏كنند به سمت خواسته‏ها و آنچه را كه وى از متاع دنيا دل بدان بسته است ، مى‏برد . همچنانكه مركبهاى سوارى ، شخص سوار را به مقصدش مى‏رسانند ، و همين طور ، صفت وجيف استعاره است از سرعت گردن نهادن وى به واسطه آن قوا ، به امور پست و ناروا .
در جمله فتوردك مناهل الهلكة ، كلمه مناهل ( آبشخورها ) استعاره است از موارد هلاكت در عالم آخرت مانند منازل و طبقات جهنّم و وجه شبه بودن آن موارد ، اينست كه نوشيدنى اهل دوزخ مهلك است چنان كه خداوند متعال فرموده است : فَشاربُونَ عَلَيْهِ مِنَ الحَميمِ فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهيم [سوره واقعه ( 56 ) آيات ( 54 55 ) يعنى : آنگاه همه از آب گرم جهنم مى‏آشامند ، همان طورى كه شتران تشنه آب مى‏آشامند شما آن آب را از تشنگى مى‏آشاميد . ] فاء ، در جواب نهيى است كه از تحذير مورد ذكر استفاده مى‏شود ، و اين عبارت به منزله قضيّه شرطيه متّصله و صغراى قياس مضمر است ، در حقيقت چنين فرموده است : اگر تو را مركبهاى سوارى طمع به سرعت ببرند ، وارد منزلگاههاى هلاكت خواهند كرد ، كبراى آن نيز چنين است : و هر مركب سوارى كه چنان باشد ، سوار شدن بر آن روا نيست .
هفتم : او را منع كرده است از اين كه در صورت امكان بين خود و خدا ، در مورد رسيدن نعمت خدا چيزى را واسطه قرار دهد ، و آن منع از درخواست از ديگران و اظهار ميل به الطاف اوست ، بلكه وى بدون درخواست از مالدارى كه نتيجه‏اش در صورت بخشش و دادن مال ريختن آبرو و پذيرش خوارى و منّت است ، و در صورت محروم داشتن ، نااميدى و ذلّت ، منتظر نصيب خود از روزيى باشد كه خداوند براى او مقرر داشته است . و امام ( ع ) او را به وسيله دو عبارت مقدّر تشويق به اين مطلب فرموده است :
اوّل در جمله ، زيرا تو نصيب خود را مى‏برى و به سهم خود مى‏رسى ،
يعنى از روزى خدا . و كبراى مقدّر چنين است : و هر كس اين چنين باشد ، سزاوار نيست كه بين خود و خدا واسطه‏اى قرار دهد تا از او روزى خود را بطلبد .
دوم : گفته امام ( ع ) : براستى كه اندك . . . تا كلمه : خلق او ، يعنى هر نعمتى كه از جانبى برسد كه مورد ستايش و پسنديده است ، همان جهتى كه خداوند متعال طلب روزى را از آن جهت مقرّر داشته است ، اگر چه اندك باشد ، نزد خدا ارزشمندتر و والاتر از نعمت زيادى است كه از راه ديگر نظير درخواست از غير خدا و تمايل به او مى‏طلبد . و كبرا در حقيقت چنين است : و هر چه مهمتر باشد ، شايسته است كه انسان آن را بطلبد .
و گفته امام ( ع ) : هر چند كه همه نعمتها از آن اوست ، يعنى ، اگر روزى از جانب مردم هم باشد ، باز از طرف خداست ، جز اين كه شايسته آن است كه ابتدا به خدا توجّه قلبى پيدا شود نه غير خدا ، زيرا او مبدأ همه چيز و عنايتش به همه يكسان است .
هشتم : عبارت امام ( ع ) : و تلافيك ( جبران كردن تو ) ، تا كلمه ، منطقك ( حرف زدن تو ) ، هشدارى است بر لزوم برترى دادن و ترجيح خاموشى بر پرگويى .
به صورت قياس مضمرى كه اين عبارت صغراى قياس است ، توضيح آن كه خاموشى بسيار هر چند كه مستلزم خطا باشد مانند دم‏فروبستن از گفتن آنچه كه سزاوار گفتن است چون سخنان حكمت آميز و يا سخنى كه پاره‏اى از مصالح را در پى دارد و ليكن بيشتر اوقات ممكن است آن را با سخن بموقع جبران كرد ، امّا خطاى پرگويى را براستى كه نمى‏شود جبران كرد ، و اگر امكان داشته باشد ،
در نهايت دشوارى خواهد بود . از اين‏رو ، جبران خاموشى مفرط و زيان آن به وسيله گفتار ، آسانتر از جبران زيان پرگويى است . به دليل زيادى خطا در گفتار است كه مردم در مذمّت پرگويى و ستايش خاموشى سخنان بسيارى گفته‏اند .
كلمه المنطق ( سخن گفتن ) احتمال دارد ، مصدر ميمى باشد ، در آن صورت ، من براى بيان جنس خواهد بود . و ممكن است اسم مكان يعنى جاى سخن گفتن باشد كه در آنجا كلمه من براى ابتداى غايت در مكان خواهد بود . و در حقيقت كبراى قياس چنين است : هر چه كه آسانتر است براى تو شايسته‏تر است . و نتيجه قياس آن است كه جبران سكوت براى تو شايسته‏تر است ، و اين خود مستلزم رجحان و برترى خاموشى است .
نهم : او را متوجّه ساخته بر حفظ مالى كه در دست دارد ، آن نوع حفظ و نگهدارى كه شايسته است ، و آن عبارت از حدّ وسط بين اسراف و بخل و پستى است . و اين عبارت نيز در حقيقت صغراى قياس مضمر است ، و تقدير كبرا چنين است : و هر چه نزد من محبوبتر است نسبت به درخواست تو از مال ديگران ، پس آن براى تو شايسته‏تر است .
دهم : او را بر برترى و فضيلت بريدن طمع و نوميدى از آنچه در دست مردم است ، متوجّه ساخته است با قياس مضمرى كه صغراى قياس ، عبارت
و مرارة اليأس ( تلخى نوميدى ) ، تا كلمه النّاس است و كبراى قياس چنين است : و هر چه كه نيك و خير باشد ، سزاوارتر است كه انسان پايبند به آن باشد و خود را بدان آراسته كند . لفظ مرارة ( تلخى ) را بر ناراحتى و دردى اطلاق كرده است كه روح انسانى به سبب نوميدى از خواسته‏ها احساس مى‏كند ، از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب ، و همان خود خير است از آن جهت كه لازمه تحمّل آن تلخى ،
كرامت نفس و برى بودن آن از ذلّت و خوارى درخواست و كرنش است ، و به همين مطلب شاعر در اين شعر خود اشاره دارد :


و ان كان طعم اليأس مرا فانّه ألذو احلى من سؤال الارازل


هر چند كه طعم نااميدى تلخ است ، امّا لذّتبخش‏تر و شرينتر از درخواست از افراد پست است .
يازدهم : او را بر لزوم پايدارى در هنگام تنگى رزق و محروميّت در صورتى كه همراه با فضيلت پاكى و آبرومندى باشد ، توجه داده است و اين كه پاى‏بند بودن به عفاف ، از طلب ثروتى كه باعث خلاف و آلودگى شود ، بهتر است . به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش عبارت مورد ذكر است و كبراى آن نيز چنين است : و هر چه كه از ثروت همراه با آلودگى و تبهكارى ، بهتر باشد ، پايبندى بدان ، از رفتن در پى چنان ثروتى بهتر است . و البتّه از آن جهت چنين است كه شغل آبرومندانه [ با درآمد كم ] موجب فضيلت و چنان ثروتى توأم با رذيلت و پستى است . روشن است كه عفاف و پاكدامنى همان حدى مى‏باشد كه براى نيروى شهوت ، فضيلت محسوب مى‏شود و آن حدى است بين دو رذيلت يكى خاموشى شهوت كه ناشى از تفريط و ديگرى فسق و فجور كه ناشى از افراط است .
دوازدهم : امام ( ع ) با تمثيل به خود به عنوان يك شخص اصلى مخاطب خود را فرع ، منظور نموده و حكم بر اينكه او خود ، رازدارتر است ، از آن رو كه
وى به خود بيش از ديگران عنايت دارد ، به فرزندش هشدار داده است . [ چنان كه شاعرى گفته است : ] اگر سينه انسان از نگهدارى راز خود به تنگ آمده ، پس سينه كسى كه راز شرا به او مى‏سپارد ، تنگتر خواهد بود .
سيزدهم : همچنين او را از راه تمثيل و تشبيه متوجّه دورى از شتابزدگى و تأمل در جستن مصالح كرده است با اين بيان ، كه بسا كسى در انجام كارى شتاب مى‏كند كه به زيان اوست . پس اصل ، شخص شتاب كننده و فرع ، همان مخاطب است ، و علّت ضرر و زيان ، همان شتابزدگى بوده ، و حكم عبارت از زيان بردن است .
چهاردهم : او را متوجّه ترك پرگويى كرده است با تشبيه ديگرى كه اصل همان شخص پرگو ، و فرع آن طرف مخاطب ، علّت آن پرگويى و حكم آن ياوه گويى است . و هدف آن است كه خود را در ارتباط با پرگوها كه عمل آنها با ياوه‏گويى همراه است ، مورد توجّه قرار دهد ، و در نتيجه پرگويى را به دليل همراه داشتن بيهوده‏گويى و به دنبال آن ، نكوهش بايد ترك كند .
پانزدهم : او را به ارزش انديشيدن در كارها متوجّه كرده با اين عبارت : « هر كه بينديشد بينا و هوشيار گردد » ، يعنى با چشم بصيرت خود ، حقايق و سرانجام كارها را ببيند .
شانزدهم : به او دستور داده است تا با نيكان همدم شود ، به وسيله قياس مضمرى كه صغراى آن ، عبارت : « تكن منهم » تا از آنها باشى بر مى‏آيد ، كه در حقيقت چنين است : زيرا همدم بودن با ايشان موجب آن است كه از آنها گردى . و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر چه را كه باعث شود تا از زمره آنها گردى ، بايد انجام دهى .
هفدهم : و همچنين او را مأمور كرده تا از اهل شرّ ، كناره گيرد و دورى گزيند ، زيرا دورى از آنها باعث مى‏شود تا در دنيا و آخرت در شمار آنها نيايد ، و روش استدلال مانند عبارت قبلى است .
هيجدهم : او را نسبت به زشتى خوردن مال حرام هشدار داده است ، تا نهايت اجتناب و دورى را بنمايد . با نكوهشى كه در ضمن قياس مضمرى فرموده است كه صغراى آن همان جمله‏اى است كه ذكر شده است ، علّت اين كه آن زشت‏ترين نوع ستم است ، به جهت اين كه شخص ضعيف در موضع ترحّم است بنابر اين ستمكارى نسبت به او ، جز از دل با قساوت و روحيّه‏اى به دور از رقّت و رحمت و عدالت ، برنمى‏خيزد ، و ديگر اين كه از طرف شخص ضعيف دفاع و جلوگيرى از آن ظلم به عمل نمى‏آيد ، بنابر اين چنين ظالمى بيش از هر كسى به دور از عدالت است . و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر چه كه زشت‏ترين نوع ستم باشد ، دورى كردن از آن سزاوارتر است .
بيستم : به او هشدار داده است كه مدارا كردن در پاره‏اى از موارد ، مانند سختگيرى و درشتى است از آن‏رو كه غالبا به مصلحت زيان مى‏رساند و هدف را از بين مى‏برد ، بنابر اين ، به كار بستن درشتى در چنين موردى غالبا مثل مدارا كردن در جهت ارتباط با مصلحت و رسيدن به هدف است ، پس درشتى در چنان موردى بهتر از مدارا كردن است . كلمه خرق ( درشتى ) اوّل ، و كلمه رفق ( مدارا ) در مرتبه دوّم استعاره براى مداراى اوّل و درشتى دوّم است ، به همان دليل مشابهت كه گفتيم ، و به همين معنى ابو الطيّب اشاره كرده است :
قرار دادن جود و بخشش به جاى شمشير به همان اندازه ، به بزرگى انسان زيانبخش است ، كه قرار دادن شمشير در جاى لطف و بخشش .
بيست و يكم : توجّه داده است كه بعضى از چيزهايى كه داراى مصلحت ظاهرى است ، گاهى داراى مفسده نيز مى‏باشد ، با اين بيان : بسا دارويى كه خود درد است . بعلاوه ، بعضى چيزها كه مفسده ظاهرى دارد ، گاهى همراه با مصلحت است ، با اين عبارت : و دردى كه خود درمان است . و در هر دو مورد ،
كلمه دوا استعاره براى مصلحت و كلمه داء ( درد ) استعاره براى مفسده است و جهت هر دو استعاره آن است كه مانند درد و دوا مصلحت باعث سر و سامان يافتن حال انسان و مفسده باعث تباهى اوست . و به همين معنى متنبّى اشاره كرده است : چه بسا كه بدنها به وسيله بيماريها صحّت خود را باز يابند .
بيست و دوم : هشدار داده است كه مبادا از مشورت با كسى ، به مطلبى كه تنها احتمال مصلحت دارد روى گرداند ، هر چند كه از طرف مشورت انتظار پند و نصيحت و خير خواهى را ندارد ، بلكه نظر و پيشنهاد او را مورد دقّت و توجّه قرار دهد ، چه بسا كه خيرخواهانه باشد ، و همچنين سزاوار نيست به حرف آن كس كه او را خيرخواه مى‏داند اعتماد كند ، زيرا ممكن است در اين مورد او را گول زده باشد .
بيست و سوم : او را از دلبستن بر آرزوها منع كرده و بر حذر داشته است ، با قياس مضمرى كه صغراى آن جمله : « زيرا آرمانها سرمايه كم خردان و ابلهان است » . [ . . . مردگان است . نسخه بدل ] مى‏باشد . كلمه بضائع ( سرمايه‏ها ) را استعاره از تمنيّات آورده است ، از آن جهت كه شخص ابله ، نوعى لذّت خيالى از امور مورد آرزو مى‏برد . كه به منزله سود آنهاست چنان كه صاحب سرمايه ، از سرمايه‏اش سود مى‏برد . و آن را به كلمه نوكى ( ابلهان ) ، اضافه كرده است ، از آن‏رو كه در آرزوها فايده‏اى وجود ندارد همانطور كه ابلهان و كم‏خردان از سرمايه‏ها سودى به دست نمى‏آورند .
بيست و چهارم : عقل را به مثابه گرد آورنده تجربه‏ها ترسيم و به عقل عملى اشاره كرده است ، يعنى قوّه‏اى كه نفس بر حسب نياز به تدبير بدنى كه در اختيار دارد و براى تكميل آن ، از اين قوّه استفاده مى‏كند . و همان قوّه است كه نظرات داراى مصلحت را از مواردى كه بايد كارى انجام بگيرد ، استنباط مى‏كند . زيرا شروع به انجام كارى از روى اختيار كه مخصوص انسان است ، تنها به وسيله دريافت اين كه در هر مورد چه بايد كرد ، ميسّر است ، و آن دريافت ، دريافت نظر كلّى و يا جزئى است كه از روى مقدّماتى به دست مى‏آيد كه بعضى از آنها جزئى محسوسند و برخى كليّاتى هستند از نوع اوليّات ، يا تجربيّات و يا مشهورات و يا ظنيّاتى است كه عقل نظرى حاكم بر آن است بدون اين كه اختصاص به مورد خاصّى داشته باشد ، و عقل عملى نيز در اين مورد از عقل نظرى كمك مى‏گيرد . آنگاه به مقدّمات جزئيّه مى‏پردازد تا در نتيجه به نظر و رأى جزئى مى‏رسد ، و بر طبق آن عمل مى‏كند ، بدين وسيله به هدفهاى معاش و معاد خود مى‏رسد . و مقصود وى از اين عقل بسيار روشن است ، زيرا او شناخته شده است و همو دريافت كننده فرمان در مورد كسب مكارم اخلاقى يعنى كمال عقل عملى است .
حفظ تجارب ( برخوردارى از تجربه‏ها ) اشاره دارد به استفاده از اين علومى كه از روى مشاهدات مكرّر ما از موارد جزئى به دست آمده و در اثر تكرار باعث دريافت يك حكم كلّى گرديده است مانند حكم كلّى : سقمونيا [گياهى است پيچنده مانند لبلاب كه در كوهها و زمينهاى سنگلاخ مى‏رويد و شاخه‏هاى درازى دارد كه روى زمين مى‏خوابد ، بيخ آن درشت مانند زردك امّا مجوف و بدبوست ، از بيخ آن شيره‏اى به دست مى‏آيد كه در پزشكى براى معالجه بعضى امراض معده و دفع كرم روده به كار مى‏رود ، آن را محموده هم گفته‏اند . نقل از فرهنگ عميد ج 2 ص 1442 م . 30 ] ، باعث اسهال است . عقل را به برخوردارى از تجربه‏ها معرّفى فرموده است ، از آن‏رو كه از جمله ويژگيها و كمالات عقل استفاده از تجربه‏هاست .
بيست و پنجم : او را توجّه داده است به اين كه سزاوار آن است كه از بين تجربه‏ها بر آنهايى بسنده كند كه به او پند مى‏آموزند : يعنى در حدى باشد كه باعث پند و عبرت است مانند توجّه و نگرش بر حال كسى كه بارها ستم مى‏كند و در نتيجه بزودى دچار كيفر الهى مى‏شود ، و يا زياد دروغ مى‏گويد ، و مورد غضب واقع مى‏شود . اين مطالب به صورت قياس مضمرى است كه صغراى قياس همان است كه ذكر شد و در حقيقت چنين است : آنچه باعث پند تو باشد ،
بهترين تجربه است . و كبراى مقدّر آن نيز چنين مى‏شود : بهترين تجربه‏ها براى استفاده تو شايسته‏ترند . نتيجه مى‏دهد : پس هر تجربه كه باعث پند شود شايسته‏تر است ، مثل اين سخن افلاطون : هر گاه تجربه‏اى باعث پند گرفتن تو نشود ، تجربه نيست ، بلكه تو همچنان كه بودى بى‏تجربه و ساده مانده‏اى .
بيست و ششم : به او دستور داده است تا در كارى كه شايسته انجام است فرصت را غنيمت شمارد و به دليل پيآمد تأسّف غم‏انگيز ، از ترك چنان عملى بر حذر داشته است ، و نام غصّه را از باب ناميدن شى‏ء به اسم نتيجه‏اش به طور مجاز بر « فرصت » اطلاق كرده است .
بيست و هفتم : به او خاطر نشان كرده كه شايسته نيست بر نرسيدن به خواسته‏ها و هدفهايش تأسّف بخورد . با استدلال به قياس مضمرى كه صغراى آن قضيّه موجبه‏اى است در قوّه سالبه ، و تقدير آن چنين است : بعضى از جويندگان به مقصود خود نمى‏رسند ، و تقدير كبراى آن نيز چنين : و هر كسى كه به مقصود خود نرسد ، شايسته نيست كه از بابت نرسيدن به هدف غصّه بخورد .
امام ( ع ) به اين جهت اين سخن را گفته است كه شنونده خود را در زمره آنان فرض كند و در نتيجه بر نرسيدن به هدف خود غمگين نشود . و همچنين است سخن ديگر امام ( ع ) : و چنين نيست كه هر مسافرى بازگردد .
بيست و هشتم : او را به ملازمت تقوى توجّه داده است ، به وسيله قياس مضمرى كه صغراى آن چنين است : از جمله تبهكاريها از دست دادن توشه سفر و ضايع كردن آخرت است . و كبراى آن نيز چنين است : و هر تبهكارى را بايد ترك كرد . كلمه الزّاد ( توشه ) ، استعاره است براى تقوا همان طور كه قبلا گذشت .
بيست و نهم : او را هشدار داده است كه به سرانجام كارها بايد توجه داشت ، و بهترين آنها را بايد برگزيد . به وسيله قياس مضمرى كه عبارت مورد ذكر در حكم صغراست ، كه در حقيقت چنين مى‏شود : نتيجه هر كارى يا سودمند است و يا زيانبخش ، و كبراى آن نيز چنين است : هر كارى را كه چنان پيآمدى داشته باشد لازم است مورد دقّت قرار دهد تا آن را انجام دهد و يا از آن دورى گزيند .
سى‏ام : او را توجّه داده است بر ضرورت ترك حرص و طمع ، و بر اين كه مبادا خود را در طلب مال و امثال آن به زحمت اندازد ، به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش همان است كه بيان داشته است ، و كبراى آن نيز چنين مى‏شود : و هر آنچه مقدر باشد ، به تو خواهد رسيد ، بنابر اين سزاوار نيست كه در طلب آن حريص باشى .
سى و يكم : به او هشدار داده است كه در معاملات همچون داد و ستد ،
بايد جانب احتياط را در پيش بگيرد ، به وسيله قياسى كه جمله مذكور صغراى آن است ، و دليل اين كه بازرگان خود را به زحمت و خطر مى‏اندازد اين است كه مال دنيا را دوست دارد و علاقه‏مند به كسب مال است ، بنابر اين در مخاطره بى‏عدالتى نسبت به ديگران است با اين كه وظيفه او رعايت عدالت و پايدارى در راه راست است ، ممكن است جنس خوب را براى خودش بگيرد و ناقص را به ديگران بدهد ، پس ناگزير در معرض خطر انحراف از راه راست به جانب تفريط و تقصير است . و كبراى قياس چنين مى‏شود : شخصى كه خود را در مخاطره مى‏بيند بايد جانب احتياط را در كار مخاطره‏آميز خود داشته باشد .
سى و دوم : پس از آن كه او را به ضرورت احتياط در تجارت و خوددارى از ظلم ظلم به منظور انباشته كردن ثروت متوجّه ساخته است ، در همين عبارت ، خاطر نشان كرده كه ، بسا مال اندكى كه پر بركت‏تر از مال بسيار است ، تا او بر اندك اكتفا كند ، و مقصود از اندك ، همان مال حلال است ، زيرا آن در آخرت براى شخص عاقل از مال فراوان بى‏نياز كننده‏تر است ، چه آن باعث اجر و مزد فراوان است . اين عبارت در حكم صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است : مال حلال اندك ، بى‏نياز كننده‏تر از مال حرام بسيار است ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين مى‏شود : و هر چه كه باعث بى‏نيازى از مال حرام بسيار شود بايد بدان اكتفا كرد .
سى و سوم : او را به وسيله قياس مضمرى هشدار داده است تا مبادا در گرفتاريها از مردمان پست كمك بطلبد ، كبراى قياس چنين است : و هر كس آن چنان باشد ، پس بهتر است از كمك خواستن از او پرهيز شود ، و همين كه انتظار خير از او نمى‏رود باعث نفى كمك خواستن از اوست ، بديهى است كه خيرى در اطراف او نيست زيرا پستى او مخالف اقدام وى به كارهاى مهمّ و والاست ، و هم از آن‏رو كه خوار و زبون بودنش انگيزه شكست و ناتوانى او از مقاومت و پايدارى است . و نظير آن است اين سخن بزرگان : هر گاه دست نياز به طرف شخصى بى‏كفايت دراز كنى خواهى ديد كه او مشكل‏گشاى تو نيست .
سى و چهارم : او را از دوست مورد تهمت به وسيله قياس مضمرى ، بر حذر داشته است ، كه صغراى آن مانند قياس قبلى است ، و مقصود آن است كه چنين كسى براى دوستش سودى ندارد ، زيرا در باطن وى احتمال شرّ و زيان رساندن به اوست .
سى و پنجم : به او دستور داده است تا بر آنچه اقتضاى روزگار است صبور باشد ، هر چند كه بر خلاف ميل او باشد و مبادا ناراحت و خشمگين شود .
زيرا آنچه در طبيعت لايق و درخور او بوده است همان است . كلمه « ما » به معنى مدّت و زمان است ، لفظ قعود استعاره براى زمانى است كه روزى او فراهم و پاره‏اى از مشكلات او حلّ شده است . وجه شباهت آن است كه در آن زمان وى به برخى از مشكلات و نيازمنديهايش دست يافته است . و رفتن در پى آنچه كه در آن مدّت امكان ندارد و آرمانهايى را كه مقدّمات رسيدن به آنها فراهم نيست ، بسا كه باعث دگرگونى روزگار شده و جلوگيرى از انجام كارهاى ممكن گردد . چنان كه رام بودن [ مركب ] و بر وفق مراد بودن لازمه‏اش سوارى بر پشت او و تسليم بودن آن است ، در حالى كه اگر افزون طلبى كند و بر او سخت بگيرد ، امكان آن را دارد كه سركشى و از صاحبش فرار كند .
كلمه الذّلة استعاره است براى آرامش و امكان دست يافتن به هدف در آن بخش از زمان ، و مقصود از آسان گرفتن روزگار ، همگامى با او به مقدار گنجايش روزگار ، بدون سختگيرى و خشم گرفتن بر اوست ، زيرا آن براى انسان رنجى بى‏فايده است ، و به نظير اين مطلب شاعر اشاره دارد : هرگاه روزگار زمام خود را به تو سپرد ، آن را به آرامى حركت ده ، و سخت نگير كه سركش و چموش خواهد شد .
سى و ششم : او را بر حذر مى‏دارد از اين كه به شوق سود ، همه بود و وجود خود را به خطر اندازد ، زيرا ممكن است به جايى برود كه بر نگردد يعنى سرمايه و جانش را نيز از دست بدهد ، اين سخن حمل بر آن صورت مى‏شود كه انسان با شك نسبت به در امان ماندن موجودى خود را به خطر اندازد ، امّا با ظنّ و اميد به سلامت ، خطر محسوب نمى‏شود . نظير آن است اين سخن بزرگان : هر كس زياده طلب باشد ، اصل سرمايه را از كف بدهد .
سى و هفتم : او را نسبت به لجاجت و پافشارى در پى كارى كه وصول به آن دشوار است ، هشدار داده ، و با استعاره آوردن لفظ مركب چموش براى آن ، وى را بر حذر داشته است ، و جهت شباهت همان است كه لجاجت انسان را همچون مركب چموش به سرانجامى ناپسند مى‏كشاند .
سى و هشتم : و به او امر كرده است كه خود را ملزم كند تا در مقابل بديهاى اخلاقى دوست واقعى‏اش مانند قطع رحم و ساير چيزهايى كه نام برده است ، با فضايل اخلاقى مانند صله رحم ، مقابله كند و پاداش دهد تا در نتيجه خوشنودى و رضايت قبلى باز گردد و دوستى پايدار بماند ، و او را بر حذر داشته است كه مبادا اين دستور را در غير مورد و يا در مورد نااهل از مردمان فرومايه به كار بندد ، زيرا آن نهادن چيزى در غير مورد است و اين كارى است بيرون از فرمان خرد ، و روشن شد كه امور نامبرده از لوازم دوستى حقيقى است و به نظير اين مطلب سراينده اشعار زير اشاره دارد :


و إنّ الذى بينى و بين بنى ابى و بين امّى لمختلف جدّا
فان اكلوا لحمى و فرت لحومهم و ان هدموا مجدى بنيت لهم مجدا
و ان زجروا طيرا بنحس تمرّ بى زجرت لهم طيرا يمرّ بهم سعدا
و لا احمل الحقد القديم عليهم و ليس رئيس القوم من يحمل الحقدا


براستى كه بين من و فرزندان پدرم و من و پسران مادرم اختلاف جدى وجود دارد اگر آنان گوشت مرا بخورند بر گوشت آنها مى‏افزايم و اگر بنيان عظمت مرا ويران سازند معمار عظمت آنان خواهم شد و اگر پرنده‏اى را براى نحوست وادارند تا بر من بگذرد من پرنده خوشبختى را براى آنان به پرواز درآورم . و با كينه ديرين با آنها رفتار نخواهم كرد زيرا بزرگ يك قوم آن كسى نيست كه با كينه‏توزى رفتار كند .
سى و نهم : او را از اين كه دشمن دوستش را به دوستى بگيرد ، بر حذر داشته است ، و زشتى اين عمل را به وسيله قياس مضمر استثنايى به او نمايانده است كه در حقيقت چنين فرموده است : زيرا تو اگر چنين عملى را مرتكب شوى گويا با دوستت دشمنى كرده‏اى ، و در اين گفتار از زشت بودن لازم بر زشتى ملزوم استدلال كرده است : يعنى دشمنى با دوست ، چون زشت و نهى شده است ، پس دشمن او را به دوستى گرفتن نيز ناپسند و زشت است ، و دليل بر ملازمت آن دو ، اين است كه دوستى با دشمن دوست باعث بيزارى و انزجار دوست از آن كسى مى‏شود كه با دشمن او دوست شده است ، چون او از دشمن خود بيزار است و تصوّر مى‏كند كه دوستش با وى شريك و در همه حالات از جمله در عداوت با او ، موافق است ، و اين تصوّر انگيزه تمايل او بر دشمنى اين دوست مى‏شود و در نتيجه باعث نفرت و بيزارى از او مى‏گردد ، و شاعر نيز در شعر زير به همين مطلب اشاره دارد :
بعد از آنكه دشمن مرا دوست مى‏دارى گمان مى‏برى كه من دوست توأم براستى كه عقل از سرت پريده است .
چهلم : نصيحت خود را نسبت به برادر دينى در هر شرايطى كه او باشد ،
خالص گردان ، چه نصيحت تو در نظر او خوب باشد يا بد ، يعنى نصيحت تو در نظر كسى كه نصيحت مى‏كنى به دليل خجالت كشيدن و شرمنده شدن او از روبرو شدن با نصيحت ناپسند جلوه كند و در اين دنيا او زيانبخش باشد . نظير آن است آيه مباركه زير :
وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئةٌ بِما قَدَّمَتْ اَيْديهِمْ [سوره روم ( 30 ) بخشى از آيه ( 36 ) يعنى : و اگر رنج و بلايى از كرده خودشان ببينند . . .] كه خداوند متعال نسبت به خود آن اشخاص سيّئه ( بدى ) ناميده است .
چهل و يكم : او را مأمور به داشتن صفت پسنديده كظم غيظ ( فرو خوردن خشم ) فرموده و آن را چنين معرّفى كرده است : خوددارى از اقدام بر آنچه خواست قوّه غضب است در باره كسى كه مرتكب جنايتى شده و زيانش به او رسيده است .
واژه‏هاى : حلم ، بزرگوارى ، گذشت ، بردبارى ، چشمپوشى ، گذشت و شكيبايى مرادف با كظم غيظ است و بسا كه بعضى ميان اين واژه‏ها تفاوتهايى قائل شده‏اند . صفت تجرّع ( جرعه جرعه نوشيدن ) را استعاره آورده است براى دشوارى تحمّل دردى كه وجود دارد ، به لحاظ داروى تلخى كه مى‏نوشد . آنگاه بر ارزش اين عمل به وسيله قياس مضمرى او را توجه داده است كه صغراى آن عبارت :
زيرا من نوشابه‏اى گواراتر از آن در نهايت نديده‏ام مى‏باشد .
كلمه حلاوة شيرينى را براى آنچه از نتيجه خوب در پى دارد ، استعاره آورده است ، و جهت شباهت آن است كه هر دو باعث لذّتند .
و ضمير منها در سخن امام ( ع ) به مدلول كلمه تجرّع كه همان مصدر يعنى جرعه باشد ، برمى‏گردد . كبراى قياس در حقيقت چنين است : و هر نوشيدنى گواراتر و شيرينتر از آن نباشد ، سزاوار نوشيدن است . از وصيّتهاى زين العابدين ( ع ) به فرزندش باقر العلوم ( ع ) است : اى پسرك من ، خشمت را نسبت به اشخاص آهسته آهسته فرو خور ، زيرا پدر تو را هيچ يك از نعمتهاى رنگارنگ به قدر بهره‏اى كه از فروخوردن خشم داشته ، خوشحال و مسرور نكرده است .
چهل و دوم : به او امر كرده است تا نسبت به كسى كه به خشم و درشتى با او رفتار كرده است ، نرم باشد و با قياس مضمرى بر خوبى اين عمل او را توجّه داده است كه صغراى قياس اين عبارت است : زيرا ديرى نخواهد پاييد كه او نيز با تو به نرمى رفتار كند ، يعنى به سبب نرمش و نسبت به او ، به هنگام درشتى او ، چنين خواهد شد . و كبراى قياس در حقيقت اين طور است : و هر كس به علّت نرمش تو نسبت به او ، نرم شود پس سزاوار آن است كه تو نسبت به او به نرمى رفتار كنى . از آن قبيل است اين سخن بزرگان : هرگاه برادر دينى نسبت به تو سرسنگين شد پس چه كسى بايد با وى ارتباط برقرار كند . هم‏چنين است آيه مباركه : اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ فَاِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَانَّهُ وَلِىٌّ حَميمٌ [ سوره فصلّت ( 41 ) قسمتى از آيه ( 34 ) يعنى : هميشه بدى ديگران را به بهترين عمل پاداش ده تا همان كسى كه با تو دشمنى دارد دوستى صميمى گردد . )
چهل و سوم : او را سفارش كرده است تا نسبت به دشمنش به طريقى كه مقرون به فضيلت است ، برخورد كند و او را به بهترين طريقى كه لازمه يكى از دو پيروزى [ انتقام گذشت ] مى‏باشد توجه داده است ، زيرا پيروزى دو راه و دو وسيله دارد : يكى ترساندن و به زانو درآوردن دشمن از راه زور و چيرگى كه بسيار روشن است . و راه دوم : اظهار علاقه و لطف بر اوست به طورى كه او را رام سازد و بدان وسيله به موافقت خود درآورد .
عبارت : زيرا آن شيرين‏ترين نوع از دو پيروزى [ انتقام گذشت ] است ،
صغراى قياس مضمر است ، و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر چه كه يكى از دو پيروزى بر آن صدق كند ، سزاوار انجام دادن است .
چهل و چهارم : به فرزندش دستور داده است كه اگر خواست از برادر دينى‏اش ببرد ، به مقدارى راه دوستى را باز نگه دارد ، و به طور كلى از او نبرد . او را به وسيله قياس مضمرى بر اين مطلب آگاه ساخته است كه به صغراى آن با اين عبارت اشاره فرموده است : بتواند روزى از آن راه برگردد ، يعنى اگر تمايل به بازگشت پيدا كرد بتواند برگردد . و در حقيقت كبراى آن نيز چنين است : پس لازم است از هر راهى كه بايد از آن برگردد مقدارى براى خود باز نگه دارد . اين سخن نيز نظير آن است : دوست خود را به اندازه‏اى دوست بدار كه زياده روى در آن نباشد ، شايد روزى از روزها با تو دشمن گردد ، و دشمنت را در آن حدّ دشمن بدار كه شايد روزى دوست تو گردد [اين سخن از جمله سخنان امام على ( ع ) و حكمت 260 از حكم آن بزرگوار در نهج البلاغه آمده است . م .] . و اين سخن ديگر نيز بدان مضمون است : هرگاه به دوستى كسى ميل كردى زياده‏روى مكن و اگر ترك دوستى گفتى باز در دشمنى تندرو مباش چهل و پنجم : گمان كسى را كه به او گمان خير و نيكى داشته باشد ،
محقّق گرداند ، به اين ترتيب كه گمان خير او را درباره خود ، با عمل به مرحله باور و تصديق درآورد ، مثل اين كه اگر كسى درباره او گمان بخشندگى داشت ، به وى بذل و بخشش كند .
چهل و ششم : او را از بد كردن نسبت به اعضاى خانواده‏اش منع كرده است [با اين كه مطلب شماره بعدى ( 47 ) در متن وصيّت امام ( ع ) مقدّم بر اين مطلب بود ، لفّ نشر مشوش آورده است م .] . و به وسيله قياس مضمرى او را از اين كار بركنار داشته است كه در حقيقت صغراى آن چنين است : زيرا در اين صورت اعضاى خانواده تو از ديگران به دليل پيوستگى و نزديكى تو با ايشان چشم نياز بيشترى به تو دارند .
و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر كس كه چنين باشد ، پس او نكوهيده است .
چهل و هفتم : مبادا حق برادر دينى‏اش را به اعتمادى كه بين آن دو وجود دارد ضايع گرداند ، و اين مطلب را به وسيله قياس مضمرى به اطّلاع او رسانده است كه صغراى قياس ، اين جمله امام ( ع ) است : فانّه . . . حقّه ، مقصود اين است : حقّ هر كس را كه تو ضايع كنى ناگزير به خاطر تضييع حقّش بايد از تو جدا شود و در نتيجه برادر تو نخواهد بود . و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر برادرى كه به خاطر تضييع حقّش از تو دورى گزيند ، سزاوار نيست كه تو حقّ او را ضايع گردانى تا دوستى و برادرى او نسبت به تو در امان بماند ، نظير اين مطلب است ، جمله زير : تضييع حقوق ديگران باعث اختلاف و جدايى است .
چهل و هشتم : او را از ابراز علاقه نسبت به كسى كه از وى فاصله گرفته است منع كرده است ، و مقصود از كسى كه فاصله گرفته است آن شخصى است كه جايى براى سازش نگذاشته و شايستگى براى دوستى ندارد ، بديهى است كه او دوست ديرين نبوده است ، اگر نه مطالب قبل و بعد در سخنان امام ( ع ) كه دستور به پيوستن با كسى را مى‏دهد كه از او بريده ، و نزديك شدن نسبت به كسى كه دورى گزيده و نيكى كردن نسبت به كسى كه به او بدى كرده‏اند با يكديگر تناقض مى‏داشت .
چهل و نهم : نبايد گسستن برادر دينى‏ات از تو بر پيوستن تو با او بچربد و قويتر باشد ، تا عبارت : الاحسان نيكى كردن ، و به وسيله برحذر داشتن از نقيض آن به ضرورت اين كار در ضمن قياس مضمرى اشاره فرموده است كه صغراى آن يك قضيّه شرطيّه متّصله و در حقيقت چنين است : زيرا تو اگر آن كار را نكنى بد كردن برادرت از نيكى كردن تو قويتر خواهد بود ، و توضيح رابطه و پيوستگى اين دو عمل آن است كه براى بدى و شرارت موانع زيادى هست كه باعث پيشگيرى از آنست و براى نيكى و انجام كار خير نيز انگيزه‏هاى زيادى است كه محرّك آن است . حال اگر تو با همه انگيزه‏ها نيكى نكنى و با همه موانع بدى ، برادرت به تو بدى كند پس او در بد كردنش از نيكى كردن تو قويتر است . كبراى مقدّر نيز چنين مى‏شود : هر كس اين طور باشد پس ناتوان و نكوهيده است .
پنجاهم : او را از بزرگ جلوه دادن ستمى كه ستمگران در حق او روا داشته و او را خوار شمرده‏اند ، منع كرده است . به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش اين جمله است : زيرا او در حقيقت به زيان خود و سود تو شتافته است يعنى شتاب در ظلم به تو موجب زيان او در آخرت است به دليل وعده كيفرى كه خداوند به ستمگران داده است ، و باعث سود تو در عالم آخرت است به دليل وعده پاداش در مقابل گرفتارى كه به صابران مرحمت كرده است . و كبراى مقدّر نيز چنين مى‏شود : و سزاوار نيست هر كه در مورد زيان خود و سود تو بكوشد ، تو عمل او را درباره خود بزرگ و سنگين جلوه دهى .
پنجاه و يكم : او را بر ضرورت مقابله نيكى به نيكى و نه كفران و بدى ، با اين عبارت آگاه ساخته است : پاداش كسى كه تو را خوشحال كرده آن نيست كه تو او را غمگين سازى ، و آن جمله به منزله صغراى قياس مضمر و در حقيقت چنين است : هر كس تو را خوشحال كند پاداشش آن نيست كه تو او را غمگين سازى . و كبراى مقدّر چنين مى‏شود : و هر كس كه پاداشش چنان نباشد پس شايسته غمگين كردن نيست . بعضى گفته‏اند ، اين جمله پايان بخش جمله قبلى است ، و در حقيقت چنين است : نبايد ستم كسى را كه بر تو ستم روا داشته بزرگ بنمايى و در نتيجه مقابله به مثل كنى ، زيرا او به زيان خود و به سود تو شتافته است و هر كس كه چنين باشد ، پاداشش آن نيست كه تو در مقابل عمل او به وى بدى كنى .


بخش دهم
وَ اِعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ اَلرِّزْقَ رِزْقَانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ يَطْلُبُكَ فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاكَ مَا أَقْبَحَ اَلْخُضُوعَ عِنْدَ اَلْحَاجَةِ وَ اَلْجَفَاءَ عِنْدَ اَلْغِنَى إِنَّمَا لَكَ مِنْ دُنْيَاكَ مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ جَازِعاً عَلَى مَا تَفَلَّتَ مِنْ يَدَيْكَ فَاجْزَعْ عَلَى كُلِّ مَا لَمْ يَصِلْ إِلَيْكَ اِسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ يَكُنْ بِمَا قَدْ كَانَ فَإِنَّ اَلْأُمُورَ أَشْبَاهٌ وَ لاَ تَكُونَنَّ مِمَّنْ لاَ تَنْفَعُهُ اَلْعِظَةُ إِلاَّ إِذَا بَالَغْتَ فِي إِيلاَمِهِ فَإِنَّ اَلْعَاقِلَ يَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ اَلْبَهَائِمَ لاَ تَتَّعِظُ إِلاَّ بِالضَّرْبِ . اِطْرَحْ عَنْكَ وَارِدَاتِ اَلْهُمُومِ بِعَزَائِمِ اَلصَّبْرِ وَ حُسْنِ اَلْيَقِينِ مَنْ تَرَكَ اَلْقَصْدَ جَارَ وَ اَلصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ وَ اَلصَّدِيقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ وَ اَلْهَوَى شَرِيكُ اَلْعَمَى وَ رُبَّ قَرِيبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِيدٍ وَ رُبَّ بَعِيدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِيبٍ وَ اَلْغَرِيبُ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ حَبِيبٌ مَنْ تَعَدَّى اَلْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ كَانَ أَبْقَى لَهُ وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَللَّهِ وَ مَنْ لَمْ يُبَالِكَ فَهُوَ عَدُوُّكَ قَدْ يَكُونُ اَلْيَأْسُ إِدْرَاكاً إِذَا كَانَ اَلطَّمَعُ هَلاَكاً لَيْسَ كُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لاَ كُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ اَلْبَصِيرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ اَلْأَعْمَى رُشْدَهُ أَخِّرِ اَلشَّرَّ فَإِنَّكَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ وَ قَطِيعَةُ اَلْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ اَلْعَاقِلِ مَنْ أَمِنَ اَلزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ لَيْسَ كُلُّ مَنْ رَمَى أَصَابَ إِذَا تَغَيَّرَ اَلسُّلْطَانُ تَغَيَّرَ اَلزَّمَانُ سَلْ عَنِ اَلرَّفِيقِ قَبْلَ اَلطَّرِيقِ وَ عَنِ اَلْجَارِ قَبْلَ اَلدَّارِ إِيَّاكَ أَنْ تَذْكُرَ مِنَ اَلْكَلاَمِ مَا يَكُونُ مُضْحِكاً وَ إِنْ حَكَيْتَ ذَلِكَ عَنْ غَيْرِكَ وَ إِيَّاكَ وَ مُشَاوَرَةَ اَلنِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْيَهُنَّ إِلَى أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْنٍ وَ اُكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِكَ إِيَّاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ اَلْحِجَابِ أَبْقَى عَلَيْهِنَّ وَ لَيْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِكَ مَنْ لاَ يُوثَقُ بِهِ عَلَيْهِنَّ وَ إِنِ اِسْتَطَعْتَ أَلاَّ يَعْرِفْنَ غَيْرَكَ فَافْعَلْ وَ لاَ تُمَلِّكِ اَلْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا فَإِنَّ اَلْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ وَ لاَ تَعْدُ بِكَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لاَ تُطْمِعْهَا فِي أَنْ تَشْفَعَ لِغَيْرِهَا وَ إِيَّاكَ وَ اَلتَّغَايُرَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِ غَيْرَةٍ فَإِنَّ ذَلِكَ يَدْعُو اَلصَّحِيحَةَ إِلَى اَلسَّقَمِ وَ اَلْبَرِيئَةَ إِلَى اَلرِّيَبِ وَ اِجْعَلْ لِكُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلاَّ يَتَوَاكَلُوا فِي خِدْمَتِكَ وَ أَكْرِمْ عَشِيرَتَكَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُكَ اَلَّذِي بِهِ تَطِيرُ وَ أَصْلُكَ اَلَّذِي إِلَيْهِ تَصِيرُ وَ يَدُكَ اَلَّتِي بِهَا تَصُولُ اِسْتَوْدِعِ اَللَّهَ دِينَكَ وَ دُنْيَاكَ وَ اِسْأَلْهُ خَيْرَ اَلْقَضَاءِ لَكَ فِي اَلْعَاجِلَةِ وَ اَلْآجِلَةِ وَ اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ
مثوى : جايگاه تفلّت : خلاصى يابد ، از دست بدهد . عزائم الصبر : صبرى كه مصمم بوده و پايبند آن باشى .
عورة : ( در اينجا ) اسم است از « اعور الصيدا ذا امكنك من نفسه » شكار خود را بر ملا كرد و در دسترس تو قرار گرفت . و از « اعور الفارس اذا بدأ منه موضع خلل الضرب » جاى نيزه زدن براى اسب سوار آشكار شد . افن : سستى ، ناتوانى قهرمانه : اصل واژه ، فارسى است به شكل عربى درآمده است ، يعنى پهلوان .
« بدان اى پسرك من ، روزى دو قسم است : روزيى كه تو آن را مى‏جويى و روزيى كه آن تو را مى‏جويد ، كه اگر تو به طرف آن نرفته باشى ، او خود ، به تو خواهد رسيد ، چه زشت است كرنش هنگام نيازمندى و سختگيرى به هنگام بى‏نيازى . بهره تو از دنيايت آن است كه آرامگاه ابديت را بدان وسيله اصلاح كنى ، و اگر بى‏تابى مى‏كنى به خاطر آنچه از دست داده‏اى ، پس براى تمام آنچه به دست نياورده‏اى نيز بى‏تابى كن. آن را كه نبوده است دليل براى آنچه بوده است ،( يعنى در هر دو مورد غم خوردن بيهوده است ، به قول رودكى شاعر :
اى آن كه غمگينى و سزاوارى اندر نهان سرشك همى بارى . . . شو تا قيامت آيد زارى كنى كى رفته را به زارى باز آرى م .
شمار ، زيرا امور همسانند ، بايد از كسانى نباشى كه پند و اندرز به آنان سود نبخشد ، مگر وقتى كه در آزار و رنج آنها بكوشى ، زيرا خردمند به ادب و موعظه پند گيرد و چهار پايانند كه جز به كتك زدن رام نگردند . غمهايى را كه بر تو وارد مى‏شوند با سپر صبر و باورهاى نيكو از خود دور كن ، هر كس از راه مقصد عدول كند از حقّ دور شده و ستمكار است ، دوست به منزله خويشاوند است ، دوست آن كسى است كه در غياب دوست هم راست باشد و هواى نفس شريك كورى و نابينايى است ، بسا دور كه نزديكتر از نزديك و بسا نزديك كه دورتر از دور است ، بيگانه و ناآشنا كسى است كه دوست نداشته باشد ، كسى كه از حقّ تجاوز كند رهگذرش تنگ است ، و هر كه در حدّ و مقام خود قانع باشد مقام او پايدار مى‏ماند ،
محكمترين وسيله‏اى كه مى‏توانى به آن چنگ زنى وسيله مابين تو و خداست . هر كه درباره تو بى‏پروا باشد ، دشمن تو است . گاهى نااميدى نوعى دريافتن است ، آن وقت كه طمع باعث هلاكت شود . هر زشتى را نبايد فاش كرد ، و هر فرصتى به دست نيايد . بسا بينا كه راه راستش را گم كند و بسا نابينا كه راه رستگارى را بيابد .
بدى را تأخير انداز زيرا هر وقت بخواهى مى‏توانى بشتابى ، بريدن از نادان برابر است با پيوند با خردمند . هر كس زمانه را امين گيرد ، زمانه به او خيانت كند ، و هر كس آن را بزرگ و مهم پندارد ، زمانه او را خوار گرداند . تير هر تير اندازى به هدف نمى‏رسد . با تغيير حاكم و سلطان روزگار تغيير مى‏كند . قبل از راه از همراه و بيش از خانه از همسايه جويا باش .
از گفتن سخن مضحك بپرهيز هر چند كه از ديگران نقل كنى ، از مشورت با زنها خوددارى كن ، زيرا انديشه ايشان ناتوان و اراده‏شان سست و ضعيف است ، و به وسيله حجاب و پوشش از ديدار نامحرمان چشم آنها را بازدار ، زيرا سختگيرى حجاب براى ايشان نتيجه پايدار دارد ، و بيرون رفتن ايشان از خانه كم زيانتر نيست از وارد كردن كسى كه در مورد ايشان اطمينانى به او نيست ، اگر مى‏توانى كارى كن كه زنان مردان ديگر را نشناسند ، و زن را بر آنچه به او مربوط نيست مسلّط مگردان ،
زيرا زن همچون گياهى است خوشبو نه انسانى قهرمان ، و در بزرگداشت او از آنچه در حدّ اوست تجاوز مكن ، او را به طمع مينداز كه واسطه ديگران شود ، و از اظهار غيرت و بدگمانى در آن جايى كه نبايد چنين باشى ، بپرهيز زيرا اين كار ، زن خوب را به نادرستى و زن درستكار و پاك را به بدانديشى وامى‏دارد . براى هر يك از زيردستانت كارى را تعيين كن كه او را نسبت به همان كار مؤاخذه كنى ، زيرا اين روش بهتر است تا اين كه كسى از آنها وظيفه خود را به ديگرى وانگذارد . و خويشاوندانت را گرامى بدار ، زيرا آنان به منزله بال و پر تو هستند كه بدان وسيله پرواز مى‏كنى و اصل نسب تو هستند كه به آنها باز مى‏گردى و دست قدرت تو هستند كه به وسيله ايشان به دشمن حمله مى‏برى .
دين و دنيايت را به امانت نزد خدا مى‏سپارم ، و بهترين مقدّرات را هم در اين دنيا و هم در عالم آخرت براى تو از خداوند درخواست مى‏كنم . اگر خواست او بر اينها تعلق بگيرد . » . در اين بخش توجه دادن به چند لطيفه از لطايف حكمت و اخلاق پسنديده است :
اوّل : امام ( ع ) ، مطلق روزى را به دو قسم ، جسته و جوينده تقسيم فرموده و مقصود از روزى جسته آن است كه در قضاى الهى نرفته است كه روزى اوست ، و هدف از روزى جوينده آن است كه خداوند مى‏داند كه آن روزى متعلّق به اين شخص است و ناگزير بايد به او برسد . و احكام اين دو قسم روزى را به خاطر رعايت اختصار چون واضح بوده است بيان نكرده است . و در حقيقت فرموده است : امّا روزيى كه تو آن را مى‏جويى و به او نمى‏رسى ، چون در قضاى الهى نرفته است ، و هر چيزى را كه تو به آن نمى‏رسى سزاوار نيست كه حريص بر آن باشى ، و امّا روزيى كه آن تو را مى‏جويد ، ناگزير به تو مى‏رسد هر چند كه تو در پى آن نرفته باشى ، و اين خود صغراى قياس مضمر است كه كبراى مقدّر آن چنين مى‏شود : و هر چيزى كه ناچار به تو مى‏رسد ، سزاوار آن است كه تو در رسيدن به آن آزمند نباشى .
دوّم : او را بر ارزش عزّت نفس به هنگام نيازمندى و احتياج ، و همچنين بر پيوند با برادران دينى به هنگام بى‏نيازى با اظهار شگفتى از زشتى ضدّ آنها توجه داده است ، ضدّ آنها عبارت است از فروتنى در وقت حاجت و ستمكارى هنگام بى‏نيازى ، به جهت نفرت از آنها ، چون اين هر دو فرومايگى و پستى هستند . اين قسمت به منزله قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است :
فرومايگى به هنگام حاجت و ستم بر دوستان در وقت بى‏نيازى براستى كه زشت است [صغراى قياس م .] ، و كبراى مقدّر نيز چنين مى‏شود : و هر چيزى كه اين طور باشد بايد از آن دورى كرد .
سوم : او را متوجّه بر صرف مال در راههاى خير و تقرّب به خدا به منظور اصلاح آخرت خود ساخته است با اين عبارت : انّما لك ( همانا براى تو است ) ،
تا كلمه مثواك ( خانه ابدى‏ات را ) .
و مقصود امام ( ع ) : از دارايى دنيا ، چيزى است كه سود آن را هميشه مالك است و به همين دليل با حرف حصر انّما محصور كرده است ، زيرا آن مقدارى كه براستى سود مى‏برد ، و نتيجه‏اش مى‏ماند ، همان است و بس چون خرج و صرف آن باعث كسب خصلتهاى نيكى است كه موجب اجر دائمى و نعمتهاى جاودانه اخروى است . عبارت بالا صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است : آنچه از مال دنيا باعث اصلاح آرامگاه ابدى‏ات گردد ، همان است كه براى تو مى‏ماند ، و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر مقدارى كه از دنيا براى تو مى‏ماند شايسته است كه توجّه به بهره‏بردارى از آن داشته باشى ، و احتمال مى‏رود كه اين جمله تذكّرى باشد در مورد مطلب قبلى يعنى دخالت ثروت در اصلاح خانه آخرت ، به وسيله همان مالى كه در اين جا مورد نظر است .
چهارم : او را متوجّه تأسّف نخوردن و بى‏تابى نكردن به خاطر مالى كه از دست داده ، به وسيله يك قياس استثنايى فرموده است با اين عبارت : فان جزعت ( اگر بى‏تابى كنى ) ، تا كلمه اليك و توضيح ملازمه و شرطى بودن آن است كه هر چه از دستش رفته است مانند آنچه كه به دست نياورده ، روزى او نبوده و قضاى الهى بر اين كه مال او شود تعلّق نگرفته است .
پنجم : او را مأمور كرده است تا با مقايسه كردن آنچه از امور و احوال و دگرگونيهاى دنيا كه اتّفاق نيفتاده است با آنچه پيش آمده و اتّفاق افتاده است استدلال كند ، توضيح اين كه خويشتن و آنچه را كه از متاع دنيا علاقه دارد با گذشتگان و متاع دنيايى مورد علاقه‏شان مقايسه كند ، خود را مثل آنها خواهد ديد آنگاه به همسانى خود با آنها يعنى دگرگونى و ناپايدارى حكم خواهد كرد ، و اين عبرت ، خود باعث بى‏ميلى نسبت به دنيا و متاع دنيايى خواهد شد . و او را به امكان چنين مقايسه‏اى به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن عبارت : زيرا امور همسانند و كبراى آن نيز چنين است : و هر چه كه همسان باشد ، مقايسه قسمتى با قسمت ديگر امكان پذير است ، گويى چنين گفته‏اند :
هرگاه مايلى كه دنياى پس از خود را مشاهده كنى به دنياى پس از ديگران نگاه كن .
ششم : او را برحذر داشته است از اين كه مبادا از جمله كسانى باشد كه چون پندشان دهند ، بهره نگيرند ، مگر نصيحت و سرزنش با آزار و اذيت همراه
باشد . اين عبارت به صورت مخاطب با لغت نيز نقل شده است : يعنى به وسيله گفتار و غير گفتار باعث آزار او شوى . خردمند را در پندگيرى به وسيله ادب و بيدارى با نصيحت ، مثال براى او آورده است تا خود را با او مقايسه كند و به ادب پند و اندرز گيرد ، و چهار پايان را نيز كه جز با كتك زدن پند نگيرند ، و با نصيحت رام نگردند ، مثال زده ، تا با مقايسه خويش با آنها عبرت گيرد ، در حالى كه خداوند وى را وسيله عقل از چهارپايان برترى داده است بنابر اين بايد خود را از لازمه حيوانيّت منزّه بدارد و نيازى به آزار و اذيّت قولى و عملى نداشته باشد . مثل اين كه بگويند : فرومايه همچون برده است و برده چون چهارپايى است كه سرزنش و ملامت آن به صورت كتك زدن است .
هفتم : غم و اندوه و مصيبتهاى دنيايى را كه بر او وارد مى‏شوند با بردبارى استوار ، برخاسته از نيك باورى به خدا و اسرار حكمت و قضا و قدر او ، از خود دور كند ، توضيح آن كه باور كند هر كارى از جانب خدا صادر شود از قبيل تنگى و يا گشايش در روزى و هر كار خوف انگيز يا دلپسند كه بندگان خدا گرفتار آن شوند ، در اصل ذات بر طبق حكمت و مصلحت بوده است ، و آنچه به صورت شرّ و خلاف مصلحت در مى‏آيد امرى است عرضى كه بهره‏بردارى خير از آن ميسّر نيست ، زيرا انسان هرگاه يقين و باور داشته باشد ، به دليل علم و آگاهى كه دارد ، خويشتن را براى صبر و شكيبايى و دورى از غم و زارى و امثال آن آماده مى‏سازد .
مقصود امام ( ع ) از اين عبارت ، دستور به شكيبايى و بردبارى است و همين جمله در حكم صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است :
براستى انديشه صبر و نيك باورى به خدا باعث رفع غمها و برطرف ساختن آنها از خويشتن است ، و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر چه باعث رفع اندوه شود سزاوار است كه بدان مجهّز شوى و خويشتن را به وسيله آن كامل سازى .
هشتم : او را بر ضرورت ميانه‏روى و اعتدال در رفتار و گفتارش ، به وسيله قياس مضمرى توجه داده است كه صغراى آن همان است كه بيان داشته و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر كس راه اعتدال را گذاشت ، از حق دور شده و ستمكار است .
نهم : او را بر نگهدارى و مراقبت دوست واقعى ، به وسيله قياس مضمرى ،
هشدار داده است كه صغرايش را بيان داشته است و كلمه نسبت و خويشاوندى را به اعتبار دوستى زياد و حسن ياورى وى همانند يك خويشاوند استعاره آورده است . و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و خويشاوند سزاوار حمايت و اعتماد است . دهم : دوست واقعى را با نشانيى ، معرّفى كرده است تا بدان وسيله وى را بشناسد و با او دوستى كند ، و مقصود از صداقت در غياب همان دوستى قلبى و راستى در نهان است .
يازدهم : او را به وسيله قياس مضمرى بر اجتناب از هواى نفس و خواستهاى طبيعى ، توجه داده است ، كه صغراى آن عبارت : هواى نفس شريك كورى و نابينايى است ، و وجه اشتراكش با كورى ، همان باعث شدن به گمراهى و ترك اعتدال بمانند كورى است ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر چه با كورى جهت مشترك داشته باشد ، شايسته اجتناب است . همانند اين گفته است كه : دلبستگى تو به هر چيز ، كور و كرت مى‏كند .
دوازدهم : بر اين مطلب توجه داده است كه در ميان بيگانگان كسانى هستند كه نزديكتر و سودمندتر از خويشاوند و در ميان خويشان كسانى هستند كه دورتر از دورند ، و اين سخن مشهورى است : و به معناى جمله دوّم ، قرآن كريم در اين آيه اشاره دارد : يا ايُّهَا الّذينَ آمَنُوا اِنَّ مِنْ ازْواجِكُمْ وَ اَوْلادِكُمْ عَدُوّاً لَكُمْ فَاحْذَروُهُمْ [ سوره تغابن ( 64 ) ، قسمتى از آيه ( 14 ) يعنى : اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد برخى از زنان و فرزندان شما دشمنان شمايند ، از آنان حذر كنيد . )
سيزدهم : توجّه داده است كه كسى سزاوار نام بيگانه و غريب است كه دوستى براى خود ندارد ، گوينده شعر زير نيز به همين مطلب اشاره دارد :
فاميل شخص ، پدر و مادر اوست كه در زير سايه آنها زندگى خوشايند است .
اگر روزى پدر و مادر از انسان روى گردانند در آن صورت او بيگانه و غريب و تنهاست . توضيح آن كه اين مطلب به لحاظ محبّت پدر و مادر به اوست .
چهاردهم : او را متوجّه بر ملازمت و طرفدارى از حق نموده است ، از آن رو كه نقيض آن ، يعنى تعدّى و تجاوز از حقّ به باطل ، رهگذرى تنگ و گذرگاهى باريك دارد . توضيح آن كه راه حقّ آشكارا و انسان مأمور به پيروى از آن است ، و نشانه‏هاى هدايت روى آن نصب شده است ، امّا راه باطل ، براى رهگذر ، راهى تنگ و باريك است ، از جهت سرگردانى و گمراهى و راه نيافتن به مصلحت و منفعت ، با وجود جلوگيرى كه وسيله پاسداران راه حقّ از كسانى كه مقصدشان باطل است به عمل آمده ، راه را بر او مى‏گيرند و گذرگاه را بر او تنگ مى‏كنند تا به راه حق برگردد . اين بخش از سخن امام ( ع ) صغراى قياس مضمر است ، كبراى آن نيز همانند اين عبارت است : هر كس راه اعتدال را گذاشت از حق دور شده و ستمكار است .
پانزدهم : او را متوجّه بر ضرورت قناعت بر حدّ خود يعنى مقدار و جايگاهش در ميان مردم ، ساخته است . و اكتفا و قناعت بر آن نيز بستگى به شناخت آن دارد ، يعنى فطرتى را كه آدمى ، از قبيل ناتوانى ، ستمكارى و كاستى ، بر آن فطرت آفريده شده است بشناسد ، آنگاه خواهد دانست كه او خود نيز چنين است و در آن حال خود را از برترى‏جويى نسبت به همنوعان و زورگويى بر كسى به دليل داشتن زور بيشتر ، و يا خودبينى به خاطر نيروى جسمى ، يا روحى باز خواهد داشت و به رفتارى جز آن يعنى فروتنى و خوشرفتارى و اقرار بر ناتوانى و كاستى كه در سرشت اوست ، اكتفا خواهد كرد . اين بخش از بيان امام ( ع ) به منزله صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است : هر كه بر حدّ و اندازه خود اكتفا كند ، اين قدر و اندازه براى او پايدار ماند . توضيح آن كه ، متجاوز به ارزش ديگران و آن كه از گليم خود پا بيرون نهد در معرض نابودى است زيرا مردم او را به ديده بدى و زشتى بنگرند . گويند : هر كه قدر و منزلت خود را نشناسد ، خويشتن را هلاك ساخته است . و بر حدّ و اندازه خود اكتفا كردن باعث آن است كه اين ناگواريها پيش نيايد و در نتيجه صاحب آن منزلت ، پايدار و سالمتر مى‏ماند . كبراى مقدّر چنين است : و هر كه بر حدّ و مقدار خود بسنده كند پايدار ماند پس اكتفا كردن بر حدّ و مقدار ضرورى و لازم است .
شانزدهم : او را بر ضرورت داشتن وسيله‏اى بين خود و خداى متعال آگاه ساخته است ، يعنى هر چه از دانش ، گفتار و رفتارى كه باعث نزديكى به درگاه الهى شود . كلمه « سبب » را از آن رو براى آنها استعاره آورده كه همچون ريسمانى كه بدان خود را به مقصود رسانند ، او را به سوى خدا و نزديكى به وى مى‏رساند ، بديهى است كه آن استوارترين وسيله است ، زيرا ثابت و پايدار است و هر كه را كه بدان چنگ زند در دنيا و آخرت نجات بخشد . همين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است : وسيله‏اى كه بين تو و خداست مطمئن‏ترين وسيله‏اى است كه در دست دارى . و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر چه كه داراى اين ويژگى باشد شايسته چنگ زدن است . چنان كه در آيه مباركه آمده است :
فَمَنْ يَكْفُرْ بالطَّاغُوتِ وَ يُؤمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الوُثْقى‏ لا انْفِصامَ لَها [سوره بقره ( 2 ) بخشى از آيه ( 256 ) يعنى هر كه از اطاعت طاغوت برگردد و به خدا گرايد ، به رشته محكم و استوارى چنگ زده است كه هرگز گسستنى نيست .]
هفدهم : او را از دوستى با كسى كه نسبت به او بى‏پرواست بر حذر داشته است و اين مطلب را به وسيله قياس مضمرى بيان داشته كه صغراى آن در
حقيقت چنين است : هر كه به هنگام نيازمندى تو و توانايى او ، بر سود رسانى به تو بى‏پروا باشد ، او دشمن تو است ، كلمه دشمن را از آن‏رو كه بى‏پروايى از لوازم دشمنى است از چنان كسى استعاره آورده است ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : هر دشمنى سزاوار اجتناب و دورى است .
هيجدهم : او را متوجّه ساخته است كه نااميدى از بعضى خواستهاى دنيايى ، گاهى وسيله‏اى است براى ايمنى از نابودى و نجات از هلاكت ، آنجا كه طمع در چنان خواسته‏اى مانند طمع رسيدن به سلطنت و نظاير آن باعث هلاكت مى‏گردد .
نوزدهم : با عبارت : ليس كل عورة ( هر زشتى نبايد ) تا كلمه رشده ، او را بر اين مطلب توجّه داده است كه پاره‏اى از امور ممكن و فرصتها باعث غفلت جوينده بينا از حركت به جانب هدف خود و مانع راه بردن به سوى آن و رسيدن به آن مى‏شوند ، در صورتى كه يك فرد نابينا به هدف مى‏رسد . كلمه « بصير بينا » را براى خردمند زيرك ، و نابينا را براى نادان ابله استعاره آورده است هدف از اين گفتار ، منع از افسوس خوردن و بى‏تابى كردن نسبت به خواسته‏هايى است كه وصول به آنها ممكن بوده اما از دست رفته‏اند .
بيستم : او را سفارش كرده است تا كار بد را تأخير اندازد و در آن شتاب نكند ، و بر اين مطلب به وسيله قياس مضمرى توجه داده و صغراى آن را چنين ذكر فرموده است : زيرا تو هر وقت بخواهى مى‏توانى بر انجام آن شتاب ورزى ، و كبراى آن نيز در حقيقت چنين است : و هر چيزى كه چنان باشد شايسته شتاب نيست ، چون از بين رفتنى نيست ، و نظير آن است از سخنان حكمت‏آميز عبارت زير : « پيش از كار بد به كار نيك اقدام كن ، زيرا تو هميشه بر كار نيك قادر نيستى در صورتى كه به كار بد هرگاه بخواهى توانايى » .
بيست و يكم : او را بر ضرورت بريدن از نادان به وسيله قياس مضمرى توجه داده است كه صغراى آن را ذكر كرده و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر چه معادل پيوند با خردمند باشد سزاوار است به آن تمايل پيدا كنى و آن را انجام دهى ، و بريدن از نادان به لحاظ منفعتى كه دارد معادل پيوند با خردمند است ، و سودمندى بريدن از نادان همسنگ با زيانى است كه در رفاقت با او وجود دارد .
بيست و دوم : او را توجّه داده است كه بايد از روزگار بر حذر باشد و دگرگونيهاى آن را همواره مد نظر گيرد و پيش از رويدادها با اعمال شايسته خود ،
آماده باشد . لفظ خيانت را به لحاظ دگرگونى آن ، آن هم به هنگام غفلت و ايمنى و اعتماد بدان ، استعاره آورده است ، زيرا دنيا در چنين شرايطى همچون دوست خيانتكار است . اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين مى‏شود : و هر كه روزگار به وى خيانت كند ، سزاوار است كه از آن برحذر باشد . و در سخنان حكمت آميز آمده است : هر كس روزگار را ايمن پندارد ، مرز خطرناكى را ناديده گرفته است .
بيست و سوّم : با اين بيان خود : « هر كه روزگار را بزرگ و مهمّ پندارد ، روزگار او را خوار گرداند » . او را توجّه داده است كه نبايد زمانه را مهمّ شمرد ،
مقصود آن بزرگوار روزگار تنها نيست ، بلكه از آن‏رو كه روزگار شامل خوبيها و لذّتهاى دنيايى است و به وسيله تندرستى و جوانى و امنيّت و نظاير اينها انسان را آماده براى خوشگذرانى مى‏سازد ، در نتيجه انسان آن را بزرگ و مهمّ مى‏شمارد ،
در چنين شرايطى عرفا مى‏گويند روزگار خوش و زمان مهمّى بود . امّا لازمه چنين تصوّرى ، خوار شمردن صاحب چنان پندارى است ، از آن‏روست كه بزرگ شمردن روزگار باعث دل بستن بدان و سرگرم شدن به لذّتهاى دنيوى مى‏شود و در نتيجه به خاطر دلبستگى بدان از آمادگى براى آخرت غافل مى‏گردد . آنگاه روزگار به اقتضاى طبيعتش او را فريب مى‏دهد و بين او با آنچه از ثروت و مقام و افرادى كه مورد علاقه او بوده‏اند جدايى مى‏اندازد ، در نتيجه او كه مهمّ و بزرگ صاحب مال و منال بوده است ، ناچيز و كوچك و خوار مى‏گردد . اين جمله به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر كس را روزگار خوار سازد ، شايسته است كه او نيز روزگار را خوار شمارد و بزرگ و مهمّ نپندارد .
بيست و چهارم : اين جمله تير هر تير اندازى به هدف نمى‏رسد ، نظير عبارت ديگرى است كه گذشت : چنين نيست كه هر خواستارى به خواسته خود برسد . مقصود امام ( ع ) توجه دادن برين است كه سزاوار است افسوس نخوردن برخواسته‏هايى كه از دست مى‏رود و نينديشيدن نسبت به آنچه در طلب آن راه خطا پيموده و يا ديگران او را سرزنش مى‏كنند كه او شايسته چنين خواسته‏اى نيست بلكه ديگران لايق آنند . ابو الطيّب [ از شعراى عرب ] به همين مطلب اشاره دارد :
نه هر كه در پى هدفهاى والاست به هدفهايش مى‏رسد و نه همه افراد مردان مردند .
بيست و پنجم : اين نكته را يادآور است كه تغيير راه و روش و انديشه و رفتار پادشاه درباره رعيّت و عدول از داد به بيدادگرى باعث دگرگونى روزگار مردم است . زيرا زمينه عدالت به زمينه جور و ستم دگرگون مى‏شود . نقل كرده‏اند ،
كسرى انوشيروان كارگران شهر را جمع كرد در حالى كه خود درّى شاهوار را در دست مى‏گرداند . پس رو به مردم كرد و گفت چه چيز براى پيشبرد كارها زيانبخش‏تر است و بيشتر آن را به نابودى مى‏كشاند ؟ هر كه پاسخ مورد نظر مرا بدهد ، اين درّ را در دهان او قرار مى‏دهم . هر كدام از آنها سخنى ، از قبيل نيامدن باران و آمدن ملخ و نامساعد شدن هوا ، گفتند . آنگاه رو به وزيرش [ بوذرجمهر ( بزرگمهر ) وزير كسرى انوشيروان ، مشهور به هوش و كياست است مورخين از ذكاوت او داستانها نوشته و او را به نبوغ و زيركى فوق العاده ستوده‏اند م) . گفت : توبگو من گمان كنم كه عقل تو برابر عقل همه رعيّت بلكه هنوز بيشتر است ، او در جواب گفت : چيزى كه در پيشرفت كارها اثر زيانبخشى دارد ، برگشتن راه و روش پادشاه نسبت به ملّت ، و روا داشتن ظلم و جور بر آنهاست انوشيروان گفت : رحمت خدا بر پدرت با اين عقل ، تو پادشاهان را شايسته آن ديدى كه آنها تو را بدان شايسته ديدند ، و آن درّ را به وى داد و او گرفت در دهان خود نهاد .
بيست و ششم : او را توصيه كرده است كه اگر قصد رفتن به راهى را دارد ،
از احوال رفيقى كه در آن راه است جويا شود به اين منظور كه اگر او شخص بدى است از او دورى كند ، و اگر فرد خوبى است با او همراه شود . زيرا همراه يا صميمى و خالص است و يا چون آتشى سوزان است ، و همچنين ، موقعى كه قصد سكونت در منزلى را دارد ، به خاطر همان منظور ، از همسايه جويا شود . اين مطلب را به صورت روايت مرفوعه (روايت مرفوعه روايتى است كه اسامى راويان آن در سلسله سند ذكر نشده و نام برده نشده‏اند م .] نقل كرده‏اند .
بيست و هفتم : او را از گفتن سخن مضحك ، از خود يا از قول ديگران ، بر حذر داشته است از آن‏رو كه اين كار باعث خوارى و كاستى هيبت و شكوه انسان در برابر ديگران است .
بيست و هشتم : او را در مورد زنان به چند چيز سفارش كرده است :
اوّل : زنهار از مشورت با آنها ، و بر ضرورت اين زنهار به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن عبارت : زيرا انديشه آنان . . . سست است مى‏باشد . از آن رو كه در خردهايشان كاستى است ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر كه چنين باشد شايسته است از مشورت با او پرهيز شود ، زيرا سستى اراده باعث اشتباهكارى و نرسيدن به جهت مصلحت در مورد مشورت است .
دوم : چشمهاى آنان را به وسيله حجاب و پوشش از ديدار نامحرمان باز دارد ، و اين سخن از فصيحترين كنايه‏ها در مورد پوشش است . « من » زايد و شايد براى تبعيض باشد . و بر ضرورت پوشش آنها به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن جمله : زيرا سختگيرى حجاب براى ايشان نتيجه پايدار دارد ، يعنى براى پوشش و پاكدامنى پايدارتر است تا بيرون رفتن از خانه و آرايش كردن و براى حفظ آنها استوارتر مى‏باشد ، و كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چه اين طور باشد بايد انجام داد .
سوم : او را هشدار داده است تا مبادا در وارد كردن كسى كه در مورد ايشان [ زنان ] به او اطمينان ندارد ، سهل انگارى كند ، و در اين مورد تفاوتى ميان مرد و زن نيست ، اين جمله به منزله صغراى قياس مضمرى است كه از آن جلوگيرى و ممانعت مستفاد مى‏شود ، و در حقيقت چنين است : اجازه ورود دادن به كسانى كه اطمينان به آنها نيست ، برابر گرايش دادن زنان به فساد يا بدتر از آن است ، و كبراى مقدّر نيز چنين مى‏شود : و هرگاه اين طور باشد ، اجازه ورود نبايد داد . علت اينكه در بعضى از موارد ورود افراد نامطمئن بيشتر موجب فساد مى‏شود ، آن است كه در اين صورت ، مجال بيشترى مى‏يابند تا با زنان خلوت كنند و درباره خواسته فاسد خود همصحبت شوند .
چهارم : او را امر كرده است تا وسايل آشنايى ميان زن و ديگران را نابود سازد ، زيرا آشنايى آنها با ديگران زمينه‏ساز فساد است . البته به قرينه حاليه درمى‏يابيم كه كسانى مانند پدر و . . . محرم و از شمول سخن امام خارجند . و اين كه اين دستور را مشروط بر توانايى كرده ، از آن روست كه گاهى به هيچ نوع امكان ندارد ، جلو آشنايى آنها را با ديگران گرفت .
پنجم : او را از سپردن اختيار امور زن در مورد خوردنى ، پوشيدنى و نظاير آن ، بيش از اندازه به دست خود ، و بالاتر از اينها مانند واسطه شدن و شفاعت براى ديگران ، نهى كرده است . و براى صلاحيّت نداشتن زن نسبت به چنين كارى به وسيله قياس مضمرى هشدار داده است كه صغراى آن عبارت است : زيرا زن گياه خوشبويى است نه انسانى نيرومند . كلمه « ريحانه گياه خوشبو » را استعاره براى زن آورده است از آن‏رو كه او مورد كاميابى و بهره‏بردارى است ، و شايد انتخاب كلمه ريحانه به جاى زن ، از آن‏رو باشد كه زنان عرب بوى خوش ، فراوان به كار مى‏برند . غير قهرمان ، كنايه از آن است كه زن براى حكمرانى و تسلّط آفريده نشده است بلكه شأن زن فرمانبرى است . و كبراى مقدّر چنين است : و هر كس اين طور باشد سزاوار نيست كار او را به خود واگذارند ، و دست او در كار ديگران باز باشد .
ششم : و همچنين او را از احترام بيش از حدّ مانع شده است . يعنى نبايد تا آنجا زن را گرامى بدارى كه به مصلحت خود پشت پا بزند ، و اين عبارت مانند جمله قبلى است .
هفتم : و همچنين او را از اين كه كارى كند تا زن به طمع در شفاعت ديگران بيفتد ، منع كرده است زيرا اين خود نوعى پا از گليم خود بيرون نهادن است ، و مطلب را به اين ترتيب بيان كرده است كه او به دليل نقصان غريزى و كاستى فكرى ، شايستگى آن را ندارد .
هشتم : او را از اظهار غيرت و بدگمانى در جايى كه نبايد چنان باشد ، منع كرده و بر نتيجه بدى كه بر آن مترتّب است به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن عبارت : زيرا آن . . . نادرستى ، است ، كلمه الصّحيحه كنايه از آلوده نبودن به خيانت و فساد ، و السّقم كنايه از آلودگى بدانهاست . براستى چنين است ، زيرا زن موقعى كه دور از فساد است ، آن را بد مى‏داند و از روبرو شدن با فساد بيزار است ، و بيم رسوايى و كيفر را احساس مى‏كند ، ولى در صورتى كه او پاك است ، اگر به او نسبت نادرستى بدهند ، در آغاز كار بر او گران آيد ، و اگر اين نسبت تكرار شود ، سخن مرد در مقابل او بى‏ارزش مى‏شود و سرزنش كردن او به منزله وادار ساختن به فساد مى‏گردد . اين مطلب روشنى است كه در طبيعت حيوانى نسبت به كارى كه ممنوع است ، يك نوع آزمندى وجود دارد . بنابر اين غيرت در چنين موردى بى‏جاست و سرزنش به دليل خيالى پوچ و به خاطر كارى كه انجام نشده است خود ، نوعى انگيزه است . و كبراى مقدّر نيز چنين است و هر كارى كه آن طور باشد ، انجام آن روا نيست .
بيست و نهم : او را مأمور ساخته است تا براى هر كدام از خدمتگزاران خود كارى را تعيين كند و او را نسبت به همان كار مؤاخذه كند و نسبت به كار ديگر مؤاخذه نكند ، و اين از جمله امور مربوط به تدبير منزل است . و بر راز اين سخن به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن جمله : زيرا او سزاوارتر است . . . به خدمتگزارى تو . توضيح آن كه هرگاه آنها مشتركا بر انجام كارى مكلّف باشند تا هر كدام از آنها به انجام آن كار اقدام كند ، بيشتر وقتها هر يك كار خود را به ديگرى وامى‏گذارد و اين خود باعث انجام نگرفتن كار مى‏شود .
كسرى انوشروان به فرزندش شيرويه گويد : در ميان كاتبان خود ، دقّت كن هر كدام صاحب باغ و ملكند و آنها را خوب آباد كرده‏اند ، او را متولّى ماليات كن ، و هر كه بردگان زيادى دارد او را سرپرست سپاه كن و هر كدام از آنها عائله‏مندتر است و آنها را خوب اداره مى‏كند ، مخارج و وظيفه درآمد و هزينه را به او بسپار و همچنين نسبت به تمام خدمتگزاران سرايت همين رفتار را بكن و كارى را بى‏حساب ميان خدمتگزاران مگذار كه نظام حكومتت از هم خواهد پاشيد .
سى‏ام : او را سفارش به گرامى داشت خويشاوندان كرده و بر اين مطلب به وسيله قياس مضمرى هشدار داده است كه صغراى آن عبارت : زيرا آنان . . .
حمله مى‏برى ، است . كلمه الجناح ( بال ) را استعاره از خويشاوندان آورده است ،
از آن‏رو كه آنها چون پر و بالى مبدأ حركت و توانايى او بر پرواز به سمت هدفها هستند ، و به خاطر آماده‏سازى بيشتر ، اصطلاح پرواز را به كار برده است و همچنين كلمه يد ( دست ) را از آن‏رو كه آنها وسيله حمله بردن وى بر دشمن مى‏باشند . امّا كبراى مقدّر چنين است : و هر كس اين چنين باشد ، گرامى داشت او لازم است .
آنگاه وصيّت را با خداحافظى و به امانت سپردن دين و دنياى او نزد خدا و تقاضاى بهترين سرنوشت براى او در دنيا و آخرت بر طبق اراده و خواست خدا ،
پايان برده است .
كلمه : استيداع ( به امانت گذاردن ) ، چون او را نزد خدا به امانت مى‏گذارد ،
به طور مجاز در مورد درخواست نگهدارى او از خدا به كار رفته است . توفيق و برى بودن از گناه در دست خداست .